 است كه بگويند، در وجود خداوند سودي نيست و بحث در مورد وجودش فاقد هرگونه فايده‌اي است، و انديشه غيرقابل تغيير نزدشان اين است كه: خارج از جهان مادي جز وهم و خيال نيست. دليلشان براي هميشگي بودن ماده اين است كه مي‌گويند: در طبيعت هيچ چيزي از عدم بوجود نمي‌آيد و بدون جاي پا اثري تحقق نمي‌يابد، لذا مي‌توان نتيجه گرفت طبيعت هميشه بوده است چون وقتي كه بپذيريم زماني در اين زمان چيزي موجود نبوده است يعني ماده وجود نداشته است. اين سؤال پيش خواهد آمد پس از كجا ايجاد شده است؟
اما وقتي كه بپذيريم كه ماده بوده است بدين معني است در هيچ زماني ايجاد نشده است بلكه دائماً وجود داشته است و هميشه نيز خواهد بود و اين همان ابديت و هميشگي آن است، بنابراين ممكن نيست كه مخلوق باشد چون چيزي كه ممكن نيست نابود شود آفريدنش نيز ممكن نيست و بهمين خاطر ماده هيچ وقت ايجاد نشده است بلكه بوده و تا ابد خواهد بود.
پس ماده ابدي و هميشگي است و از عدم آفريده نشده است، لذا ممكن نيست مخلوق باشد و بهمين خاطر نابوديش هم ممكن نيست بنابراين سؤال از ابتدا و انتهاي آن صحيح نيست چون آثار آن واضح و قابل مشاهده است و حركت نيز چون ساخته شد، ماده است ايجاد و فنايش ممكن نيست.
انگلس مي‌گويد: (ماده بدون حركت بسان حركت بدون ماده نامعقول است بنابراين ايجاد و نابودي حركت بمانند خلق و فناي ماده محال و ناممكن است).ابطال و رد اين شبهه: 
قبل از اينكه در صدد رد و ابطال اين نظريه برآئيم بايد سرچشمه اين ايده كه كمونيسم از آن بوجود آمد منحصر كردن شناخت و معرفت در ماده مي‌باشد. اين فكر گرچه بعد از قرن هفده در اروپا نشو و نما كرد اما آغاز آن همان زماني است كه بشريت به آفات و انحرافات مبتلا گشته است و اين ايده در امتداد فكري همان ماديين و دهرييني بود كه در گذشته بعثت را انكار و مرگ را بجاي خدا به روزگار نسبت مي‌دادند. چنانكه قرآن به آن اشاره مي‌كند: (وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ کَافِرُونَ(34) وَقَالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوَالًا وَأَوْلَادًا وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ(35)) (سبأ: 34- 35). «و در هيچ قريه‌اي بيم دهنده‌اي نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان آن قريه گفتند: ما به آنچه فرستاده شده‌ايد اعتقاد نداريم. و اموال و اولاد ما بيشتر است و ما عذاب داده نمي شويم». و مي‌فرمايد:(أَيَعِدُکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا مِتُّمْ وَکُنتُمْ تُرَابًا وَعِظَامًا أَنَّکُم مُّخْرَجُونَ(35) هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ لِمَا تُوعَدُونَ(36) إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ(37)) (مؤمنون: 35- 37). «آيا به شما وعده مى‏دهد كه چون شما بميريد و خاك و استخوان [پوسيده‏] گرديد، شما [دوباره‏] برانگيخته مى‏شويد؟ آنچه وعده مى‏يابيد بعيد اندر بعيد است. زندگانى جز زندگانى اين جهانيتان نيست. [كه برخى‏] مى‏ميريم و [برخى ديگر] زنده مى‏شويم و برانگيخته نخواهيم شد». چنانكه قرآن سخن آن ماديگريان هنگام ظهور اسلام را بازگو مي‌نمايد:(وَقَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ يَنبُوعًا(90) أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِّن نَّخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهَارَ خِلالَهَا تَفْجِيرًا(91) أَوْ تُسْقِطَ السَّمَاءَ کَمَا زَعَمْتَ عَلَيْنَا کِسَفًا أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ وَالْمَلآئِکَةِ قَبِيلاً(92) أَوْ يَکُونَ لَکَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَى فِي السَّمَاءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّکَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنَا کِتَابًا نَّقْرَؤُهُ(93)) (اسراء: 90- 93). «و گفتند: به تو ايمان نمى‏آوريم تا آنكه از زمين چشمه‏اى را براى ما روان كنى. يا آنكه باغى از خرما و انگور داشته باشى، آن گاه در ميان آن جويباران را به خوبى روان كنى. يا آنكه آسمان را چنان كه گمان مى‏برى پاره پاره بر ما فرود آرى يا خداوند و فرشتگان را روياروى [ما] آورى. يا خانه‏اى از زر و زيور داشته باشى يا در آسمان بالا روى. و فرار رفتنت را [هم‏] باور نكنيم مگر آنكه كتابى از آسمان بر ما فرود آرى كه آن را بخوانيم»
قرآن مي‌فرمايد: آنچه كه ماديها در مورد تصديق كردن رسالت پيامبر خاتم بيان مي‌كنند چيزي غريب و در تاريخ بشر ناشناخته نيست بلكه در زمان پيامبران گذشته نيز تكرار شده است.(وَقَالَ الَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ لَوْلاَ يُکَلِّمُنَا اللّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ کَذَلِکَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ ) (بقره: 118). «و نادانان گفتند: چرا خدا [بى‏واسطه‏] با ما سخن نمى‏گويد يا [چرا] برايمان معجزه‏اى نمى‏آيد؟ همچنين پيشينيانشان [هم سخنى‏] مانند سخن آنان گفتند. دلهايشان همانندى دارد». يعني دل مشركين عرب شبيه دل كساني است كه در كفر و عناد بر آنها پيشي گرفتند: (يَسْأَلُکَ أَهْلُ الْکِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ کِتَابًا مِّنَ السَّمَاء فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَى أَکْبَرَ مِن ذَلِکَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّهِ جَهْرَةً )(نساء: 153). «اهل كتاب از تو مى‏خواهند كه كتابى از آسمان بر آنها فرود آورى، آنان بزرگتر از اين را از موسى خواستند، گفتند: خداوند را آشكارا به ما بنمايان».(کَذَلِکَ مَا أَتَى الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ(52) أَتَوَاصَوْا بِهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ طَاغُونَ(53)) (ذاریات: 52- 53). «همچنين هيچ رسولى به سوى پيشينيانشان نيامده است مگر آنكه گفتند: جادوگر يا ديوانه است. آيا همديگر را به آن [انكار] توصيه كرده‏اند؟ [خير] بلكه آنان قومى سركشند». آري دلهايشان شبيه به هم مي‌باشد همان چيزي كه پيشينيان گفتند متأخران نيز تكرار كردند.
چيزي كه در بررسي قديم و جديد بدست مي‌آيد همان تكيه كردن به ماده و انكار ماوراء مشاهدات و محسوسات است و در ميدان بحث و مجادله غير از ماده را نمي‌شناسند.
اما ملحدين قديم و جديد فرقهايي با همديگر دارند كه از جمله مهمترين آن عبارتند از: 
1.	الحاد به معني انكار وجود خداوند بطور كلي بارزترين خصوصيت ماديهاي جديد مي‌باشد كه اين امر چيزي ظاهر و آشكار در قديم نبوده است بلكه تنها چيزي شايع و آشكار از آنها شرك بود بدين معني كه خصوصيت الوهيت را به غير خداوند متعال نسبت مي‌دادند، آنها كساني را به زعم و گمان خويش مقام الوهيت داده و با خداوند شريك مي‌نمودند.
هرچند ملحدين دهري چنانكه اشاره شد از قديم وجود داشته اند، اما آنها به وجود اختلاف آراء و نظراتشان تعدادشان اندك بوده و در دو طايفه خلاصه مي‌شوند:
1.	فلاسفه دهري الهي كه معتقد به قديم بودن جهان بوده اند، در رأس آنها ارسطو و پيروانش قرار دارند كه اينها ماده را خالق نمي‌دانند بلكه برايش علتي كه شبيه آن است ثابت مي‌نمايند.
2.	فلاسفه دهري ملحد يا طبيعي: معتقد به همان چيزي بودند كه خداون