ر صديق براي اداي عمره به مكه رفت او در تمام عمرش از روبرو شدن با ابوبكر صديق خجالت مي‌كشيد. و او بعد از بازگشت مجدد به اسلام در جنگ يرموك و ديگر جنگها تحت فرماندهي خالد در كنار مسلمين مي‌جنگيد و ابوبكر صديق به خالد نوشت كه در جنگ با طليحه مشورت كن اما فرماندهي را به او واگذار مكن[5].

اسد و غطفان: 
وقتي از هيئتي از قبيله اسد و غطفان پيش ابوبكر آمدند و از او درخواست صلح كردند ابوبكر به آنها گفت: يا جنگ را قبول كنيد يا با خواري و ذلت تسليم شويد، گفتند: چگونه؟ گفت: زره و سلاح از شما گرفته مي‌شود و شما فقط قومي خواهيد بود كه به دنبال شتران باشيد تا آن كه خليفه پيامبر و مومنان در موردش فكري بكنند، و ديه كساني از افراد ما كه به دست شما كشته شده‌اند را بپردازيد و ما ديه كشته شدگان را نمي‌پردازيم. و گواهي بدهيد كه كشته شدگان ما در بهشت هستند و كشته شدگان شما در جهنم مي‌باشند[6]. عمر گفت: اينكه شما مي‌گويي كه ديه كشته شدگان ما را بدهند، كشته شدگان ما براي خدا كشته شده‌اند، و ديه و خون بهايي ندارند.

سجاح و بنو تميم:
بنوتميم در ايام ارتداد نظرهاي مختلفي داشتند، بعضي مرتد شدند و بعضي از دادن زكات امتناع ورزيدند، و بعضي بر اسلام باقي ماندند، و بعضي دو دل و مرددّ بودند.

در حالي كه آنان در چنين وضعيتي قرار داشتند سجاح بنت الحارث التغلبيه نزد آنان آمد سجاح از نصاراى عرب بود او ادعاي پيامبري كرد و لشكرياني از قومش و كساني كه به آنها پيوسته بودند به او همراه بود، او مي‌خواست به جنگ اهل مدينه برود و چون از سرزمين بني تميم گذر كرد آنان را بسوي خود فرا خواند و آن گاه بيشتر بني تميم دعوت او را پذيرفتند و او با آنان صلح كرد كه جنگي ميان او و آنها صورت نگيريد، پس مالك بن نويره او را با جنگيدن با اهل مدينه منصرف كرد و او را تشويق كرد تا با بني اليربوع و ديگر مردم بجنگد و جنگ با مدينه را براي بعد بگذارد آنگاه سجاح به همراه لشكريانش بسوي يمامه رفت تا آن را از دست مسيلمه كذاب آزاد كند، وقتي مسيلمه اطلاع يافت كه سجاح دارد بسوي او مي‌آيد ترسيد چون او مشغول جنگ با مسلمين بود و درست زماني بود كه قبل از معركه يمامه با مسلمين درگيري‌هاي داشت، بنابراين مسيلمه به سجاح پيام فرستاد و از او خواست كه با وي صلح كند و سجاح با او صلح كرد با اين شرط كه نصف سرزمين يمامه را به او بدهد.

و سپس مسيلمه به سجاح پيام فرستاد و از او خواستگاري كرد و گفت: آيا حاضر هستي با من ازدواج كني تا به كمك قوم خود و قوم تو عرب‌ها را زير فرمان خود در بياوريم؟

سجاح گفت: بله.

وقتي سجاح از آمدن خالد با خبر شد به سرزمين خودش بازگشت و در ميان بني تغلب سكني گزيد، و گفته‌اند كه او دوباره مسلمان شد[7].

جنگ يمامه:
ابوبكر خالد بن الوليد را به يمامه فرستاد تا با بني حنيفه بجنگد و قبلاً عكرمه بن ابي جهل و شرحبيل بن حسنه را فرستاده بود، تعداد سربازان لشكر بني حنيفه (40) هزار نفر بود، و وقتي خالد به آن جا رسيد در جلو شرحبيل بن حسنه را قرار داد، و در سمت راست زيد بن الخطاب، و در سمت چپ ابو حذيفه را قرار داد.

مسلمانان پيش رفتند تا اينكه به تپه‌اي مشرف به يمامه رسيدند آن جا لشكر خالد اردو زد و پرچم مهاجران با سالم مولي ابو حذيفه بود و پرچم انصار با ثابت بن قيس بود جنگ شدت گرفت تا اينكه ثابت بن قيس چاله‌اي كَنْد و پاهايش را تا نيمي از ساق در آن قرار داد، و او كفن پوشيده بود و در جايش جنگيد تا آن كه كشته شد، و بعضي از مهاجران به سالم مولي ابو حذيفه گفتند آيا مي‌ترسي كه از سوي تو دشمن به ما حمله كند؟ گفت: اگر از سمت من دشمن بياييد پس بد حافظ قرآني هستم، پس خالد از همه جلوتر رفت و سپس در ميان دو صف ايستاد و مبارز طلبيد و هر كس براي مبارزه به سوي او مي‌آمد بلافاصله خالد او را مي‌كشت و وقتي جنگ شدت گرفت خالد مهاجران را از انصار جدا نمود و عرب‌هاى باديه‌نشين را جدا كرده و هر قبيله‌اي را زير پرچمي قرار داد تا مردم بدانند كه از كدام سو به آنان حمله مي‌شود و مسلمانان در اين جنگ چنان صبر و مقاومت كردند كه كمتر نظير آن را مي‌توان يافت و همچنان بسوي دشمن پيشروي مي‌كردند كه آنان را خداوند پيروز كرد، و كافران پا به فرار گذاشتند و مسلمين به جلو رفتند تا اينكه وارد مكاني بنام حديقه الموت شدند.

بني حنيفه درهاي اين باغ را به روي خود بستند و اصحاب آنان را محاصره كردند و البراء بن مالك گفت: اي مسلمانان مرا روي آنها در باغ پرتاب كنيد، مسلمين او را بالای نيزه‌ها كرده و از بالاي ديوار او را داخل باغ انداختند. 

و او با آنها جنگيد تا اينكه در باغ را باز كرد و مسلمين از در و ديوار وارد باغ شدند و مرتدان يمامه را كشتند تا اينكه به مسيلمه رسيدند آن گاه وحشي بن حرب بسوي مسيلمه رفت و نيزه‌اش[8] را بسوي او پرتاب كرد نيزه به مسيلمه اصابت كرد و او را از پاي در آورد. تقريباً (10) هزار نفر از مرتدان كشته شدند، و (600) نفر از مسلمين به شهادت رسيد.

و باقيمانده مرتدان به قلعه پناه بردند آن گاه خالد با آنان صلح كرد و آنها را به اسلام فرا خواند پس همه مسلمان شدند، و افرادي از آنان قبل از رسيدن به قلعه اسير شده بودند كه از آن جمع زني بود كه علي بن ابي طالب بعنوان كنيز با او همبستر شد و علي از او صاحب فرزندي بنام محمد شد كه به محمد بن الحنفيه معروف است.

ارتداد اهل البحرين:
اهل بحرين مرتد شدند و منذر بن نعمان را بعنوان پادشاه خود تعيين كردند و مي‌گفتند: اگر محمد پيامبر مي‌بود نمي‌مرد، و به جز به روستاي كه به آن جواثا گفته مي‌شد همه مرتد شدند و اين اولين روستا مي‌بود كه در ميان مرتدان نماز جمعه را اقامه كردند و مرتدان، اهالي جواثا را محاصره كرده و آنها را در تنگنا قرار دادند تا اينكه بشدت گرسنه شدند آن گاه يكي از آنان اين اشعار را سرود: 

ألا أبلغ أبابكر رسولا
  
 وفتيان المدينة أجمعينا 
 

آيا كسي است كه پيام ما را به ابوبكر و به همه جوانان مدينه برساند.

فهل لكم إلى قوم كرام
  
 قعود في جواثا محصرينا

كه آيا به ياري قوم گران‌قدر كه در جواثا محاصره شده‌اند نمي‌آيد.
كأنَّ دماءهم في كل فج
 شعاع الشمس يغشى الناظرينا

كه در هر راهي خونشان ريخته مي‌شود، و چون خورشيد مي‌تابد كه نمي‌توانيم به آن نگاه كنيم.
توكلنا على الرحمن إنا 
 وجدنا الصبر للمتوكلينا

ما بر خداوند مهربان توكل كرده‌ايم و كساني كه توكل مي‌كنند صبر و بردباري دارند.

مردي به نام الجارود بن المعلي در ميان آنها ايستاد و سخنراني كرد و گفت: اي گروه عبدالقيس من شما را از چيزي مي‌پرسم اگر آن را مي‌دانيد به من بگوييد و اگر آن را نمي‌دانيد به من پاسخ ندهيد، گفتند: بپرس، گفت: آيا مي‌دانيد كه قبل از محمد، خدا پيامبراني داشته است؟ گفتند: بله، گفت: خبر داريد يا آنها را ديده‌ايد؟ گفتند: خبر داريم. گفت: آن پيامبران چه شدند؟ گفتند: مردند؟ گفت: پس محمد مرده است همانطور كه آنان مرده‌اند، و من گواهي مي‌دهم كه هيچ معبودي به حقي 