يح اين قضيه همان است كه بخاري با سند صحيح روايت كرده است كه: عمرو بن العاص وقتي براي تحكيم آمد با ابو موسي الأشعري ملاقات كرد و گفت: نظرت در مورد اين مسئله چيست؟ ابو موسي گفت: او را از كساني مي‌بينم كه پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وفات يافت در حالي كه از آنها راضي بود[2]، عمرو بن العاص گفت: پس جايگاه من و معاويه از نظر تو كجاست؟ گفت: اگر از شما كمك خواسته شود توانايي كمك كردن داريد، و اگر به شما نيازي نباشد پس همواره امر الهي از شما بي‌نياز بوده است[3]. سپس كار تمام شد و عمرو بن العاص با اين خبر پيش معاويه برگشت، و ابو موسي نزد علي بازگشت.

و بدون ترديد روايت اول باطل است، به سه دليل: 

اول: سند آن ضعيف است و ابو مخنف دروغگو آن را روايت كرده است.

دوم: اينكه خليفه مسلمين را ابوموسي الأشعري و غيره نمي‌توانند عزل كنند، چون نزد اهل سنت عزل كردن خليفه به اين سادگي نيست پس چگونه دو نفر با هم اتفاق مي‌كنند كه امير المؤمنين را عزل كنند، پس اين سخن درستي نيست، و آنچه در قضيه تحكيم اتفاق افتاد اين بود كه آنها توافق كردند كه علي در كوفه بماند و خليفه مسلمين است و معاويه به عنوان امير شام در شام بماند و جنگ ميان آنها متوقف شود. 

سوم: روايت صحيح همان است كه ذكر كرديم.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- تاریخ الطبری 4/51 و الکامل فی التاریخ 3/168.

[2]- منظورش علی-رضي الله عنه- بود.

[3]- تفصیل قضیهء تحکیم را در کتاب مرویات ابی مخنف در تاریخ طبری مطالعه کنید و او آن را از التاریخ الکبیر 5/398 نقل می‌کند.
جنگ نهروان سال 38 ه‍
علي به كوفه بازگشت، و خوارج عليه او شورش كردند، خوارج قضيه تحكيم را نپذيرفتند و گفتند حكم و داوري فقط از آن خداست، و آنها هياهو به راه مي‌انداختند و حتي در مسجد وقتي علي را مي‌ديدند بلند مي‌شدند و فرياد مي‌زدند حكم و داوري فقط از آن خداست، حكم و داوري فقط از آن خداست، و علي -رضی الله عنه- مي‌گفت: سخن حقي است كه به ارادة باطل گفته مي‌شود[1].

سپس بعد از آن خوارج صحابي بزرگوار عبدالله بن خبّاب را كشتند و زنش را نيز به قتل رساندند و شكمش را پاره كردند و او حامله بود و در ماه آخرش بود، وقتي علي از اين اتفاق با خبر شد به آنها پيام فرستاد كه چه كسي اين صحابي را كشته است؟ آنها پاسخ دادند كه همه ما او را كشته‌ايم، آنگاه علي -رضی الله عنه- با لشكري ده هزار نفري به جنگ آنها رفت و در نهروان با آنها جنگيد. 

امام احمد بن حنبل مي‌گويد: اسحق بن عيسي الطباع به روايت از يحيي بن سليم و او به روايت از عبدالله بن عثمان بن خيثم و او از عبيدالله بن عياض بن عمرو القاري روايت مي‌كند كه گفت: پيش عايشه نشسته بوديم كه عبدالله بن شداد نزد او آمد، او از عراق مي‌آمد و در شب‌هايي كه علي كشته شده بود در عراق بود، عايشه به او گفت: اي عبدالله بن شداد آيا در مورد آنچه از تو مي‌پرسم به من راست مي‌گويي؟ در مورد اين قومي كه علي آنها را كشته است به من خبر ده؟ گفت: چرا به تو راست نگويم! عايشه گفت: پس داستان آنها را به من بگو، گفت: وقتي علي براي معاويه نامه نوشت و دو حكم و داور تعيين كردند و داورها قضاوت كردند هشت هزار نفر از قاريان قرآن عليه علي قيام كردند و آنها در سرزمين حروراء به سمت كوفه اقامت گزيدند و به علي اعتراض كردند و گفتند: تو لباسي را كه خدا به تو پوشانده بود بيرون آوردي، و اسمي را كه خدا بر تو گذاشته بود را كنار زدي و در دين خدا افراد را حاكم قرار دادي و حال آن كه حكم و داوري فقط از آن خدا است. وقتي علي از آنچه آنها او را به خاطر آن سرزنش مي‌كردند و از او جدا شده بودند خبر شد، به منادي دستور داد تا اعلام كند كه همه كساني كه حافظ قرآن هستند پيش امير المؤمنين بيايند. وقتي خانه از قاريان قرآن پر شد مصحف بزرگي را خواست و آن را جلوي خود گذاشت و با دستش آن را مي‌زد و مي‌گفت: اي مصحف (قرآن) با مردم حرف بزن و به آنها بگو! 

مردم او را صدا زدند و گفتند: اي امير المؤمنين تو از چه مي‌پرسي؟ اين مصحف ورق و دوات است! و ما در مورد آنچه براي ما روايت شده مي‌گوييم! پس تو چه مي‌خواهي؟ 

علي -رضی الله عنه- گفت: اين افرادي كه عليه ما خروج كرده‌اند، كتاب خدا ميان من و آنها قضاوت مي‌كند، خداوند متعال در كتابش درباره زن و مردي مي‌گويد: ﴿وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِنْ أَهْلِهَا إِنْ يُرِيدَا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيماً خَبِيراً﴾. (النساء: 35). «و اگر از جدايى و شكاف ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر، و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند). اگر اين دو داور، تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آنها كمك مى‏كند; زيرا خداوند، دانا و آگاه است (و از نيات همه، با خبر است)».

پس امّت محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- مهمتر از يك زن و مرد است. و به من اعتراض كرده‌اند كه وقتي براي معاويه نامه نوشتم چنين نوشتم كه علي بن ابي طالب نوشت[2]. و حال آن كه سهيل بن عمرو پيش ما آمد و ما به همراه پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در حديبيه بوديم وقتي كه پيامبر با قومش قريش صلح كرد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم سهيل گفت: بسم الله الرحمن الرحيم ننويس، پيامبر فرمود چه بنويسيم؟ گفت: بنويس باسمك اللهم، پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گفت: بنويس محمد رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم-، سهيل گفت: اگر مي‌دانستم كه پيامبر خدا هستي با تو مخالفت نمي‌كردم. آنگاه پيامبر گفت: بنويسيد اين قرارداد صلحي است بين محمد بن عبدالله و قريش. و خداوند در كتاب خود مي‌فرمايد: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً﴾. (الأحزاب: 21). 

«مسلما براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند».

آنگاه علي -رضی الله عنه- عبدالله بن عباس را پيش آنها فرستاد و من همراه او رفتم تا آن كه به وسط لشكرشان رسيديم، ابن الكواء بلند شد و براي مرد سخنراني كرد و گفت: اي حاملان و حافظان قرآن، اين عبدالله بن عباس است، هر كس او را نمي‌شناسد من او را معرّفي مي‌كنم اين از كساني است كه قرآن در مورد او و قومش مي‌گويد: ﴿وَقَالُوا أَآلِهَتُنَا خَيْرٌ أَمْ هُوَ مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ﴾. (الزخرف: 58). «و گفتند: «آيا خدايان ما بهترند يا او ( مسيح)؟ (اگر معبودان ما در دوزخند، مسيح نيز در دوزخ است، چرا كه معبود واقع شده)!» ولى آنها اين مثل را جز از طريق جدال (و لجاج) براى تو نزدند; آنان گروهى كينه‏توز و پرخاشگرند».

پس او را به نزد يارانش برگردانيد و در مورد قرآن و مفاهيم آن با او 