يي نشده است. و مي‌گويند: فاطمه از ابوبكر ناراحت شد، مي‌گوييم وقتي خدا از ابوبكر راضي شده، ناراحت شدن فاطمه از او به او زياني نمي‌رساند، خداوند متعال مي‌فرمايد: ﴿لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً﴾. (الفتح: 18). «خداوند از مؤمنان ـ هنگامى كه در زير آن درخت (بيعه‌الرضوان‌ كه‌ در حديبيه‌ انجام‌ گرفت) با تو بيعت كردند ـ راضى و خشنود شد; خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود مى‏دانست; از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى (يعنى فتح‌ خيبر) بعنوان پاداش نصيب آنها فرمود».

و ابوبكر -رضی الله عنه- در رأس مؤمناني بود كه در آن روز با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بيعت كردند، پس هر كس كه خدا و پيامبرش از او راضي باشد ناراحت شدن كسي ديگر براي او زياني ندارد.

و به تفصيل در اين بارة سخن خواهيم گفت. 

اما اينكه مي‌گويند: فدك ارث است، ما مي‌گوييم پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «إنا لا نورث ما تركنا صدقة» است و از ما ارث برده نمي‌شود، بنابراين در بعضي از طرق حديث كه در مسلم روايت شده اينگونه آمده «ما تركنا فهو صدقة» آنچه از خود به جا گذاشته‌ايم آن صدقه است. اهل بدعت اين حديث را تحريف مي‌كنند و مي‌گويند: ما نافيه است يعني ما صدقه‌اي از خود به جا نگذاشته‌ايم، و اهل سنت كلمه «ما» را موصوله قرار مي‌دهند و روايتي كه در صحيحين آمده همين‌طور است و روايت «ما تركنا فهو صدقة» اين را تاييد مي‌كند، و پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از خود ارث به جا نمي‌گذارد بلكه طبق قول صحيح همه پيامبران از خود ارث به جا نمي‌گذارند و از آنها ارث برده نمي‌شود.

شيعه از آنچه خداوند در مورد زكريا مي‌گويد استدلال مي‌كنند، خداوند مي‌فرمايد: ﴿وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً﴾. (مريم: 6). «و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند)! و (از طرفى) همسرم نازا و عقيم است; تو از نزد خود جانشينى به من ببخش كه تا هم‌ وارث‌ من‌ باشد و هم‌ وارث‌ آل‌ يعقوب‌ (وراثت‌ در اينجا بنابر قول‌ راجح: وراثت‌ علم‌ و نبوت‌ است‌ نه‌ وراثت‌ مال، به‌ دليل‌ اين‌ حـديـث‌ شريف‌ رسول‌ الله -صلى الله عليه وآله وسلم-: «نحن‌ معاشر الأنبياء لا نورث» ما جماعت‌ انبيا ميراث‌ نمي‌گذاريم‌. پس‌ معني‌ سخن‌ زكريا -عليه السلام- اين‌ است‌ كه‌: آن‌ جانشين، علمي‌ را كه‌ نزد وي‌ و اولاد يعقوب‌ -عليه السلام- هست، ميراث‌ ببرد و به‌ سرپرستي‌ امور ديني‌شان‌ قيام‌ ورزد); و او را مورد رضايتت قرار ده!».

مي‌گويند: در اينجا ثابت شده كه پيامبران از خود ارث به جا مي‌گذارند، و همچنين خداوند دربارة سليمان مي‌گويد: ﴿وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ﴾. (النمل: 16). 

«و سليمان وارث داوود شد، و گفت: «اى مردم! زبان پرندگان به ما تعليم داده شده، و از هر چيز به ما عطا گرديده; اين فضيلت آشكارى است».

و اينك تفسير اين دو آيه: 

آيه اول: ﴿وَإِنِّي خِفْتُ الْمَوَالِيَ مِنْ وَرَائي وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً﴾. در مورد اين آيه مي‌گوييم، اولا كه شايسته مرد صالحي نيست كه از خداوند بخواهد به او فرزندي بدهد كه فقط وارث مال و دارايي او باشد، پس چگونه چنين چيزي را براي پيامبري بزرگوار كه زكريا است مي‌پسنديم كه او از خدا بخواهد كه به او فرزندي بدهد تا وارث مال و دارايي او شود. 

دوماً: مشهور است كه زكريا فقير بود و نجّاري مي‌كرد، پس زكريا چه مال و ثروتي داشت كه از خدا بخواهد كه به او فرزندي بدهد تا مال او را به ارث ببرد، بلكه قاعده كلّي در مورد پيامبران اين است كه آنها مال و ثروت نمي‌اندوختند، بلكه آن را در راه‌اي خير صدقه مي‌كردند. 

سوم: سياق آيه ﴿يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾. بر همين دلالت مي‌كند، چند نفر از آل يعقوب بوده و رفته‌اند و جايگاه يحيي در آل يعقوب كجاست؟ آل يعقوب موسي و داود و سليمان و يحيي و زكريا و اقوامشان بودند بلكه همه پيامبران بني اسرائيل از آل يعقوب بودند، چون اسرائيل همان يعقوب است، و ديگر فرزندان يعقوب و بني اسرائيل كه پيامبر نبودند هم آل يعقوب هستند، پس سهميه يحيى چقدر خواهد شد؟ سپس يحيى به مسبب ديگر وارثان بايد از ارث محروم مي‌شد، پس ترديدي نيست كه ﴿يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾. سخن كساني را كه مي‌گويند منظور او به ارث بردن مال و ثروت بوده را رد مي كند، بلكه يعقوب را براي آن ذكر كرد چون كه يعقوب پيامبر بود و زكريا هم پيامبر بود، پس خواست كه فرزندش نبوت و علم و حكمت را از او و از آل يعقوب به ارث ببرد. 

چهارم: پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود ما گروه پيامبران از خود ارث به جا نمي‌گذاريم، يا اينكه فرمود از ما ارث برده نمي‌شود، هر چه از خود به جا گذاشتيم صدقه است، و در حديث آمده است پيامبران درهم و ديناري از خود به ارث نگذاشتند و بلكه آنها علم و دانش را به عنوان ارث بعد از خود به جا گذاشتند[4].

و اما آيه دوّم ﴿وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ﴾. همچنين در اينجا سليمان از پدرش داود مال و ثروت را به ارث نبرد و بلكه نبوت و حكمت و دانش را به ارث برد، به دو دليل: 

يكي اينكه مشهور است كه داود صد زن داشت و سيصد كنيز و فرزندان زيادي داشت پس چگونه فقط سليمان از او ارث مي‌برد؟ بلكه برادران سليمان هم بايد ارث ببرند و تنها سليمان را وارث داود قرار دادن اگر وارثان ديگري باشد. درست نيست. 

و اگر منظور ارث بدون مال و دارايي مي‌بود فايده‌اي نداشت كه در كتاب خدا ياد شود، زيرا طبيعي و بديهي است كه فرزند از پدر ارث مي‌برد، بنابراين خداوند از چيزي سخن گفته كه محقق است و نياز به گفتن ندارد، پس ترديدي نيست كه خداوند منظوري ديگر داشته است و آن به ارث بردن نبوت است، اما اينكه بعضي از شيعه مي‌گويند: فدك را پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در روز خيبر به فاطمه هديه كرده بود، و در كتابهايشان روايت مي‌كنند كه بعد از فتح خيبر و بعد از آن كه خداوند اين آيه را نازل كرد كه: ﴿وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً