ا هيچگاه تبديل نكرده‌اند و نقل و تحويل در اركان مذهب خود جايز نداشته‌اند و با تيان مبانى مذهب تشيع مناسب هر وقت مذهبى تراشيده‌اند و بر يك اسلوب قرار نگرفته و تبديل اصول و تحويل اركان بسيار در اين مذهب واقع شده است. 

تفصيل اين اجمال آنكه چون در زمان خلفاء ثلاثه رضي الله عنهم فتح بلاد كفار از يهود و نصارى و مجوس و بت پرستان به عنايت ايزدى بدست صحابه كرام و تابعان عظام واقع شد و قتل و اسر و نهب در كفار نگون‌سار اتفاق افتاد و كمال ذلت و عار بآنها لاحق گرديد بحدي كه زنان دوشيزه آنها فراش دانى اهل اسلام شدند و اطفال آنها كنيزك و غلام اجلاف عرب گرديدند و اخذ جزيه بكمال هوان و مذلت از بقيه آنها مرسوم و معمول گشت. در عهد خليفتين اولين به جهت غلبه حميت و شدت عصبيت دست و پا زدند و به قتال و جدال برخاستند. چون نصرت الهي پى در پى مددگار طايفه اسلام بود غير از خيبه و خسران و كبت و خذلان بدست نياوردند، ناچار در عهد خليفه ثالث حيله ديگر انگيختند و به حبل متين مكر آويختند پس جماعه كثير از آنها به كلمه اسلام گويا شده خود را در شمار مسلمين داخل كردند و در پى اطفاء نور اسلام و ايقاع فتنه و فساد و بغض و عناد در فرقه مسلمين شدند و تدبير و حيله براى اينكار جستند. ناگاه به تقدير ربانى چون انقضاء ايام خلافت نزديك شد، جماعه‌اي از مردم مصر بر خليفه ثالث بغى ورزيدند و خلعت خروج پوشيدند. آن جماعه از همه پيشتر و بيشتر در افروختن اين آتش ساعى گشتند و اين فرصت را غنيمت شمردند و از اطراف و جوانب خصوصاً كوفه و نواحى عراق خود را به مدينه منوره على افضل ساكنيها التحية و السلام رسانيدند و تقرير فتنه‌انگيز كه از سالها مهيا كرده بودند و به جهت ترس از صولت اهل اسلام بر زبان نمى‌آوردند بر ملا آغاز نهادند و هر گاه شهادت آن خليفه بر حق و خلافت حقه خاتم الخلفاء اميرالمؤمنين [علي]رضي الله عنه صورت گرفت خود را عداد محبين و مخلصين آن جناب وا نمودند و خويشتن را به شيعه على ملقب ساختند و به اين درآمد كمال فرحت و شادى نصيب ايشان شد و خواستند كه مكونات ضماير خبث ذخاير خود را بى‌دغدغه در پايه اظهار و ابراز آرند و اين فتنه را كه قريب الاطفاء و الانتفاء بود، دراز و پهنا درآورند. 

كلانتر اين گروه عبدالله بن سبأ يهودى يمنى صنعانى بود كه سالها در يهوديت علم تلبيس و اضلال افراخته و نرد دغا و دغل باخته سرد و گرم فتنه‌انگيزى چشيده و نشيب و فراز اين صحرا را ديده خيلى پركار برآمده بود. هر كسى را از اهل فتنه به طورى فريب دادن آغاز نهاد و فراخور استعداد هر يك تخم ضلالت كاشتن بنياد كرد. اولاً اظهار بنياد كمال محبت و اخلاص به خاندان نبوى و دودمان مصطفوى و تحريض بر محبت اهل بيت و استحكام در اين امر شروع كرد و التزام جانب خليفه بر حق و ايثار او بر ديگران و ميل نكردن به مخالفان او بيان نمود و اين معنى مقبول خاص و عام و مرغوب كافه اهل اسلام گرديد و باعث اعتقاد بر نصيحت و خيرخواهى او گشت و چون جماعه را بدين دام گرفتار كرد اولاً القا نمود كه جناب مرتضوى بعد از پيغمبر افضل مردم و اقرب ايشان است به سوى پيغمبر و وصى او و برادر او و داماد اوست و آيات وارده در فضائل آن جناب و احاديث مرويه در مناقب آن عالى قباب باضم موضوعات و مخترعات خود منتشر ساخت. هرگاه ديد كه تلامذه او به تفضيل جناب مرتضوى بر جميع اصحاب قائل شدند و اين معنى در اذهان ايشان رسوخ و استحكام پذيرفت جماعه را  از خلص اخوان و برگزيده ياران خود سر ديگر تعليم كرد كه جناب مرتضوى وصى پيغمبر بود و پيغمبر او را بنص صريح خليفه ساخته و خلافت او در قرآن مجيد از آية «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ «المائده: 55» مستنبط مي‌شود ليكن صحابه بغلبه و مكر وصيت پيغمبر را ضايع ساختند و اطاعت خدا و رسول نه كردند و حق مرتضى را تلف نمودند و همه براى طمع دنيا از دين برگشتند و مناقشه كه فيما بين سيدة النساء و خليفه اول در باب فدك رفته بود و آخرها بصلح و صفا انجاميده دست آويز و متمسك ساخت و هر يك را بكتمان اين سر وصيت بالغه نمود و گفت اگر با مردم شما را ازين جنس مقاوله و محاوره در ميان آيد نام من نگيريد و از من تبرا و بيزارى اظهار نمائيد كه مرا غرض ازين وصيت و نصيحت محض بيان حق و اظهار واقع است نه نام و نشان و نه صيت و جاه بجهت اين وسوسه او گفت و شنود اين مقدمات و سب و طعن خلفا در لشكريان حضرت امير جارى شد و مناظرات و مجادلات شدت گرفت تا آنكه حضرت امير رضي الله عنه بر سر منبر بر ملأ خطبه‌ها فرمود و ازين جماعه بيزارى و تبرا ظاهر نمود و برخى را بوعيد و ضرب حد تهديد كرد. ابن سبأ چون ديد كه اين تير او هم بر هدف نشست و فتنه و فساد در عقيده اهل اسلام مداخلت كرد با هم به گفت و گو مي‌آويزند و آبروى يكديگر مي‌ريزند جماعه‌اي را از اخص الخواص شاگردان خود بر چيده در خلوت خالى از اغيار بعد از گرفتن عهد و ميثاق و پيمان و قسم سر ديگر باريكتر و نازكتر در ميان نهاد كه از جناب مرتضوى چيزها صادر ميشوند كه مقدور بشر نيست از خوارق عادات و قلب اعيان و اخبار از غيب و احياء اموات و بيان حقايق الهيه و كونيه و محاسبات دقيقه و جوابات حاضره و بلاغت عبارت و فصاحت الفاظ و زهد و تقوى و شجاعت مفرطه و قوتى كه چشم و گوش جهان و جهانيان مانند آن نديده و نشنيده هيچ مي‌دانيد كه اين همه از كجاست و سر اين امر چيست؟! همه تن به عجز در دادند و زمام تسليم و انقياد به دست او نهادند بعد از تشويق بسيار و تاكيد بيشمار در حفظ اسرار وا نمود كه اين همه خواص الوهيت است كه ظهور مى‌‌نمايند و در كسوت ناسوت لاهوت جلوه مى‌‌فرمايد فاعلموا ان عليا هو الا له و لا اله الا هو و بعض كلمات مرتضوى را كه در حالت سكر و غلبه حال كه اولياء الله ميباشد مثل انا حي لا يموت انا باعث من في القبور انا مقيم القيامه از آنجناب سر بر زده بود مؤيد مقاله و شاهد دلالت خود گردانيد و رفته رفته بحكمِ «كل سر جاوز الا ثنين شاع» اين مقاله قبيحه فاش شد و به جناب مرتضوى رسيد و آن جناب آن جماعه را مع ابن سبأ تهديد به احراق نار فرمود و توبه داد بعد از آن اجلا فرمود به مداين. چون در مداين رفت باز همان مقاله قبيحه خود را اظهار كرد و تلامذه خود را به آذربيجان و عراق منتشر ساخت و جناب مرتضوى به سبب اشتغال به حرب بغاة شام و مهمات خلافت به حال او و اتباع او نپرداخت تا آنكه مذهب او رواج گرفت و شيوع پيدا كرد پس لشكريان حضرت امير به سبب رد و قبول وسوسه اين شيطان لعين چهار فرقه شدند:  

اول:  فرقه شيعه اولى و شيعه مخلصين كه پيشوايان اهل سنت و جماعت‌اند بر روش جناب مرتضوى در معرفت حقوق اصحاب كبار و ازواج مطهرات و پاسدارى ظاهر و باطن با وصف وقوع مشاجرات و مقاتلات و صفاى سينه و برائت از غل و نفاق گذرانيدند و اينها را «شيعه اولى» و «شيعه مخلصين» نامند و اين گروه من جميع الوجوه 