يت دليل صريح است بر آنكه حضرت زيد شهيد احوال را در تعين امامت امام محمد باقر تكذيب نمود حالا روايت ديگر از حضرت امام جعفر صادق كه فرزند قايم مقام امام محمد باقر بودند بايد شنيد و تأمل بايد كرد كه مطابق كلام زيد شهيد است يا موافق قول احول قاضي نورالله در مجالس المؤمنين در احوال فضيل بن يسار از امالي شيخ ابن بابويه نقل كرده به روايت فضيل كه گفت در محاربه زيد بن علي با طاغيان لشكر هشام با او همراه بودم و چون بعد از شهادت زيد به مدينه رفتم و به خدمت حضرت امام جعفر صادق رسيدم آنحضرت از من پرسيد كه اي فضيل با عم من در قتال اهل شام حاضر بودي گفتم بلي آنگاه پرسيد كه چند كس را از ايشان كشتي گفتم شش كس را فرمود مبادا ترا شكي در استحلال خون ايشان باشد گفتم اگر شكي دران ميداشتم چرا ايشان را مي كشتم آنگاه شنيدم كه آنحضرت فرمودند اشركني الله في تلك الدماء و الله زيد عمي هو و اصحاب شهداء مثل ما مضي علي ابن ابي طالب و اصحابه انتهي بلفظه درين تشبيه كه در كلام امام بحق ناطق جعفر صادق واقع شده غوري در كار است ظاهر است كه حال امام زيد به اعتقاد حضرت صادق با حال حضرت امير المؤمنين در يك مرتبه و از يك باب است پس زيد در جميع معتقدات خود بر حق باشد و در خروج خود بالاصاله نه به نيابت ديگري بر صواب و الا حكم به شهادت و تشبيه بحال حضرت امير راست نيايد و آنچه احوال در جواب امام زاده هذيان سرائي كرد و تقريب بي وفائي بر آورد سراسر پوچ و بيمعني است به چند وجه اول آنكه درين صورت حضرت ابراهيم در حق پدر خود ترك اصلح نموده باشد كه او را دعوت بدين اسلام كرد و او ايمان نياورد و عصيان ورزيد و دوزخي شد و اگر شيعه در حق پدر حضرت ابراهيم كه معتقد ايمان اويند اين را مسلم ندارند گوئيم در حق آزر كه مربي و بجاي پدر او بود چنانچه در نص قرآني جابجا او را به پدري ياد كرده اند اينهمه جور و جفا كي روا بود و علي هذا القياس جميع انبياء اقارب و عشاير خود را دعوت نمودند و آنها قبول نكردند مثل ابولهب و اضراب او پس انبيا در حق آنها حيف و ظلم و قطع رحم كرده باشند بلكه پيغمبر ما حاشاه عن ذلك كه سبب حيات ابديه است و بر امت خود از مادر و پدر ايشان مهربان تر است بلكه رحمه للعالمين است با وصفي كه مصلحت در عدم تعين امام فهميده سكوت فرموده بود چنانچه ملا عبدالله مشهدي در اظهار الحق نقل نموده عن حذيفه قال قالوا يا رسول الله لو استخلفت قال «ان استخلفت عليكم فعصيتموه عذبتم و لكن ما حدثكم حذيفه فصدقوه وما اقرأ كم عبدالله فاقروه» خدا داند آخرها چه شد كه نص بر امامت حضرت امير فرمود و هيچكس قبول نداشت تمام ياران خود را كه به سعي بيست و سه سال در راه آورده بودند و آئين اسلام آموخته يك قلم در هلاك ابدي انداخت و همه را دوزخي كرد و به تبعيت اينها تمام امت گمراه شد و در ورطه ضلالت افتاد دوم آنكه امامت از اصول واجبات است جهل دران چه قسم عذر شود و اگر زيد را پدر بزرگوارش اطلاع به اين اصل اعتقادي نداد اين بي اطلاعي او چه كار كرد آخر دوزخي شد علي الخصوص كه زيد بر جهل بسيط نماند بلكه منكر امامت امام باقر و مدعي امامت خود شد و اگر اين قسم جهل هم عذر باشد پس كبرای صحابه بلكه جميع نواصب نيز ناجي باشند زيرا كه ايشان را هم نصوص امامت حضرت امير بطريق تواتر و قطع و سالم از معارض نرسيده بود و قد روي الكليني في خبر طويل عن مقرن عن ابي عبدالله عليه السلام انه قال لايدخل الجنه الا من عرفنا و عرفناه و لايدخل النار الا من انكرنا و انكرناه سوم آنكه مقوله زيد و مذهبش آنست كه پدر او او را خبر نداد بآنكه در عالم امامي هم مي بايد كه صاحب زعامت كبري باشد و حجت الهي در زمين بود نه آنكه تعين امام فقط يا عدد ائمه بيان نفرمود و در بيان امر اول خود اصلا خوف عدم قبول نبود پس جواب احول چون ديده دوبين او خطا در خطا كرد چرا پدر بزرگوار امارات امام بوجه كلي نشانش نداد تا خود بخود ميدانست كه فلاني امام است نه من حالانكه نزد اثناعشريه امام را خواص و امارات است كه در ديگران يافته نمي‌شود مثل مختون و مسرور پيدا شدن و غير ذلك و صفحه احوال زيد از ان علامات عاري و خالي بود چهارم آنكه چون امام نايب نبي است پس براو فرض باشد كه هر مكلف را به ضروريات دين آگاه سازد تا لطف تمام شده باشد هر كه باشد درينجا شفقت پدري و مهر فرزندي بكار نمي آيد و فرق در اقارب و اجانب در تبليغ احكام شان نبوت و امامت نيست بلكه اقارب را زياده از اجانب تخويف و تهديد بايد كرد قوله تعالي «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «214»«الشعراء» و قوله تعالي «وَهَذَا كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ مُصَدِّقُ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَلِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا وَالَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْآَخِرَةِ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَهُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ «92»«الانعام» پنجم آنكه نزد شيعه از مقررات است كه امامت ائمه اثنا عشر به ترتيب و تعين نام هر يك منصوص حضرت پيغمبر بلكه منزل از جانب خداست پس قبول قول پدر را درينجا دخلي نبود مي بايستي كه نص پيغمبر به او مي نمود تا به دستور ساير احكام دين بحكم ايمان قبولش ميكرد ششم آنكه حاجت به تبليغ پدر چرا بود اين نص خود در تمام عالم شهرت داشت زيرا كه متواتر بود خصوص در اهل بيت البته شايع تر و مشهور تر هر كنيزك خانگي او را تلاوت ميكرد و درس ميگفت مثل اعداد ركعات و اوقات صلوات موقوف بر تعليم امام مسايل خفيه مي باشد نه نصوص متواتره جليه و در تمام اهل ملل و نحل شايع و ذايع است كه صبيان را در اول سن تميز تلقين امهات مسائل دين ميكنند اين مسئله كه اهم مسائل بود حضرت امام سجاد چه قسم از فرزند دلبند خويش اخفا ميكرد حالانكه حضرت زيد به اجماع شيعه و سني از فرزندان سعادتمند و ملازم صحبت پدر بزرگوار خود بود و بر روش پدر زيست ميكرد خوف رد و تكذيب ازان فرزند سعادتمند وجهي نداشت هفتم آنكه حضرت امام سجاد اگر اين مسئله را به زيد نگفت چه فايده شد آخر امام وقت او را به امامت خود دعوت نموده باشد و او رد يا قبول دعوتش كرده باشد پس ترك اخبار او در آنوقت محض بي فايده شد و حضرات ائمه ازين حركات لغو و بي فايده پاك اند بعضي از نا دانشمندان شيعه ترك اخبار به زيد قياس كنند بر قصه خواب حضرت يوسف و منع كردن حضرت يعقوب ايشان را از آنكه بديگر برادران خبر دهند تا عرق حسد ايشان بجوش نيايد و در پي ايذاء حضرت يوسف نشوند و اين قياس صريح فاسد است زيرا كه مع الفارق است بيان خواب نه بر حضرت يوسف واجب بود و نه بر حضرت يعقوب و نه از اصول دين بود و نه از مسايل شرعيه محض بشارتي بود در حق حضرت يوسف كه دلالت بر بزرگي يوسف ميكرد و اظهار بشارات بر ذمه انبيا لازم نيست بلكه در جاهای بسيار ازان منع فرمودند زيررا كه موجب عجب ميشوند در حق صاحب بشارت و محرك حسد ميشوند در حق شركاء او حديث صحيح است كه پيغمبر صلي الله عليه و سلم فرمود «لو لا ان تبطر قريش لا خبرتها بمحاسنها عندالله»او کما قال عل