م و بنی الجان اند و کاش بر همین قدر قناعت میکردند جمیع خیرات و طاعات و خوبیها را نیز بخود نسبت کنند و حضرت حق را درین امور دخلی ندهند «وَلَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مَا يَكُونُ لَنَا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَكَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِيمٌ «16»«النور» و دانشمندان و علماء ایشان در تاویل این اخبار دست وپای بسیار زده اند و به ساحل خلاص از لجه مخالفت کتاب و عترت را رسیده اند کلام بعضی محققین ایشان نقل کنیم تا موجب بصیرت در خوش فهمی ایشان شود میگوید كه مراد از خیر ملایم طبع است و مراد از شر منافر طبع نه ایمان و کفر و طاعت و معصیت گوئيم اول  این معنی را صریح بقیه کلام رد میکند زیرا که فرموده اند «فطوبی لمن اجریت علی یده الخیر و ویل لمن اجریت علی يده الشر» این خیر و شر را بر دست بندگان چه قسم اجرا تواند شد واگر اجرا متصور هم شد پس طوبی و ویل درین خیر و شر چه معنی دارد اگر زنی خوش شکل در خانه شخصی دیده شد و ملایم طبع افتاد حالت خوش عندالله صاحب آن خانه را چرا حاصل شد و اگر حبشی دیو شکل در سر کار پادشاهی بنظر آمد ویل و هلاک و عقوبت عندالله چرا نصیب آن پادشاه شود دوم آنکه معاصی نیز هر دو قسم می‌باشند ملایم طبع و منافر طبع مثلا زنا با زنی صاحب حمال با غنج و دلال ملایم طبع است و لواطت با حبشی دیو شکل کریه المنظر بد غر بیله منافر طبع و همچنین طاعات نیز ازین دو قسم بیرون نخواهند بود وضو وغسل به آب سرد در تابستان ملايم طبع است و در ايام برف و يخ بندي منافر طبع پس اين تفسير خير و شر هيچ فايده نكرد و از اين بالا سرائي حاصل نشد همان معني كه سابق از اين تفسير مفهوم مي‌شد حالا مي‌شود و همان اشكال كه قبل از اين عنايت لاحق بود حالا هم هست مفهوم اين دو كلمه مبين طاعت و معصيت و كفر و ايمان نيست تا از اراده آن نفي اراده آنها شود بلكه از آنها عام تر است و اراده عام خود بلاشبهه مستلزم دخول خاص است در حكمي كه متعلق به عام كرده‌اند اين است خوش فهمي علما و دانشمندان ايشان.

فائده از رئيس الفقهاي اهل سنت ابوحنيفه كوفي رحمه الله مرويست كه گفت قلت لابي عبدالله جعفر بن محمد الصادق يا ابن رسول الله هل فوض الله الامر الي العباد فقال: الله اجل من ان يفوض الربوبيه الي العباد فقلت هل جبرهم علي ذلك فقال: الله اعدل من ان يجبرهم علي ذلك فقلت و كيف ذلك فقال بين بين لاجبر و لاتفويض و لاكره و لاتسليط بر همين روايت اهل سنت بناي مذهب خود نهاده‌اند و در نفي خلق از عباد و اثبات كسب براي ايشان مطابق ارشاد حضرت صادق اعتقاد دارند حالا همين روايت را بعينها از كتب شيعه اثناعشريه نيز بايد شنيد تا صدق و كذب اهل سنت ظاهر گردد روي محمد بن يعقوب الكليني عن ابي عبدالله انه قال لا جبر و لا تفويض و لكن امر بين امري و روي الكليني عن ابي عبدالله انه قال لا جبر و لاتفويض و لكن امر بين امرين و روي الكليني ايضا عن ابراهيم عن ابي عبد الله مثل ذلك و روي الكليني ايضا عن ابي الحسن محمد بن الرضا نحوه در اينجا هم روايات مذكوره را كه صريح موافق اهل سنت اند علماي ايشان در پي تأويل افتاده‌اند گويند كه مراد از امر بين امرين خلق قوت و قدرت و تمكين بر فعل است نه دخل در ايجاد فعل اين قدر نمي‌فهمند كه سؤال سائل از چه بود و جواب حضرات را كجا كشيده مي‌برند سؤال از تفويض خلق قدرت و قوت بر فعل كدام عاقل مي‌كند كه بديهي البطلان است اگر بحثي و نزاعي است در خلق فعل است پس جواب حضرات را در اين توجيه خود كلام لغو مي‌سازند معاذ الله من ذلك و مع هذا در نفي اين تفويض علت بحث و اعتراض موجود است و همان حرف در پيش كه الله اعدل من ذلك بديهي است كه اگر شخصي دشمن خود را كه قصد قتل او دارد مغلول و مسلسل نموده در حجره بند كند و شخصي ديگر اغلال و سلاسل او را دور كرده و حجره را در كشاده و كاردي نيز به دست او بسپارد و يكي از غلامان خود را با او بر گمارد كه اين شخص را اعانت دهد و مدد نمايد بر قتل شخص اول و تحريض كند بر اين كار آن شخص ديگر ظلم صريح كرده باشد در حق شخص اول و با قطع نظر از اين همه اهل سنت روايات صريحه از كتب شيعه برآورده و در دست دارند كه ماده تأويل را از بيخ و بن قطع مي‌كنند و از آن جمله روايتي است كه صاحب الفصول من الاماميه آن را در فصول آورده و تصحيح آن كرده عن ابراهيم بن عياش قال سأل رجل الرضا عليه السلام أتكلف الله العباد مالايطقيون فقال هو اعدل من ذلك فقال يقدرون علي الفعل كم يريدون قال هم اعجز من ذلك در اين حديث صحيح نفي قدرت صريح فرمود و از آن جمله در نثر الدرر است سأل الفضل بن سهل علي بن موسي الرضا عليه السلام في مجلس المامون فقال يا ابالحسن الخلق يجبرون قال: الله اعدل ان يجير ثم يعذب قال فمطلقون قال الله احكم من ان يهمل عبده و يكله الي نفسه و كاش دانشمندان ايشان ذره از عقل سليم را كار مي‌فرمودند و به نظر تعمق مي‌ديدند كه اقدار بر شر باز تعذيب بران دخل ظلم است يا نيست و در خلق فعل و خلق قدرت بر فعل در اين باب فرقي هست يا نيست اگر كسي به يقين داند كه زيد عدو عمرو است و عزم مصمم دارد بر قتل او و سلاحي براي اين كار مي‌خواهد و نمي‌يابد و اگر شمشيري يا كاردي به دست او خواهد افتاد بي‌توقف او را خواهد كشت و اين همه را دانسته بدست او شمشيري داد و عمرو را كشت در حق عمرو ظلم صريح كرده باشد بلاشبهه چون مخالفت اين عقيده ايشان با عقيده حضرات از روي كتب معتبره ايشان بما لامزيد عليه واضح و هويدا شد لقبي و خطابي كه از حضور حضرات بسبب اين مخالفت بايشان عنايت شده نيز از كتب معتبره ايشان بايد شنيد و يك دو روايت ديگر هم از كلام ارشاد التيام حضرات بنابر مزيد تصريح بايد دريافت روي محمد بن بابويه القمي في كتاب التوحيد باسناد صحيح عن ابي عبدالله عليه السلام انه قال القدريه مجوس هذه الامه ارادوا ان يصفوا الله بعد له فاخرجوه من سلطانه و فيهم نزلت هذه الآيه «يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلَى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ «48» إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ «49»«القمر» و روي الكليني عن ابي بصير قال قلت لابي عبدالله شاء و اراد و قدر و قضي قال نعم قلت و احب قال لا.

عقيده بيست و يكم آنكه بنده را اتصال مكاني و قرب جسماني  با حضرت حق تعالي متصور نيست قربي كه در اين جا متصور است به درجه منزلت و رضامندي و خشنودي است و بس و همين است مذهب اهل سنت و در اخبار صحيحه مروي از عترت طاهره به روايات شيعه گذشت كه نفي مكان و اين اتصال از آن جناب كرده‌اند و اكثر فرق اماميه به قرب مكاني و صوري قايل‌اند و معراج را بر ملاقات متعارف جسماني محمول دارند و روي ابن بابويه في كتاب المعراج عن حمران بن اعين عن ابي جعفر عليه السلام انه قال في تفسير قوله تعالي «ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى «8» «النجم» ادني الله عز و جل نبيه فلم يكن بينه و بينه الاقفص من لؤلؤ فيه فراش يتلألأ من ذهب فاراه صوره فقيل يا محمد أتعرف هذه الصوره قال نعم هذه صوره علي ابن ابي‌طالب