دنيا والاخره و از قواعد مقرره منصوصه قرآن ودين است كه بعد از نبيين مرتبه صديق است و افضل اصناف امت ايشان اند چنانچه از آيت «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا «69»«النساء» واز ديگر آيات كلام الله نيز معلوم مي‌شود قول تعالي «مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ انْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآَيَاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ «75»«المائده» وقوله تعالي «وَالَّذِينَ آَمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُولَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآَيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ «19»« الحديد» و قطع نظر از افضليت اين قدر خود از آيات بسيار و احاديث بيشمار بالقطع ثابت است كه لقب صديق لفظ مدح است بالاتر از شهيد و صالح قوله تعالي «يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِي سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ «46»«يوسف» و در كتب اماميه مروي و ثابت است كه جناب امير در حق خود اين لقب اطلاق فرموده كه انا الصديق الاكبر بلكه در خود منحصر ساخته به نسبت كساني كه بعد از او بوجود آمدند پس در حق ائمه ديگر نيز آن لقب گفتن بطريق مجاز خواهد بود حيث قال لايقولها بعدي الا كذاب و لهذا ائمه در حق خود اين لقب را اطلاق نفرمودند و از لفظ بعدي صريح مستفاد شد كه قبل از جناب امير هم صديقي درين امت گذشته است كه معروف باين لقب است و صديقيت او حق است و اگر انحصار را نظر بلفظ اكبر بفهميم نيز صديقيت كبري براي ابوبكر ثابت ميماند از مفهوم لفظ بعدي بالجمله چون در حق شخصي امام معصوم لفظ صالح گويد احتمال جور و فسق و ظلم و غصب بالكليه مرتفع ميشود و الا كذب معصوم لازم آيد پس در حق كسي كه او راامام معصوم باين تاكيد صديق گفته باشد بلكه اعتقاد صديقيت او را بر كافه خلايق واجب ساخته و بر منكر صديقيت او دعاي بد كرده باشد چه گمان بايد كرد و به انكار صديقيت او كه لازم اعتقاد بطلان امامت و غصب آن از مستحق آنست در دعاي بد امام معصوم داخل توان شد نعوذ بالله من ذلك و چون مطارحه اين روايت با بعضي  از علماء اماميه در ميان آمد غير از انكار اين روايت جوابي ندادند كه حمل بر تقيه را گنجايش نبود زيراكه از وضع سوال سايل صريح معلوم ميشود كه شيعي بود ليكن اين قدر خود بر هيچ عاقل مخفي نيست كه كتاب كشف الغمه كتاب نادر نيست كتابي است كثير الوجود در دست مردم پس اين انكار اصلا فايده نمي بخشد و اگر كسي از راه كمال تعصب و عناد از يك نسخه اين روايت را حذف و اسقاط كرده باشد نسخ ديگر خود البته مكذب او خواهند بود آري قصوري كه درين روايت است آنست كه اهل سنت نيز آنرا در كتب خود اورده اند و بجهت خست شركا اگر متورعين اماميه انكارش كنند بعيد نيست اما انكار كلمه و نماز و ديگر امور هم لازم خواهد بود بملاحظه شركت اهل سنت درين امور روي الدارقطني عن سالم بن ابي حفصه قال دخلت علي ابي جعفر فقال اللهم اني اتولي ابابكر و عمر اللهم ان كان في نفسي غير ذلك فلا نالني شفاعه محمد صلي الله عليه وسلم يوم القيامه قال سالم اراه قال ذلك من اجلي و اين سالم ابن ابي حفصه شيعي بود چنانچه جميع محدثين اورا بتشيع نسبت كرده اند و ازين روايت نيز تشيع او ثابت ميشود كه حضرت امام براي شنوانيدن او اين كلام فرمود تا از عقيده فاسده و ظن باطل خود توبه فرمايد و اين روايت را از ين جهت اورده شد كه احتمال تقيه در كلام حضرت امام گنجايش ندارد زيراكه آنجناب بطريق شرط و جزا بر تقيه درين باب كفر خود از خدا خواسته است زيراكه محروم از شفاعت پيغمبر كافر است بالاجماع و دعاي امام معصوم البته مستجاب است اگر معاذ الله شرط واقع شود در وقوع جزا ترددي نيست حالا روايات اهل سنت در ما نحن فيه بايد شنيد روي الدارقطني عن عروه ابن عبدالله قال سالت ابا جعفر عن حليه السيف فقال لا باس فقد حلي ابوبكر الصديق سيفه قال قلت تقول الصديق قال نعم الصديق نعم الصديق نعم الصديق من لم يقل له الصديق فلا صدق قوله في الدنيا و الاخره و روي ابن الجوزي في صفوه الصفوه و زاد فوثب وثبه و استقبل القبله و قال نعم الصديق الخ. و درين روايت كه مطابق روايت صاحب كشف الغمه است نيز دعاء بد واقع است و احتمال تقيه را گنجايش نميدهد و نيز نزد شيعه مقرر است كه حضرت ابوجعفر و حضرت صادق در كتاب مختوم بخواتم الذهب از تقيه ممنوع بودند و روايات ايشان را حمل بر تقيه نتوان كرد چنانچه در مقام خود اين مقرر ايشان منقول از معتبرات ايشان خواهد شد وروي الدارقطني ايضا عن ابي عبدالله جعفر بن محمد الصادق عن ابيه ان رجلا جاء الي ابيه زين العابدين علي بن الحسين فقال اخبرني عن ابي بكر و عمر رضي الله عنهما فقال عن الصديق قال و تسميه الصديق قال فالله ثكلتك امك قد سماه الصديق رسول صلي الله عليه وسلم و المهاجرون و الانصار و من لم يسمه صدقا فلا صدق الله قوله في الدنيا و الاخره اذهب فاحب ابابكر و عمر رضي الله عنهما چون از آيات صريحه و اقوال ظاهره عترت طاهره كه بدون تأليف مقدمات و ترتيب اشكال برين مدعا دلالت دارند فارغ شديم بعضي ادله ماخوذه از كتاب و عترت كه بادني تامل باين مطلب ميرسانند ذكر كنيم اول آنكه حق تعالي جماعه صحابه را كه در وقت انعقاد خلافت ابوبكر رضي الله عنه حاضر بودند و اورا در امور خلافت ممد و معين و ناصر شدند به القاب چند ملقب فرموده جاي گفته «الَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ «20»«التوبه» و جاي فرموده «وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ «100»«التوبه» وجائي به وعد جنت و اجر عظيم مشرف ساخته و جائي بشارت درجات عاليات و رحمت و رضوان خود ايشان را بخشيده و اجتماع چنين اشخاص بر امرباطل كه صريح مخالف نص رسول صلي الله عليه وسلم و نقض عهد او باشد محال است و الا در بشارات كتاب الله تعالي كذب لازم آيد دوم آنكه حق تعالي در كتاب خود صحابه را وصف فرموده است باين مضمون كه «وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَن