بزعم خود مقرر مي كردند و بسوي آن دعوت مي نمودند تا به اين وسيله خمس و نذر و نياز و فتوح از تابعان خود بنام امام مزعوم خود بستانند و تعيش نمايند ومتاخرين ايشان اوايل خود را بي دليلي تقليد نموده و در ورطه ضلالت افتادند «إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آَبَاءَهُمْ ضَالِّينَ «69» فَهُمْ عَلَى آَثَارِهِمْ يُهْرَعُونَ «70»« الصافات»
***<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:62.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:63.txt">قسمت دوم</a></body></html>    

    

  باب هشتم : در معاد و بيان مخالفت شيعه با ثقلين     
   

در عقايد متعلقه به معاد فرق كثيره از شيعه مثل زراميه و كامليه و منصوريه و حميريه و باطنيه و قرامطه و جناحيه و خطابيه و معمريه و ميمونيه و مقنعيه و خلفيه و جنابيه گويند كه ابدان را معاد نيست مطلقا و ارواح را نيز غير اين عالم مقري نيست بلكه در همين عالم متناسخ مي شوند و انتقال مي كننند از بدني به بدني و مخالفت اين عقيده با كتاب و با نصوص انبيا و رسل و ائمه  ظاهر است حاجت بيان ندارد قال الله تعالي «وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ «51» «يس»*«أَوْ خَلْقًا مِمَّا يَكْبُرُ فِي صُدُورِكُمْ فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنَا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَسَيُنْغِضُونَ إِلَيْكَ رُءُوسَهُمْ وَيَقُولُونَ مَتَى هُوَ قُلْ عَسَى أَنْ يَكُونَ قَرِيبًا «51»«الاسراء»*« قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ «79»«يس»*« قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ «11» «السجده» «هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» «56» «يونس» «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ «99» لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ «100»«المومنون» و در اين عقيده فاسده خود تمسك اين فرقه ها به چيزي است كه از فلاسفه فرا گرفته اند و در شرع آن امور باطل اند و اصلي ندارند مثل كرويه آسمان وامتناع خلا و غير ذلك گويند كه اگر عالمي ديگر موجود شود مثل اين عالم به شكل كره خواهد بود و دو كره متماثل با يكديگر نمي توانند چسپيد مگر بوقوع فرجه ميان هر دو و در صورت وقوع فرجه خلا لازم مي آيد و در اين استدلال چند جا غلط افتاده اول آن كه هر دو ضرور است كه عالم بتمامه كره باشد زيرا كه دلايل هندسيه كه بر كرويه قايم شده اند مقتصر اند بر كرويه افلاك متحركه و جايز است كه اين افلاك متحركه بعض عالم باشند دوم آن كه امتناع خلا ممنوع است و دلايلي كه بر امتناع آن قايم كرده اند همه مقدوح اند سيوم آن كه اگر دو كره را بالاي يكديگر يا پهلوي ديگر بنهيم البته وقوع فرجه ضرور است و اگر هر يك از دو كره مركوز باشد در ثخن كره ديگر كه ثخن او مساوي ثخن هر دو باشد و قطر او مساوي قطر هر دو باشد يا ثخن او زايد باشد بر ثخن و قطر هر دو چنان چه تداوير كه نزد ايشان مركوز اند در ثخن خوارج وقوع فرجه لازم نمي آيد زيرا كه محل فرجه مملو است از ثخن آن كره محيطه و خود فلاسفه گفته اند كه قطر تدوير مريخ اعظم است از قطر ممثل شمس پس جايز است كه تمام عالم معلوم الكرات يك كره باشد واقع در ثخن كره ديگر و هم چنين عوالم ديگر باشند چهارم آن كه وجود عالمي ديگر به اين معني معاد را در كار نيست بلكه در همين عالم تغير و تبديل واقع شود و عناصر همه مستحيل بناريت شود و افلاك همه بهشت و باغ گردند و در جوف همين عالم و مواد افلكيه عنصريه او رنگ ديگر و صورتي ديگر القا شود كه مركبات و معادن و نباتات حيوانات و انسان در افلاك پيدا شوند و هر آسمان بهشتي گردد وهم چنين زمين دوزخ شود قوله تعالي «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَوَاتُ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ «48»«ابراهيم» و وجود جنت و ناز قبل از وقت بعث منافي انبساط و امتداد آنها نيست در آن وقت اصل خلقت ايشان حالا هم باشد. 

عقيده دوم بر خداي تعالي بعث عباد واجب نيست كه در ترك آن قبحي باشد عقلي آري موافق وعده او بعث و حشر و نشر شدني است تا خلف وعده لازم نيايد و همين است مذهب اهل سنت و اماميه قايل اند بوجوب بعث وجوبا عقليا و آيات كثيره كه دلالت دارند بر آن كه بعث و معاد وابسته بوعده الهي است و در آخر آن آيات «رَبَّنَا إِنَّكَ جَامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لَا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُخْلِفُ الْمِيعَادَ «9»«آل عمران» و امثال اين عبارات واقع اند صريح مكذب اين عقيده ايشان است و در الهيات گذشت كه وجوب بر خدا معني ندارد و متمسك اماميه در اين باب عقليات ناقصه خود است گويند كه هرگاه تكليف بندگان به اوامر و نواهي كرده باشد اگر ثواب بر طاعت ندهد و عقاب بر معصيت نكند ظلم لازم آيد و ظلم قبيح است اعتقاد آن در جناب الهي قبيح تر و ثواب و عقاب بدون بعث نمي تواند شد پس بعثت نيزواجب شد و بطلان اين استدلال پوشيده نيست به چند وجه اول آن كه ظلم از خالق و مالك متصور نيست چه هر چه خواهد در ملك خود تصرف فرمايد دوم آن كه از كسي كه ظلم متصور است مثل مالكان مجازي ثواب بر طاعت ندادن ظلم نيست مثلا شخصي بنده خود را آن چه ضروريات معاش اوست همه بدهد و اورا تكليف دهد بكاري كه مقدار طاقت اوست و او آن كار را سرانجام دهد هيچ اجر و مزدوري بر آن شخص واجب نشود باجماع العقلا و كسي اورا در ترك اثابت ملامت نكند و ترك عقاب بر معصيت خود بالبداهت ظلم نيست بلكه عفو و احسان است و از حق خود گذشتن است كسي كه اين را ظلم خيال نمايد بغايت سفيه باشد و سابق در الهيات از حضرت امير و حضرت سجاد بتواتر منقول شده كه اگر حق تعالي عابد ترين بندگان خود را بعذاب اشد كافرين ابد الدهر معذب كند آن همه عدل باشد نه ظلم بالجمله فرق شيعه را دراين جا به دستور ساير عقايد ضروريه افراط و تفريط پيش آمده اماميه راه افراط را پيموده بر ذمه خدا بعث و معاد را واجب ساخته اند و فرق مرقومه در اول باب تفريط پيش گرفته انكار بعث نموده اند و متمسك هر دو گروه عقليات ناقصه خود است چنان چه خرف اماميه مذكور شد و فرق مرقومه مي گويند كه اگر بعثت و معاد واقع شود لازم آيد تعذيب اجزاء بدن مومن صالح كلا او بعضا و تنعيم اجزا بدن كافر كلا او بعضا و هو خلاف العقل و الشرع لزوم به اين صورت بيان كرده اند كه شخصي شخصي را خورد و بر همين خوردن مداومت كرد تا آن كه نطفه او از اجزا ماكول پيدا شد و از آن پسري متولد گشت پس اجزا بدن او يا معذب خواهند بود يا منعم اگر معذب اند اجزا ماكول در ضمن او معذب شدند و اگر منعم‌اند اجزاي بدن مأكول منعم شدند كه آن مأكول مستحق تعذيب نباشد در صورت اول و لياقت تنعيم نداشته باشد در صورت ثاني گوئيم خدا قادر است بر آن كه بدن اكل را تا آن مدت از تخلل محفوظ دارد و تا وقتي كه اجزا ماكول