حق است و موجود است و تفاصيل جنت و نار مثل اشجار وانهار و حور و قصه و فواكه و ثمار و عقارب و حيات و اوديه و عقبات و نضج جلود و تبديل آن بجلود ديگر همه بر حق است و همين است مذهب اهل سنت و اكثر فرق روافض مثل زيديه و اسماعليه اين چيزها را انكار كنند و تاويل نمايند و آيات صريحه قراني وروايات صحيحه خانداني در تكذيب ايشان گواه عادل بس است. عقيده پنجم آن كه تناسخ باطل است اكثر فرق شيعه مثل قرامطه و كامليه و منصوريه و مفضليه و غيرهم گويند كه ارواح تناسخ مي كنند و انتقال مي نمايند از بدني ببدني و معاد عبارت از همين انتقال است پس ارواح كامله بعقايد حقه و طاعت انتقال مي كنند ببدن شخصي كه صاحب ثروت و نعمت است و صاحب عافيت صحه مزاج است مانند سلطان وامير و همين است معني جنت و ارواح ناقصه انتقال مي نمايند به بدن شخصي كه صاحب فقر و مرض ومبتلا بغموم واحزان است و گاهي تنازل مي كنند به بدن حيواناتي كه مناسب ايشان باشند و در اوصاف مثل مورچه براي حريص و شير و پلنگ براي شجاع و متكبر خرگوش و مانند آن براي جبان و روباه براي مكاره و غدار وبوژنه براي مسخره و خرس براي دزد و طاوس براي خود دار و معجب واين عقيده در اصل مأخوذ از هنود است و بعضي نصوص قرآني را به تحريف لفظي و معنوي براي حمل مي نمايند مثل «وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ «38»«الانعام» حالا آن كه معني آيت اين است كه جانوران چرنده پرنده انواع جداگانه اند مثل بني آدم در آن كه هر يك از خواص و احكام ارتفاقات مناسبه الخلقت او داده اند واگر مراد معني تناسخ باشد لازم آيد كه هيچ كس از جانوران را خلقت ابتدائي نباشد همه افراد حيوان در اصل آدميان باشند كه بطريق تناسخ جانور شده اند حالانكه مذهب اهل تناسخ اين نيست و مثل «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآَيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا «56»«النساء» كه در حق دوزخيان معذب وارد است نه در حق ارواح منتقله در دنيا و مثل «وَأَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْوَاهُمُ النَّارُ كُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِيدُوا فِيهَا وَقِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّذِي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ «20»«السجده» كه صريح ضمير راجع به نار اخروي است و هم چنين احاديثي كه دلالت كنند بر تبدل صور در روز قيامت و بر حشر مردم در صور مختلفه با مدعاي ايشان مساسي ندارد زيرا كه حقيقت تناسخ آن است كه در همين عالم انتقال روح از بدني به بدني واقع شود نه در عالم آخرت واحاديث دلالت بر اين دارد نه برآن و نيز تناسخ اين است كه بدن ثاني به جميع اجزائه مغاير بدن اول باشد نه انبساط و امتداد اجزا بدن اول يا تبديل صورت و شكل همان اجزا و مع هذا ادله قطعيه قايم اند بر آن كه جزاء اعمال به تناسخ محال است زيرا كه در حالت جزا يافتن تكليف محال است و بدون تكليف سابق جزا محال و اين هر دو محال در اين صورت لازم مي آيد بيان ملازمت آن كه اگر شخصي اعمال نيك بايد كرد مثلا پس روح او اگر بعد از موت منتقل شد به بدن ديگر انساني پس در اين حالت هم مكلف است و هم مجزي زيرا كه هر فرد انساني مهمل و بي تكليف نمي ماند و اگر در بدن انساني غير مكلف مثل صبي يا مجنون يا در بدن حيواني منتقل شد لابد بعد از موت اين بدن منتقل خواهد شد به بدن ديگر انساني مكلف يا غير مكلف يا بدن حيواني و او را تنعيم و تالم در آن در پيش خواهد آمد پس در آن حالت مجزي خواهد شد حال آن كه سابق تكليف نداشت و اگر اين تنعم و تالم اتفاقي است در مقابله عمل نيست پس طريق جزا نماند زيرا كه جزا براي عبرت تنبيه است و چون بيگناهان را هم در پيش آمد آن چه گناهكاران را در پيش مي آيد عبرت چه قسم حاصل شود و مثل دار العمل مختلط وملتبس گشت هم چنين آن چه مطيع را هم رسيد تعظيم و اكرام او حاصل نشد و نيز اگر مومنين و صالحين بلكه انبيا و ايمه رادر ابدان فاسقين متنعمين مثل سلاطين و امرا تناسخ واقع شود لازم آيد كه رواح اين گروه بعد از موت ثاني معذب شوند و از سعادت به شقاوت انتقال كنند و با وجود تعظيم وتكريم مستحق اهانت و تذليل گردند و اگر در ابدان متنعمين صلحا و انبيا واقع شود لازم آيد كه صلحا و انبيا و ايمه هر عصر كمتر از عصر سابق نباشد بلكه مساوي يا زايد و مع هذا كلهم متنعم و آسوده و هو خلاف الواقع و نيز تعلق روح به بدن هر چند مقارن تنعم آسودگي باشد از بعضي آلام خالي نمي باشد مثل جوع و وجع و مرض و امثال پس تعذيب مطيعين و انبيا و ايمه لازم آيد كه ظلم صريح است و هم چنين تعلق روح به بدن هر چند مقارن تالم باشد خالي از راحتي هم نمي باشد و لوفي بعض الاوقات پس تنعيم فراعنه و جبابره لازم آيد و نيز اگر ابدان غير متناهي اند پس قدم نوع انساني لازم آيد بلكه در هر زمان نقصان ابدان انساني از زمان سابقش محال باشد و اگر بحدي منتهي شوند لازم آيد خلو مكلف از مجازات در صورت انقطاعين و اگر گويند كه عند انقطاع النوع امر مجازات منتقل به معاد شودو در آخرت جزا يابند گوئيم جزا اعمال سابقه بر اعمال بدن اخير منتهي و منقطع بود جزا اعمال واقعه در بدن اخير جزاء ابدي و دايم باشد اگر اول مقتضاي عدل بود ثاني ظلم شد و اگر ثاني مقتضاي عدل بود اول ناقص افتاد و هم چنين اگر گويند در ابتداي نوع تنعم و تالم اتفاقي بود نه به طريق جزا گوئيم پس در حق طبقه اولي نيز ظلم شد بدون تقصير ايلام كردند بالجمله تناسخ را به طريق جزا قرار دادن صريح مخالف عقليه و عرفيه است و در اين مقام ابطال همين قسم از تناسخ مقصود است. 

عقيده ششم آن كه اموات را قبل از قيامت رجعت نيست در دنيا اماميه قاطبه بعضي فرق ديگر هم از روافض به رجعت بعضي اموات قايل اند و گويند كه پيغمبر وصي سبطين و اعدا ايشان يعني خلفا ثلاثه و معاويه و يزيد و مروان وديگر ايمه و قاتلان ايمه بعد از خروج مهدي هم زنده مي شوند و قبل از حادثه دجال هر همه از اين تقصير داران را تعذيب واقع شود و قصاص بگيرند باز بميراند ودر قيامت باز زنده نمايند و اين عقيده صريح مخالف كتاب است كه در آيات كثيره رجعت را باطل نموده من ذلك قوله تعالي «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ «99» لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ «100»«المؤمنون» و تمسك به اين لفظ است كه «وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» پس جاي گفتن شيعه نيست كه رجعت عمل صالح محال است و رجعت براي قصاص و اجراء حد وتعزير محال نيست زيرا كه آخر آيه منع رجعت مطلقا مي فرمايد شريف مرتضي در مسايل ناصريه گفته است كه در زما