م الثبوت و قطعي بود و انصار هم پرخاش در همين داشتند كه خليفه از انصار هم بايد منصوب كرد نه آنكه ابوبكر قابل خلافت نيست و در روايات صحيحه اهل سنت ثابت است كه سعد بن عباده هم با ابوبكر بعد از اين صحبت بيعت كرده و حضرت امير و حضرت زبير نيز بيعت كرده‌اند و عذر تخلف در روز اول بيان نموده و شكايت آنكه چرا موقوف بر مشورت ما نداشتي بر زبان آوردند ابوبكر در جواب آن شكايت پرخاش انصار و عجلت آنها در اين كار مذكور نموده و حضرت امير و حضرت زبير نيز اين وجه عجلت را پسنديده و قبول فرموده‌اند چنانچه در جميع صحاح اهل سنت به شهرت و تواتر ثابت است و اگر به اين قول عمر در حق ابوبكر تمسك نمايند لازم است كه به جميع اقوال عمر رضي الله عنه كه در حق ابوبكر رضي الله عنه و خلافت او دارند تمسك بايد نمود و آن همه را به اين قول موازنه بايد كرد كه اين كلمه در چه مقام مي‌افتد از آن دفترها و طومارها بالجمله عمر رضي الله عنه را معتقد صحت امامت و خلافت ابوبكر ندانستن طرفه ماجرايي است كه در بيان نمي‌آيد.طعن دهم آنكه ابوبكر مي‌گفت كه لست بخيركم و علي فيكم پس اگر در اين قول صادق بود البته قايل امامت نباشد زيرا كه مفضول با وجود افضل لايق امامت نيست و اگر كاذب بود نيز قايل امامت نباشد زيرا كه كاذب فاسق است و الفاسق لايصلح بالامامه. جواب اول اين روايت در هيچ كتابي از كتب اهل سنت موجود نيست نه به طريق صحيح و نه به طريق ضعيف اول اين روايت را از كتابهاي اهل سنت بايد آورد بعد از آن جواب بايد خواست و به افترائات شيعه الزام اهل سنت خواستن كمال ناداني است دوم اگر اين روايت را به گفته شيعه قبول داريم گوييم كه حضرت امام همام زين العباد امام سجاد در صحيفه كامله كه نزد شيعه به طرق صحيحه متعدده مرويست مي‌فرمايد انا الذي افنت الذنوب عمر الخ. اگر در اين كلام صادق بود قايل امامت نباشد ان الفاسق المرتكب للذنوب لا يصلح للامامه و اگر كاذب بود نيز قايل امامت نباشد زيرا كه كاذب فاسق است و الفاسق لا يصلح للامامه و لابد شيعه از اين كلام جوابي خواهند داد همان جواب را از طرف اهل سنت درباره ابوبكر قبول فرمايند و تخفيف تصديع دهند و در اين روايت بعضي از علماي شيعه لفظ اقيلوني اقيلوني نيز افزايند و گويند كه ابوبكر استعفا مي‌نمود از امامت و هر كه استعفا نمايد از امامت قايل امامت نباشد و طرفه آن است كه خود شيعه اعتقاد دارند كه حضرت موسي از رسالت و نبوت استعفا كرد و به هارون مدافعت نمود پس اگر استعفا از ابوبكر در باب امامت بالفرض ثابت هم شود مثل حضرت موسي خواهد بود بلكه سبكتر از آْن زيرا كه استعفا از رسالت و نبوت با وجود مخاطبه جناب الهي بلاواسطه سخت قبيح است و استعفا از امامت كه به قول شيعه مردم به او داده بودند بنا بر مصلحت وقت خود يعني دفع پر خاش انصار و تهيه قتال مرتدين و حفظ مدينه از شر اعراب و از جانب خدا نبود چه باك داشت زيرا كه رياستي كه مردم به اين كس بدهند قبول كردن يا دوام و استمرار بر آن نمودن چه ضرور است و نيز تحمل مشقتهاي امامت و خلافت هم در دنيا و هم در آخرت خيلي دشوار است و اول وهله كه ابوبكر اين منصب دشوار كرده بود محض براي قطع نزاع انصار كرده بود چون آن فتنه فرو نشست خواست تا خود را سبكبار گرداند و اين بار را بر روي دوش ديگري اندازد و خود فارغ البال زيست نمايد از اينجا معلوم شد كه موافق روايات شيعه نيز ابوبكر طامع رياست و امامت نبود و از خود دفع مي‌كرد و مردم دفع او را قبول نمي‌كردند و از اعلي تا ادني اين منصب را به زور بر گردن او بستند و الا اين حرف بر زبان آوردن چه گنجايش داشته باشد اگر پادشاهان زمان را كه اصلاً طاقت سلطنت ندارند بلكه پيرو كور و كر شده باشند و هيچ لذت دنيا غير از حكمراني بر چند كس معدود از سلطنت نصيب ايشان نباشد بگوييم كه اين منصب را براي محبوبترين اولاد خود بگذارند هرگز قبول نخواهند داشت بلكه در رئيسان يك يك ده و يك يك محله همين بخل و حسد مشاهده مي‌افتد چه جاي رياستي كه ابوبكر را به دست افتاده بود و عزت دنيا و آخرت نصيب او شده اين قسم چيز عزيز را از خود افگندن و به ديگري دادن ناشي از كمال بي‌طمعي و زهد است و نيز در كتب معتبره شيعه به روايات صحيحه ثابت و مروي است كه حضرت امير نيز بعد از قتل حضرت عثمان خلافت را قبول نمي‌كرد و بعد از الحاح و ابرام و مبالغه تمام از مهاجرين و انصار قبول فرمود اگر ابوبكر نيز همين قسم ناز و دلالي و اظهار حجتي و اقرار كنانيدن از مردم براي خود به كمالي منظور داشته باشد چه عجب و در منصب امامتش چه قصور.طعن يازدهم آنكه ابوبكر رضي الله عنه را پيغمبر صلي الله عليه و سلم براي رسانيدن سوره برائت به مكه روان فرموده بود جبرئيل نازل شد و گفت كه برائت را حواله علي فرما و از ابوبكر بستان پيغمبر صلي الله عليه و سلم علي را از عقب ابوبكر روان كرد و گفت برائت را از او بگير خود بستان و بر اهل مكه بخوان پس كسي كه قابليت اداي يك حكم قرآني نداشته باشد او را بر اداي حقوق جميع خلق الله و اداي احكام جميع شريعت و قرآن چه قسم امين توان گرفت و امام توانست دانست جواب در اين روايت طرقه خبط و خلط واقع شده مثال آنكه كسي گفته است:

بيت:

چه خوش گفته است سعدي در زليخا * الا يا ايها الساقي ادر كأساً و ناولها

يا مانند استفتاء مشهور كه خشن و خشين هر سه دختران معاويه را چه حكم است تفصيل اين مقدمه آنكه روايات اهل سنت در اين قصه مختلفند اگثر روايات به اين مضمون آمده‌اند كه ابوبكر رضي الله عنه را براي امارت حج منصوب كرده روانه كرده بودند نه براي رسانيدن برائت و حضرت امير را بعد از روانه شدن ابوبكر رضي الله عنه چون سوره برائت نازل شد و نقض عهد مشركان در آن سوره فرود آمد از عقب فرستادند تا تبليغ اين احكام تازه نمايد پس در اين صورت عزل ابوبكر رضي الله عنه واقع نشد بلكه اين هر دو كس براي دو امر مختلف منصوب شدند پس در اين روايات خود جاي تمسك شيعه نماند كه مدار آن بر عزل ابوبكر است و چون نصب نبود عزل چرا واقع شود و در بيضاوي و مدارك و زاهدي و تفسير نظام نيشابوري و جذب القلوب و شروح مشكات همين روايت را اختيار نموده‌اند و همين است ارجح نزد اهل حديث و از معالم حسيني و معارج و روضه الاحباب و حبيب السير و مدارج چنان ظاهر مي‌شود كه آن حضرت صلي الله عليه و سلم ابوبكر صديق را به قرائت اين سوره امر نمودند بعد از آن علي مرتضي را در اين كار نامزد فرمودند و اين دو احتمال دارد يكي اينكه ابوبكر صديق رضي الله عنه را از اين خدمت عزل كرده و علي مرتضي رضي الله عنه را منصوب فرمودند به جاي او دوم آنكه علي مرتضي را شريك ابوبكر رضي الله عنهما كردند تا اين هر دو براي خدمت قيام نمايند چنانچه روايات روضه الاحباب و بخاري و مسلم و ديگر جميع محدثين همين احتمال دوم راقوت مي‌دهد زيرا كه اينها به اجماع روايت كرده‌اند كه ابوبكر صديق رضي الله عنه ابوهريره را در روز نحر با جماعتي ديگر متعينه علي مرتضي فرمود تا منادي دهن