الزام دادن بعضی ائمه عظام اهل بيت نموده بودند اما پيش نرفت و خود خفيف و ملزم شدند تا مردم را از آن عالم بلكه از جميع علماء اهل سنت تنفر حاصل شود و اتباع و تلمذ ايشان را عار دانند ازين جنس است آنچه عياشی آورده است بااسناد خود كه ابوحنيفه ابو عبدالله را گفت كه كيف تفقد سليمان الهدهد من بين الطير ابو عبدالله گفت لان الهدهد يری ما في بطن الارض كما يری احدكم الدهن في القاروره فنظر ابوحنيفه الی اصحابه  فضحك فقال ابو عبدالله ما يضحكك قال ظفرت بك قال الذي يری ما في بطن الارض كيف لا يری الفخ في التراب حتی يأخذ بعنقه قال ابو عبدالله يا نعمان اما علمت أنه اذا نزل القدر عمي البصر و اين افترائيست صريح و بهانه ايست قبيح كه در وی هيچ شك و شبهه نيست زيرا كه ابوحنيفه نزد شيعه هم عالم بود جاهل نبود و از اهل تمكين و وقار بود سفله وضع و سبك گفتار نبود و اين چشمك‌ زدنها و بر كبرا و بزرگان گرفت و گير كردن ممكن نيست كه از اهل تمكين بوقوع آيد و هر عاقلی ميداند كه ديدن چيز مستلزم علم به احوال و غايات او نمی شود اگر هدهد دام را بر زمين به بيند و از غرض صياد خبردار نباشد چه دور است دانه‌هائی كه در دام است و دانه‌هائی كه در منتحل و غربال است نزد هدهد يكسان است قصور نظر نيست علت غائيه غربال و دام را جدا جدا دانستن لازم نظر بازی نيست بلكه ديدن چيز مستلزم ادراك حقيقت او نمی شود چه جای غايات و منافع او و ابوحنيفه هميشه بصحبت و خدمت حضرت صادق افتخار می نمود و كلمه لولا السنتان لهلك النعمان از وی مشهور است پس چه امكان دارد كه اين قسم داعيه نسبت بجناب ايشان بخاطر ابوحنيفه خطور كند يا اين كلام از زبان او برايد و به اجماع مورخين او را به دوازده هزار دينار سرخ مدد نمود و در كوفه بيان مناقب و مدايح اهل بيت و آنكه نصرت دادن زيد ابن علي درين زمانه موجب نصرت دين و اسلام است شروع كرد و در حقيقت باعث قيد كردن ابوحنيفه كه در عهد منصور عباسی واقع شد گويند كه منصور ايشان را به زهر كشت همين بود كه ايشان را بااهل بيت رسول رسوخ و محبت بسيار بود و چون اولاد زيد در نواح خراسان و سيستان بر منصور خروج كردند ايشان مردم را تحريض بر متابعت و مبايعت آنها می نمودند و هرگاه از ابوحنيفه منصور سوال كرد ممن اخذت العلم يا نعمان ابوحنيفه همين گفت كه من اصحاب علي عن علي و من اصحاب عبدالله بن عباس ابن عباس و قصص ابوحنيفه در مناظره خوارج و نواصب و هدايت يافتن بعضی ازيشان بتقريرات ابوحنيفه مشهور و معروف و در ألسنه و افواه مذكور و موصوف است از آن جمله است اين روايات صحيحه كه ايشان را همسايه بود حروری مذهب كه خيلی غلو داشت و جناب امير المؤمنين را كافر می انگاشت هر چند ابوحنيفه با وی در مقام ارشاد و نصيحت شده او را ازين اعتقاد خبيث مانع شدند پذيرا نكرد چندی با وی ترك ملاقات نمود و بعد چندی نزد وی رفت و خلوت طلبيد چون خلوت شد آن همسايه خبيث گفت كه چون آمدی و چه كار داری ابوحنيفه گفت كه من برای این آمدم كه شخصی مرا به پيغام نسبت دختر تو فرستاده است گفت آن شخص چون است و چه حال دارد ايشان دولت و حشمت و اخلاق و نسب و حسب وی بيان كردند و در آخر گفتند كه با اين همه خوبيها يك عيب دارد كه يهودی است آن همسايه رو ترش كرد و خيلی تفت شد و گفت كه عجب مردی آدمی بود كه مرد مسلمان را تكليف دختر دادن به يهودی مي دهی و اينقدر هوش نداری كه دختر مسلمان به يهودی چه قسم برسد ابوحنيفه آهسته گفت كه ای خواجه چندان تفت مشو تو كه اميرالمؤمنين علي را كافر گفتی من پی بردم كه چون دختر نبي صلی الله عليه و سلم به كافر برسد اگر دختر حروری به يهودی برسد چه مضايقه داشته باشد آن حروری سرنگون افگند و بعد ديری پای ابوحنيفه بوسيد و از مذهب خود توبه كرد و از محبان و مخلصان اميرالمؤمنين شد بحمدالله تعالی و درين روايت كه عياشي آورده غلط در غلط افتاده و سايل نجده حروری بود و مسئول عنه ابن عباس و در وی همين قدر است كه قال نجده الحروی لابن عباس إنك تقول ان الهدهد اذا ابصر الارض عرف مساحه ما بينه و بين الماء و هو لا يبصر شعره الفخ فقال ابن عباس اذا جاء القضاء غشي البصر و نيز از همين قبيل است آنچه طبري در احتجاج آورده انه دخل ابوحنيفه المدينه و معه عبدالله بن مسلمه فقال له يا اباحنيفه ان ههنا جعفر بن محمد من علماء آل محمد فاذهب بنا نقتبس منه علما فلما اتيا اذا هما بجماعة من شيعته ينتظرون خروجه فبينما هم كذلك اذ خرج غلام حدث فقال الناس هيبة له فقال ابوحنيفه لابن مسلمه من هذا الغلام فقال هذا ابنه موسی فقال لاجبيبنه بين ايدي شيعته قال مه لا تقدر علی ذلك فقال و الله لأ فعلنه ثم التفت الی موسی فقال يا غلام اين يضع الرجل حاجته في مدينتكم هذه قال يتواری خلف الجدار و يتوقي عين الجار و شطوط الانهار و مساقط في الثمار و لا يستدبرها فحينئذ يضع حيث شاء و اين روايت هم از اكاذيب متعصبان روافض است و صحيح آنقدر است كه ديگر علماء شيعه در كتب خود روايت كرده و اهل سنت نيز آورده اند كه لما دخل ابوحنيفه المدينه زار قبر النبي صلی الله عليه و سلم ثم اتی دار الصادق فجلس ينتظر خروجه فخرج ابنه موسی و هو صغير فقام و وقره ثم قال اين يضع الغريب حاجته في بلد كم فاجاب بما ذكر سابقا فقال ابوحنيفه «.وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آَيَةٌ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغَارٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا كَانُوا يَمْكُرُونَ «124»«الانعام» ازين روايت صحيحه معلوم شد كه ابوحنيفه بطريق استعجاب از فهم و ذكاء اطفال اهل بيت رسالت اين سؤال نمود چنانچه اطفال ذي هوش و تيز فهم را خاصتا چون از خاندان عالی باشد درين زمان هم امتحان بسؤال می نمايند و در حقيقت منظور سايل در امثال اين مقام يا تأكيد اعتقاد بزرگی آن خاندان برای خود يا اثبات علو درجه آن خاندان نزد غير خود می باشد نه قصد افحام و الزام معاذ الله من ذلك.

كيد هشتاد و سوم: آنكه گويند خليفه اول كه اهل سنت بحقيقت خلافت او قائلند در صحت امامت خود شك و تردد داشت بخلاف اميرالمؤمنين كه در امامت خود اصلا تردد نداشت و بر يقين و بصيرت بود از حال خود و اتباع يقين بهتر است از اتباع شك و برای اثبات شك خليفه اول روايتی وضع نموده اند كه در دم واپسين خود باين لفظ ميگفت ليتني كنت سألت رسول الله صلی الله عليه و سلم هل للأنصار في هذا الامر شي و شيخ ابن مطهر حلي بعد از روايت اين كلام موضوع خيلی زبان درازی و بلند آهنگی شروع كرده و بحساب خود گویی از ميدان مناظره برده اهل سنت گويند كه دليل افترا بودن اين روايت آنست كه اگر خليفه اول را در مقدمه انصار ترددی بود نص امامت بعد از خود بمهاجر كه عمر بن الخطاب است چرا ميكرد و لا اقل انصار را در وزارت و امور ديگر تشريك و تسهيم می نمود و اگر اين روايت از خليفه اول صحيح می شد می گفتم كه مدعاء او آنست كه كاش ب