حضور انصار از آنجناب سؤال می نمودم تا ايشان نيز جواب با صواب آنجناب را می شنيدند و با من كدورت خاطر نمی داشتند و بالفرض اگر اين كلام از خليفه اول صدور يافته باشد بالاتر از تحكيم حكمين كه از جناب اميرالمؤمنين بوقوع آمد نخواهد بود و به همين سبب خوارج و حروريه خروج كردند و از اعتقاد برگشتند و گفته اند كه اگر اين مرد را بكار خود يقين می بود تحكيم چرا ميكرد معلوم شد كه بی نص و استحقاق مدعی اين امر خطير شده بود چون ديد كه پيش نمی رود به صلح راضی گشت پنجايت نمود و معلوم است كه صدور اين قول از خليفه اول تا حال كسی غير از بعضی كذابان رافض نقل نكرده و صدور تحكيم از امير المؤمنين چيزيست كه نتوان پوشيد و نيز برين قول خليفه اول مفسده متحقق نشد زيرا كه انصار باين تمسك باز دعوای خلافت نكردند و بر صدور تحكيم مفاسد بی شمار مترتب گشت از آنجمله آن كه خلافت و امامت از خاندان اهل بيت نبوی بر آمده رفت و هيچ كس من بعد اين امر را برای ايشان نگذاشت به همين سند كه اگر ايشان را درين كار حقی می بود جناب اميرالمؤمنين چرا بتحكيم و پنجايت راضی می شد و از آنجمله است خروج حروريه و از آنجمله است تسلط نواصب و مروانيان بر بلاد اسلام و تن دادن مردم بحكومت ايشان الی غير ذلك.

كيد هشتاد و چهارم: آنكه گويند بزرگی اميرالمؤمنين باين مرتبه رسيده است كه مردم قايل بالوهيت آنجناب شدند و اين غلو اعتقاد در حق هيچ يكی از خلفاء ثلاثه واقع نشده پس جناب امير افضل و اليق بخلافت و امامت باشد ازيشان و نيز كثرت ظهور خوارق عادات و معجزات از اميرالمؤمنين نه خلفای ثلاثه دلالت ميكند كه خلافت و امامت حق ايشان بود و اين تقرير مشابه تقرير نصاریي است كه گويند غلو اعتقاد مردم در حق حضرت مسيح معلوم است و در حق پيغمبر آخر زمان آن قدر غلو مردم را حاصل نشده و نيز خوارق عظيمه از احياء موتی و ابراء اكمه و ابرص از حضرت مسيح به استمرار صدور می يافت و از پيغمبر آخر زمان اين قسم چيزها صادر نشده و اگر يك دو بار واقع شده شهرت و تواتر نيافته پس دين حضرت مسيح احق و اولی بالاتباع باشد و عاقل را از شنيدن اين تقريرات طرفه حيرتی به هم می رسد كه بسبب اعتقاد الوهيت كه مردم را خلاف واقع در حق حضرت مسيح يا در حق حضرت امير به هم رسيده چه بزرگی و فضيلت حاصل شد زيرا كه اجلاف عرب در حق عزی و لات و منات نيز همين اعتقاد داشتند و الفاظ الوهيت اطلاق ميكردند اگر همان جاهلان بی فهم يا اجلاف و امثال آنها به اغواء عبدالله بن سبا در حق اميرالمؤمنين هم آن اعتقاد پيدا كنند و آن الفاظ استعمال نمايند چرا موجب بزرگی شود و اگر مدار كار بزرگی بر اعتقاد عوام كالانعام گذاشته آيد بايد كه شيخ سدد و زينخان و امثال آنها از جميع بزرگان ما سبق كه ذكر اسماء آنها درين مقام كمال بي ادبی است افضل و احق باشند معاذ الله من ذلك و عجب است از علماء شيعه كه اين قسم اعتقاد فاسد را دليل اين قسم مطالب اصوليه ميسازند چنانچه يكي از آنها درين باب شعری گفته است و درآن شعر افترا بر شافعی نموده.

شعر:  

كفی في فضل مولينا علي * وقوع الشك فيه أنه الله 

و مات الشافعی و ليس يدري * علي ربه أم ربه الله 

و همچنين كثرت صدور معجزات را دليل بر افضليت ساختن نزد شيعه راست نمی آيد زيرا كه صدور معجزات از حضرت مهدی آنقدر شدنی است از اجداد بزرگوارش نشده است و اين معنی موجب تفضيل او بر اجداد او نمی تواند شد و الا لازم آيد كه او افضل باشد از حضرت اميرالمؤمنين و اين باطل است به اجماع شيعه و سنی و اعجب عجايب آنست كه شيعه اثني عشريه با وجود كمال تحاشی از اعتقاد غلاة بحسب ظاهر ميلان  خاطر باين تقريرات و امثال آن دارند و بعضی از ايشان اطلاق لفظ اله و اعتقاد حلول را صراحه نكرده و موحش دانسته جناب اميرالمؤمنين را سر خفی ناميده اند و گويند هر كه اين سر خفی را ظاهر نمايد خون او هدر است چنانچه بعضی از شعراء ايشان اين مضمون را بنظم آورده مي گويد.

شعر: 

لاتحسبوني هويت الطهر حيدره * لعلمه و علاه من ذوي النسبي 

و لا شجاعته في كل معركه * ولا التلذذ في الجنات من ازلي 

و لا التبري من نار الجحيم و لا * رجوته من عذاب النار يشفع بي 

لكن عرفت هو السر الخفي فان * اذعته حللوا قتلي و عز ربي

يصدهم عنه داء لا دواء له * كالماء يعرض عنه صاحب الكلب 

و بعضی علماء ايشان در مؤيدات اين مقاله وارد كنند كه جناب پيغمبر شانه خود را زير قدم حضرت امير داشت و اين قصه را چنين روايت كنند كه جناب پيغمبر صلی الله عليه و سلم چون روز فتح مكه داخل كعبه شد ديد كه بتان بسيار دران خانه نهادند پس همه را شكست و انداخت مگر يك صنم كه او را بر طاق بلند نهاده بودند دست مباركش بآن نرسيد پس اميرالمؤمنين علي فرمود كه بر شانه من قدم گذاشته بالا بر آمده آن بت را بشكن اميرالمؤمنين از راه ادب گفت يا رسول الله صلی الله عليه و سلم ترا بايد كه بالای شانه من قدم نهی و بر آمده بت را بشكنی پيغمبر صلی الله عليه و سلم فرمود كه ترا طاقت بر داشتن بار نبوت نخواهد بود و ازينجا معلوم شد كه وجه بالا بر آمدن اميرالمؤمنين بر شانه آن جناب چه بود و كدام سر خفی درين واقع در كار است و نيز در حديث هجرت وارد شده كه خليفه اول ابوبكر صديق رضي الله عنه در شب هجرت چند گروه جناب پيغمبر را بر پشت خود بر داشته و بر انگشتان پای خود راه رفته و برای احتراز از پيدا شدن نقش پا كف پا را بزمين نرسانيده پس كمال قوت ابوبكر و تحمل او بار نبوت را از اينجا به ثبوت می رسد و قصه بر آمدن اميرالمؤمنين را بر شانه آنجناب نبوی كه روايت كرده اند هرچند زبان زد عوام است ليكن در احاديث صحيحه اهل سنت يافته نمی شود تا قابل الزام دادن ايشان باشد آنچه در صحاح ايشان موجود است همين قدر است كه أنه صلب الله عليه و سلم دخل الكعبه يوم الفتح و حول البيت ثلاثماثه و ستون نصبا فجعل يطعنها بعود في يده و يقول «وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا «81»«الاسراء» فكانت تسقط بإشاره يده و ازين روايت معلوم می شود كه بمجرد اشاره دست مبارك بتان می افتادند و حاجت بالا برآمدن نبود شايد اين قصه بتان گردا گرد كعبه باشد و بتان درون كعبه را در صحبت ديگر بنوعی كه روايت كرده اند شكسته باشند ليكن در كتب اهل سنت همين قدر مذكور است كه تصاويری كه بر ديوارهاء كعبه كرده بودند بآب شستند و اسامه بن زيد كه متبنی زاده جناب پيغمبر صلی الله عليه و سلم بود آب از زمزم می آورد و پيغمبر صلی الله عليه و سلم خود بدست مبارك می شست و چون نوبت به تصاوير مجسمه كه آنها را بتان گويند رسيد حكم فرمود كه از خانه كعبه بيرون برند چنانچه صورت حضرت  اسماعيل و حضرت ابراهيم را نيز برآوردند و در دست آنها قرعه‌هاي فال بود پس پيغمبر صلی الله عليه و سلم فرمود كه لعنت خدا باد برين كافران می دانند كه اين هر دو بزرگ گاهی اين كار نكرده اند و به دروغ در دست اينها اين قرعه‌ها داده اند.

كيد هشتاد و پنجم: آنكه طعن كنند بر اهل سنت و جماعت كه ايشان 