ا به او ببخش» = «هب له هذا الثوب».
وجود اين تشابه و تجانس مي تواند موجب چنين خطاي فاحشي در استعمال كلمة «هب = بخشش» با كلمة «اغفر = ببخشا» شود!!  زيرا چنانكه ملاحظه مي شود در ذهن فارسي زبانان تقارب شديدي بين اين الفاظ هست و همين تشابه زمينه ساز خطاي مذكور در افرادي است كه فاقد تسلط به زبان عربي هستند، و جناب جاعل نيز در متن حديث به آن دچار شده؟!! به راستي كه چراغ دروغ بي فروغ است.
8- در اين حديث بيان اين دعا، و اختصاص هر يك از آنها را به يك امام يا بقول اين حديث به يك نطفه، علامتي براي آن امام نميتواند باشد تا مردم با آن علامت امام را بشناسند زيرا گفتن كلمات براي هر كس آسان است و نمي توان گفت هركه در دعاي خود خواند: «يا خالق الخلق و يا باسط الرزق و يا فالق الحب و النوي..... الخ» چنين كسي امام هفتم و به قول اين حديث نطفة زكيّة حضرت جعفر صادق است، پس به روشني معلوم است كه هدف حديث دعا ساز اين بوده كه اين دعا ها را با اين ثواب ها به مردم عرضه كنند تا هرچه بخواهند بكنند، و خود را با ارتكاب گناه بيچاره كرده و عاقبت به شر شوند!!
9- اما چرا اين دعاها آن روز به «اُبَيّ بن كَعْب» تعليم شده و ديگر امت از بركات آن محروم بوده اند و حضرت حسين بن علي هم جز به علي بن الحسين و او هم جز به امام پس از خود نگفته است تا نوبت به حضرت جواد رسيده و آن حضرت اين دعاها را به «علي بن عاصم» مجهولي كه معلوم نيست چه كاره بوده يا اصلاً وجود داشته يا نه، تعليم داده است، تا زمانيكه شيخ صدوق كتاب «إكمال الدين» و «عيون أخبار الرضا» را نوشته و اين نعمت بزرگ عايد امت اسلامي شده، واقعاً تا پيش از شيخ صدوق چه فوز عظيمي از دست رفته است!!!
10 – در اين حديث از علائم ظهور سخن رفته و آن اينكه حضرت رسول (ص) به «اُبَيّ بن كَعْب» فرمود: قائم را در طالقان گنجهايي است كه طلا و نقره نيست جز اسبان با زين و ركاب و مردان نشاندار كه از بلاد دور به عدد اهل بدر كه سيصد و سيزده نفر بودند و با هر كدام صحيفه اي مختومه است يا با امام قائم صحيفة مختومه اي است كه در آن عدد اصحابش با نام و نشان و حرفه و زبانشان و حتى كنيه شان نوشته شده حاضر مي شوند. «اُبَيّ» از رسول خدا مي پرسد كه دلائل و علائم امام قائم چيست؟ رسول خدا مي فرمايد، چون وقت خروج او مي شود علمي دارد كه آن علم خود بخود باز مي شود و خدا آنرا به سخن در مي آورد كه آن علم به نحوي به آن حضرت مي گويد: «اخرج يا ولي الله فاقتل أعداء الله» = " خارج شو اي ولي خدا و دشمنان خدا را بكش" ! و دو پرچم دارد و علامت ديگر و شمشيري كه در غلاف است چون وقت خروج او مي شود آن شمشير از غلاف بيرون مي آيد و دشمنان خدا را مي كُشد، جبرئيل از يمين و ميكائيل از يسار و شعيب و صالح در مقدمة او هستند، پس به همين زودي بياد مي آوريد آنچه من امروز مي گويم......... الخ.
معلوم نيست چرا اين حديث با اينهمه خير و بركت به مسلمانان گفته نشده و رسول خدا فقط به «اُبَيّ بن كَعْب» گفته، ومعلوم نيست چرا "اُبَيّ" بخل ورزيده نخواسته مسلمانان از آن بهره برند و امامان خود را بشناسند. و اگر از ناحية "اُبَيّ" اين حديث گفته مي شد چقدر از ضلالت ها از بين مي رفت بلكه اصلاً به وجود نمي آمد و اين همه فرقه ها كه به نام شيعه در دنيا پيدا شده از كيسانيه و ناووسيه و كلابيه و غرابيه و زيديه و اسماعيليه و فطحيه و واقفيه و شيخيه و هزاران از اين قبيل پيدا نمي شد، و به بركت حديث نطفه مردم هدايت مي شدند !! اي "اُبَيّ" چه مي شد اگر اين حديث را مي گفتي كه از اصحاب رسول خدايي و قولت حجت و سند بود، زيرا ممكن بود اين حديث را از امام حسين (ع) نشنوند و يا نپذيرند زيرا آن حضرت كودك بود و گفتار كودك در آن زمان حجت نبود و مردم آن عصر هم مانند شيعيان اين زمان نبودند كه گفتار امام حسين را در كودكي همچون گفتة حضرت عيسي و يحيي – عليهما السلام – بدانند. ثانياً : إمام حسين (ع)  در اين حديث از خود تنزيه و تقديس كرده و خود را «زين السماوات و الأرض» و «سفينة النجاة» دانسته در حالي كه آن امام همام بيش از سايرين با تعاليم اسلام و از جمله با آية «فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ ...» = "خود را نستاييد" (النجم/32) و با كلام پدرش كه فرموده بود: «نَهَى اللهُ مِن تزكية المرء نَفْسَهُ» (نهج البلاغه، نامة 28) آشنا بود. و قطعاً چنين خودستاييهايي از خود نمي كرد و البته چنين نسبت هايي به آن امام عالي مقام ظلم و افترا بر اوست. اما اي كاش تو اي صحابي بزرگوار اين حديث را با آن همه ثواب ها و آن همه هدايت ها كه در شناختن ائمه هست، براي مردم بيان مي كردي تا خلق الله از آن بي نصيب نمانند، يقيناً سهم اعلاي ثواب اين دعا ها نصيب تو مي شد، اما من شك ندارم كه عذر تو قبول است زيرا خدا و رسول و فرشتگان خدا و تمام مسلمانان عاقل و هوشيار مي دانند كه اين حديث از بيخ دروغ و ساخته و پرداختة كذابان و غاليان و بالأخره دشمنان اسلام و يا دوستان سفيه مي باشند.حديث ديگري كه در آن به صراحت نام أئمه اثني عشر آمده حديثي است كه شيخ صدوق آن را در كتاب «إكمال الدين» آورده و مجلسي در جلد نهم «بحار الأنوار» (چاپ تبريز، ص 158) نقل كرده و شيخ حر عاملي در «إثبات الهداة» بدين سند ثبت كرده است: 
«حدثنا محمد بن موسى المتوكل قال حدثني محمد بن أبي عبد الله الكوفي الأسدي قال حدثنا موسى بن عمران النخعي عن عمه الحسين بن يزيد عن الحسن بن علي بن أبي حمزة عن أبيه عن الصادق جعفر بن محمد عن آبائهم عليهم السلام قال: قال رسول الله: حدثني جبرئيل عن رب العالمين جل جلاله أنه قال: من علم أنه لا إله إلا أنا وحدي وأن محمداً عبدي ورسولي وأن علي بن أبي طالب خليفتي وأن الأئمة من ولده حججي أدخلته الجنة برحمتي ونجيته من النار بعفوي وأبحت له جواريي وأوجبت له كرامتي وأتممت  عليه نعمتي وجعلته من خاصتي وخالصتي إن ناداني لبيته وإن دعاني أجبته وإن سألني أعطيته وإن سكتَ ابتدأته وإن أساء رحمته وإن فرَّ منِّي دعوته وإن رجع إليَّ قبلته وإن قرع بابي فتحته، ومن لم يشهد أن لا إله إلا أنا وحدي أو شهد ولم يشهد أن محمداً عبدي ورسولي أو شهد ولم يشهد أن علي بن أبي طالب خليفتي أو شهد بذلك ولم يشهد أن الأئمة من ولده حججي، فقد جحد نعمتي وصغَّر عظمتي وكفر بآياتي وكتبي، إن قصدني حجبته وإن سألني حرمته وإن ناداني لم أسمع نداه وإن دعاني لم أسمع دعاه وإن رجاني خيبته وذلك جزاؤه مني وما أنا بظلام للعبيد، فقام جابر بن عبد الله الأنصاري فقال: يا رسول الله ومَنِ الأئمة مِنْ ولد علي بن أبي طالب؟ قال: الحسن والحسين سيدا شباب أهل الجنة ثم سيد العابدين في زمانه علي بن الحسين، ثم الباقر محمد بن علي وستدركه يا جابر وإذا أدركته فأقرئه مني السلام ثم الصادق جعفر بن محمد ثم الكاظم موسى بن جعفر ثم الرضا علي بن موسى ثم التقي محمد بن علي ثم الهادي علي بن محمد ثم الزكي الحسن بن علي ثم ابنه القائم بالحق مهدي أمتي يملأ الأرض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً. هؤلاء يا جابر خلفائي وأوصيائي وأولادي وع