. اينان پس از «محمد حنفيه» به امامت پسرش «أبو هاشم عبد الله» و بعد از او به امامت «محمد بن علي بن عبد الله بن عباس» قائل اند.
3- دسته اي ديگر به امامت حضرت حسن بن علي (ع) ملتزم شدند، و لي پس از اينكه آن حضرت خلافت را به معاويه واگذار و با او مصالحه فرمود و مالي را كه معاويه پس از صلح فرستاد، پذيرفت، شماري از اين دسته، به آن حضرت طعن زده و به مخالفت برخاسته و از اعتقاد به امامتش عدول كرده و به جمهور مردم پيوستند، و بقيه تا زمان شهادت آن حضرت بر عقيدة خود باقي ماندند. و پس از وي به امامت برادرش حضرت حسين (ع) گرويدند و چون آن حضرت در دوران يزيد و در حكومت ابن زياد و توسط سپاه عمر بن سعد شهيد شد، از اختلاف روش حسنين عليهما السلام دچار حيرت شدند و گفتند چرا حضرت حسن (ع) با اينكه يارانش بيش از ياران حسين بود صلح را پذيرفت و چرا حضرت حسين با قلت انصار و عدم توان قتال صلح نكرد تا اينكه تمام اصحابش كشته شدند؟  اگر كار حسن (ع) حق و واجب و ثواب بود پس كار حضرت حسين (ع) خطا و باطل و غير واجب بوده و اگرنه پس كار امام حسن (ع) صحيح نبوده! از اين رو در امامت هر دو امام ترديد كرده، و شماري از ايشان عقيدة عموم مردم را پذيرفتند و شماري ديگر در اين زمان، همچون فرقة دوم كه شرحشان گذشت با امامت «محمد الحنفيه» قائل شدند.  به گمان آنها بعد از حسنين عليهما السلام كسي كه اقرب امير المؤمنين باشد، جز «محمد حنفيه» باقي نمانده، پس او بعد از حسن و حسين به امامت اولي است و پس از حسين (ع) امامت با اوست.
دسته اي از اين فرقه معتقد شدند «محمد حنفيه» همان «مهدي» و او وصيِّ علي (ع) است و هيچ كس از خاندان امير المؤمنين حق ندارد با او مخالفت كرده يا بي اذن او شمشير كشد و حسن بن علي (ع) كه با معاويه جنگيد به اذن او بود و وصلحش نيز به اذن او بود.  خروج حسين و قتالش با يزيد نيز به اذن او بود كه اگر بي اذن او چنين مي كردند هالك و گمراه مي شدند!!
اين فرقه «مختاريه» خلَّص اند و آنها را نيز در زمرة «كيسانيه» ذكر مي كنند. اين جماعت به «تناسخ» نيز قائل اند!  و مي پندارند كه روح خداوند در پيامبر (ص)و روح پيامبر در علي (ع) و روح علي در حسن و روح حسن در حسين و به همين ترتيب روح هر امام در امام بعدي حلول مي كند. به نظر آنان نمازهاي يوميه پانزده عدد و هر نماز هفت ركعت است!!!
گروهي از ايشان گمان دارند كه توسط امامان باران مي بارد و حجت آشكار مي شود و ضلالت از بِين مي رود، كسي كه تابع آنان شود نجات يابد و ديگران هلاك مي شوند، بازگشت به سوي ايشان است.  آنان چون كشتي نوح اند كه هر كس داخل شود نجات يابد و هركه باز ماند غرق شود.
سپس در ميان اين گروه دسته هايي مختلفي با ادعاهايي گوناگون ظهور كردند، في المثل طائفه اي از ايشان پس از «ابو هاشم عبد الله بن محمد حنفيه» مدعي امامت «عبد الله بن عمرو بن حرب الكندي الشامي» شدند، اين گروه نيز به «تناسخ» معتقد بوده و در حق «عبد الله بن عمرو» غلو مي كردند.
دسته اي ديگر ادعا كردند كه «محمد حنفيه» نمرده است بلكه بين مكه و مدينه در كوه رضوي مقيم و از انظار غائب گرديده و در آينده باز ميگردد و جهان آكنده از ظلم و جور را از قسط و عدل سرشار خواهد ساخت و ..... جالب است بدانيم كه همة اين فرق عقايد خود را از «جابر بن عبد الله انصاري» و «جابر بن يزيد الجعفي» روايت مي كنند !!
جماعتي از شيعيان تابع «أبي الخطاب محمد بن أبي زينب الأجدع الأسدي» شدند و پنداشتند كه در هر زمان دو رسول موجود است، يكي رسول ناطق و ديگر رسول صامت! از جمله محمد (ص) رسول ناطق وعلي رسول صامت بوده است وآية شريفة «ثُمَّ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا تَتْرَا » = آنگاه رسولان خود را پياپي فرستاديم" (المؤمنون/44) را موافق مقصود خود تأويل مي كردند! 
دسته اي از آنها از اين حد هم گذشتند و ادعا كردند كه محمد وعلي –نعوذ بالله- خدايند !!! و چون اين رأي آنان به اطلاع امام صادق (ع) رسيد «ابو الخطاب» و پيروانش را لعنت كرد و از ايشان برائت جست.
سپس پيروان «ابو الخطاب» به چند فرقه تقسيم شدند، گروهي به الوهيت امام صادق قائل شده و چنانكه در كتب ملل ونحل مسطور است، ازدواج خواهر و برادر و بسياري از محرمات ديگر را حلال شمردند!
دسته اي ديگر از پيروان «ابو الخطاب» كه «مخمّسه» نام دارند معتقدند كه خداوند متعال –نعوذ بالله- همان محمد است كه وي به پنچ صورت ظهور كرده است يعني محمد وعلي وفاطمه وحسن وحسين! از نظر آنان چهار صورت از اين صور خمسه حقيقت ندارد وصورت اصلي همان محمد است و او اولين كسي است كه ظاهر شده و اولين ناطقي است كه سخن گفته است! اينان معتقدند كه همان «حقيقت محمديه» است كه به مصداق «هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد»، زماني در صورت حضرت آدم وزماني در صورت نوح يا ابراهيم يا موسي يا عيسي بوده است! و همچنانكه «حقيقت محمديه» در عرب به صور مختلف ظهور كرده، در عجم نيز به صورت پادشاهان وكسرايان درآمده و هر دوره به صورت لايق همان زمان ظاهر مي شود. اين حقيقت ابتداء به صورت نورانيت درآمد و بندگان را به وحدانيت خويش فراخواند، ليكن او را انكار كردند، لذا از باب نبوت نمودار شد، باز هم او را انكار كردند، ناگزير به صورت امامت درآمد كه البته باطنش همان محمد است، و در اين حالت او را پذيرفتند. در نزد اين طائفه ظهور خدا، صورت امامت دارد و داراي بابي است كه در هر زمان شكل خاصي دارد، چنانكه در صدر نبوت سلمان فارسي اين باب بود وبعد به صورت «محمد بن ابي الخطاب» درآمد و..... الخ گروهي از شيعيان پس از شهادت امام حسين (ع) از ميان فرزندان آن حضرت به امامت پسرش حضرت علي بن الحسين (ع) قائل شدند. وي ملقب به سيد العابدين وكنيه اش «ابو محمد» و «ابو بكر» بود كه البته كنية «ابو بكر» بر ساير كنيه هاي او غلبه داشته و مشهورتهر است.
فرقه اي ديگر معتقد شدند كه امامت بعد از امام حسين (ع) منقطع شد و ائمه همان سه تن (يعني حضرت علي و حسنين، عليهم السلام) بوده اند كه رسول خدا (ص) آنان را با نام و نشان معرفي كرد و آنها يكي بعد از ديگري بر مردم حجت اند و آنان نيز به وظيفة خويش چنان عمل كردند كه مردم از امام بي نياز شدند. اين گروه پس از اين سه بزرگوار, ديگران را به عنوان امام نمي پذيرند و معتقدند كه آنها نه براي امامت بلكه براي انتقام از دشمنان خويش, «رجعت» خواهند كرد و معناي ظهور مهدي وقيام قائم به نظر آنان همين است.
فرقه اي ديگر قائل اند به اينكه امامت بعد از حسنين (ع) در فرزندان اين دو امام است و در ديگر اولاد علي (ع) نيست و فرزندان اين دو براي امامت يكسان اند ومعلوم نيست كدام امام خواهد بود، بلكه هركس از ايشان با شمشير قيام كند، همچون علي (ع) از جانب خداوند امام واجب الاطاعه است و همة خاندانش و ساير مردم بايد از او پيروي كنند، حتي اگر او مردم را به رضاي آل محمد دعوت نمايد، و در صورت قيام او اگر كسي از اطاعت او تخلف كند و مردم را به سوي خويش دعوت نمايد، اگرچه از اهل بيت باشد، كافر است! و هر يك از اهل بيت كه قيام نكند و پرده ب