 309.

[2]- نهج البلاغه، ص 104.

[3]- همان، ص 189 خطبه 131.

[4]- همان، ص 27 خطبه 173.

[5]- الصدوق: الامالي، ص 470.

[6]- الشريف الرضي: خصائص الامامه، ص 28.

[7]- المفيد: الارشاد، ص 204.

[8]- الكليني: الكافي ، ج1 ص 407.

[9]- الكليني، الكافي، الروضه، ص 212 والحر العاملي: إثبات الهداة، ص 770.

[10]- الكليني: الكافي، ج1 ص 155 - 153

[11]- هاشم معروف الحسني، بين التصوف والتشيع، ص 116

[12]- المجلسي، بحار الانوار، ج25 ص 194.

[13]- الصدوق: عيون اخبار الرضا، ص 64.

[14]- المجلسي، بحار الانوار، ج7 باب لزوم عصمة الامام.

[15]- الصدوق، عيون اخبار الرضا، ص 189 – 188.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:5.xml">فصل اول شوري، نظريه اهل بيت</a><a class="folder" href="w:html:14.xml">فصل دوم از شوري تا.. حكومت موروثي</a><a class="folder" href="w:html:21.xml">فصل سوم زمينه هاي تفكر امامت الهي</a><a class="folder" href="w:html:30.xml">فصل چهارم پايه هاي نظريه امامت</a><a class="folder" href="w:html:37.xml">فصل پنجم موانع رشد نظريه «امامت الهي»</a><a class="folder" href="w:html:53.xml">فصل ششم به سوي امامت اثني عشري</a></body></html>موضعگيري امام صادق از اماميه
ملاحظه مي كنيم كه امام صادق موضعگيري منفي نسبت به متكلمين اماميه داشتند، متكلمين نظريه سري و خاص نسبت به امامت داشتند كه اين نظريه به مورد تاييد اهل بيت نبوده است. و با فرهنگ آنها هماهنگي نداشته است. اما متكلمين ديدگاههاي واقعي اهل البيت را نسبت به امامت به بهانه (تقيه) تأويل مي كردند. براي نمونه ذكر مي كنيم كه عده اي از شيعيان اهل كوفه از امام صادق مي پرسند: يا ابا عبد الله، عده اي ادعا مي كنند كه در ميان شما هل البيت امامان مفترض الطاعه مي باشد؟ امام فرمودند: نه، من اين را در اهل بيتم نمي دانم. وهنگـامي كه باز هم به ايشان يادآوري مي كنند كه اين گـروه از مدعيان افرادي با تقوا و متعبد هستند، بازهم ادعاي آنان را نفي كردند و مسؤوليت چنين گـفتاري را بر دوش خودشان گـذاشته اند. امام فرمود: «من چنين دستوري به آنان ندادم.. آنها از خودشان مسؤول آنچه گـفته اند هستند»[1].
(كشي) مؤرخ نامدار شيعه از هشام بن سالم الجواليقي نقل مي كند كه او روزي با مردي از بني مخزوم از اهالي مدينه درباره امامت گـفتگـو مي كردند. مرد از هشام پرسيد: پس امام ما در اين زمان چه كسي است؟ او پاسخ داد: جعفر بن محمد (صادق). آن مرد كه خود از اهل مدينه و از اصحاب امام بود گـفت: پس در اين صورت من اين موضوع را براي رفع ابهام با امام در ميان خواهم گـذاشت. طبق اين روايت هشام پس از اين گـفتگـو از بيم ملامت امام صادق بسيار غمگـين شد[2]
مفيد در كتاب (الارشاد) روايت مي كند كه امام صادق در جائي روش استدلال هشام بن سالم جواليقي را در يك جمله چنين نقد مي كند كه «مي خواهد به اثر و نتيجه صحيح برسد اما راه را نمي شناسد». همچنين امام خطاب به قيس الماصر فرمود: «در كلامت هر چه به حقيقت نزديك مي شوي همان قدر هم دور مي شوي چرا كه در كلامت حق را با باطل مي آميزي، اما تنها اندكي از حق كافي است»[3].
همچنين كشي در كتاب خود (الرجال) در فصل مربوط به مؤمن الطاق آورده است كه امام صادق مؤمن الطاق را پس از اتمام مناظره اي از بحث و (كلام) نهي كرده اند، ايشان با لحني سرزنش بار فرمود: «عرصه را بر او تنگ كردي، اما سوگـند كه حتي يك كلمه از حق را بر زبان نياوردي. او پرسيد چرا؟ و امام فرمود: زيرا كه تو از اصل قياس در استدلال استفاده مي كني و حال آنكه قياس از اصول دين من نيست»[4].
باز هم در كتاب (الرجال) آمده است كه امام در جائي ديگـر شخصي به نام مفضل بن عمر را به نزد مؤمن الطاق فرستاد تا دستور امام را مبني بر برخودداري از مباحثه به وي ابلاغ كند. مفضل به او گـفت: ابو عبد الله به تو دستور داده است كه سخن (كلام) نگـوئي. مؤمن الطاق در پاسخ مي گـويد: از آن بيم دارم كه طاقت نياورم[5].
 مي گـويند: امام صادق بعدها از فضيل بن عثمان درباره مؤمن الطاق پرسيد: مؤمن الطاق چه مي كند؟ به من رسيده است كه او بسيار جدل مي كند؟ فضيل گـفت: همينطور است. امام فرمودند: اما بدان كه حريف او در مباحثه اگـر ظريف و با هوش باشد به راحتي مي تواند ادعاهاي او را رد كند. كافي است حريف از او بپرسد كه آيا ادعاي تو از كلام امامت سرچشمه گـرفته است يا خير؟ اگـر پاسخ مثبت بدهد كه دروغ گـفته است و اگـر بگـويد خير، به او خواهند گـفت چگـونه سخني را كه مورد قبول امامت نيست بازگـو مي كني؟ آنگـاه امام صادق فرمود: شما كلام و ادعائي را ابراز مي كنيد كه اگر من آن را قبول كنم يعني به گمراهي اقرار كردم، و براءت از آن كلام براي من بسيار دشوار مي باشد. فضيل گفت: آيا اين حرف از شما نقل كنم؟ امام پاسخ داد: حميّت و تعصب به آنان اجازه نمي دهد كه خود را از راهي كه بدان وارد شده اند خارج سازند. فضيل مي گـويد:[6] من اين سخن را به ابو جعفر الاحول (مؤمن الطاق) ابلاغ كردم، و او گـفت: به جان پدر و مادرم سوگـند كه امام راست گـفتند، حميت مرا از بازگـشت باز مي دارد.
همچنين در همين كتاب آمده است كه يكبار امام صادق از پذيرفتن مصاحبت با ابو بصير امتناع كردند و به او فرمودند: «بدان كه اصحاب كلام (به معني بحث وجدل) به تباهي مي روند اما كساني كه تسليم هستند (در برابر حق)، رستگـارند. امام در ادامه با نوعي گـلايه فرمود: گـاه اتفاق افتاده است كه من با يك نفر (از جدل كنندگـان) مصاحبت كنم و او را از جدل و قياس و خود محور بيني در دين مبين نهي مي كنم اما به محض آنكه از من خارج شود سخن مرا به صورت غير صحيح تاويل مي كند. بدانيد كه من برخي را از كلام و مباحثه نهي و گـروهي ديگـر را براي مباحثه مأمور كرده ام. پس هر كس كه به دلخواه خود سخن مرا تاويل كند، معصيت كرده است»[7].
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الصفار، بصائر الدرجات، ص 276 – 174 والمفيد، الارشاد، ص 275.

[2]- الكشي، الرجال، ترجمه هشام بن سالم.

[3]- المفيد، الارشاد، ص 280.

[4]- الكشي، الرجال، ترجمه مؤمن الطاق.

[5]- همان.

[6]- همان.

[7]- الكشي، الرجال، ترجمه ابو بصير المرادي. والحر العاملي، الفصول المهمه، ص 8.
بحران «بداء» يا (تغيير در مشيت الهي) 
در تاريخ امامت و تعيين امام رويدادهاي تاريخي ويژه اي رخ داده است كه اين رويدادها محك و آزموني براي مدعيان (امامت الهي) محسوب مي شود. يكي از مهمترين آنها وفات اسماعيل فرزند امام جعفر صادق است كه در حيات پدر اتفاق افتاد. اسماعيل چنانكه مي دانيم نفوذ شايان توجهي در ميان شيعيان كوفه داشت. بنابراين آنان اسماعيل را از پيش امام آينده خود مي دانستند. حتي روايتهائي نيز از زبان امام صادق مبني بر امامت اسماعيل نيز زبان به زبان منتقل مي شد. از اينرو درگـذشت زود هنگـام اسماعيل اين سؤال را در افكار عمومي مطرح ساخت كه چگـونه ممكن است خداوند و يا امام كسي را به امامت معين كند كه از مرگ زود هنگـام او آگـاه نباشد. پاسخ اين سؤال تا اندازه زيادي معتقدان به (امامت الهي) را با بُن بست فكري مواجه ساخت. بدين ترتيب شيعياني مانند سليمان بن جرير و گـروهي از پيروان او اعتبار نظريه (امامت 