ده اند اما نه بدست (مهدي قائم) تا سبب شود كه ما اين دستگـاه را معجزه اي از معاجز (مهدي قائم) تلقي كنيم، يا چيزهاي عجيب وغريب اتفاق افتاد كه با سنت پروردگـار در زندگـاني مخالف مي باشد، مانند پسر زاييدن زنها آنهم به تعداد هزاران براي يك شخص بدون اينكه دختري زاييده بشود، آنطوريكه شيخ مفيد آن را نقل كرده.
لازم به يادآوريست كه همه اين روايتها مرسل و از طريق مجاهيل وتندروها (غُلات) و وضاعين مي باشد. و آن روايتها هويت مهدي را تشخيص نمي دهند، بلكه بشكل عام به (مهدي) اشاره مي كند، كه سبب مي شود فكر كنيم، روايتها از طرف حركات مهدويه سابق در قرن اول هجري خلق و وضع شده باشد. بالاخره اين روايتها منعكس كننده تطور و پيشرفت نظريه مهدويت در طول تاريخ بود، و اصحاب نظريه (مهدي محمد بن الحسن العسكري) احاديث وارده را روي نظريه شان تطبيق كردند.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الطوسي: الغيبه ص 76 وص 68.
مبحث چهارم
نقش غُلات باطنيه در ساختن نظريه مهدويه
 بعد از بي اعتبار شدن ادله عقليه و نقليه و تاريخيه قائلين به نظريه وجود (محمد بن الحسن العسكري) ثابت شد كه آن قول بجز يك فرضيه اجتهاديه سرّيه اي كه عده اي از مردم آن را فرض كردند بيش نبوده است، سؤالهاي بزرگ ومحيّري پيش مي آيد وآن: چه كسي پشت سَرِ اين نظريه افتراضيه ميباشد؟ و چطور مردم آن فرضيه را اختراع كردند؟ چه سودي اين فرضيه براي آنها داشت؟ محيط فرهنگـي وعقلي آنها به چه شكل بود؟ چرا قول به وجود فرزندي براي حضرت عسكري را انتخاب كردند؟ خصوصا شيعيان اختيارات فراواني داشتند بعد از زمان حيرت. چه طور توانستند اين نظريه را در ميان جا بدهند؟
به سؤالات فوق نمي توان جواب درست و دقيقي داد مگـر اينكه رجوع به عقب كنيم و سه قرن اوّل تاريخ تشيع را بررسي كنيم و به ريشه هاي حركات مهدويت سابق و ارتباط انها به فرقه هاي مغالي باطنيه كه تلاش در چسباندن به اهل البيت را پيدا كنيم.
 
ارتباط بين مغالات ومهدويت در تجارب پيشين
 در فصل دوّم از اين جزء ذكر كرديم چگـونه بيش از بيست گـروه مهدويت بوجود آمدند، و ديديم كه بيشتر آنها زاييده گـروههاي مغالي بودند، و ديديم كه اوّلين گـروه مهدويت متعلق به حضرت امير المؤمنين بود، و اين گـروه (سبأيون) آن را تأسيس كردند كه او را تأليه و به درجه ربوبيت رساندند[1]. دومين گـروه مهدويت متعلق به (محمد بن الحنفيه) مي باشند، اين گـروه بنام (الكيسانيه) مي باشند كه متأثر به گـروه (سبئيه) وغلات وخاصه گـروه (الكربيه) بودند[2].
يكي از گـروه (غُلات كيسانيه) كه نامش (حمزه بن عمار البربري) بود، نظريه مهدويت (محمد بن الحنفيه) را تطوير كرد كه قائل به الوهيتش ونبوّت (ابن كرب) شد و از خودش امام ساخت كه به آسمان مرتبط مي باشد[3].
آن فرقه فوق زاد ولد كرد وبه چندين فرقه تبديل شدند، يكي از آنها معروف به (البيانيه) نسبت به مؤسس آن (بيان النهدي) بود، كه قائل به مهدويت (ابو هاشم عبد الله بن محمد بن الحنفيه) شد، و در او غلوّ بسيار كردند و (بيان) ادعاي نبوّت از (ابو هاشم) كرد[4]. 
عده اي ديگـر از (غلات كيسانيه) كه معروف به (الجناحيه) كه قائل به مهدويت انقلابي طالبي (عبد الله بن معاويه بن جعفر الطيار) بودند.
بيماري غلوّ به گـروه زيديه منتقل شد كه قائل به مهدويت (محمد بن عبد الله بن الحسن بن الحسن ذي النفس الزكيه) شدند، اين گـروه مرگ وي را باور نداشتند، وقائل به غيبت و مهدويتش شدند و آن چيزيكه براي (كيسانيه) از غلوّ اتفاق افتاد براي اين گـروه از زيديه حاصل شد، در سايه غيبت (ذي النفس الزكيه) – طبق ادعاي اين گـروه زيديه – شخصي بنام (المغيره بن سعيد) كه نظريه مهدويت را تطوير كرد و ادعاي نبوّت و رسالت براي خود كرد، و اينكه جبرائيل براي او وحي از طرف خداوند نازل مي كند[5].
نظريه غلوّ از (المغيره) به گـروه (الخطابيه) سرايت داد. (الخطابيه) اصحاب (ابي الخطاب محمد بن ابي زينب الاجدع) بودند كه در باره امام صادق مغالات مي كردند تا حديكه او را تأليه كردند، آنها قائل به امامت فرزندش اسماعيل بودند و حاضر نبودند مرگـش كه در حيات پدرش اتفاق افتاد بپذيرند، بالنتيجه قائل به غيبت و مهدويتش شدند[6].
در اين جو غير منطقي و پر از مغالات عده اي از شيعيان فطحيه قائل به مهدويت (محمد بن عبد الله الافطح بن جعفر الصادق) شدند، و اين عجيبترين و غريبترين قول به مهدويت در آن زمان بود، چون آنها مهدويت را به كسي نسبت دادند كه در اصل وجود نداشت تا (مهدي غائب) شود، و آن شخص از بافت خيال بود، چون شيعيان فطحيه با وضع بحراني روبرو شدند وقتيكه (عبد الله بن جعفر الصادق الافطح) مرد و فرزندي از خود بجا نگـذاشت كه جاي پدرش را در منصب امامت پر كند، آنها عقيده بر ضرورت استمرار امامت در اعقاب واعقاب الاعقاب تا روز قيامت بودند، آنها قائل به عدم جواز جمع بين اخوين در امامت بجز حسن وحسين بودند[7].
در بدو امر قول به وجود (محمد بن عبد الله الافطح) يك فرضيه فلسفي بود، اما بعد از آن آنها داستانهائي براي آن نظريه بافتند از قبيل لقاء و ديدارش اينجا و آنجا و معاجزي غيبي براي او وضع وخلق كردند، و از آن داستانها نتيجه گـرفتند كه او موجود و زنده مي باشند، به اضافه اين آنها متأثر به گـروهاي ديگـر غلات از قبيل بيانيه و جناحيه و كيسانيه وخطابيه.. شدند.
 گـروه ديگـري از شيعيان اماميه كه متأثر به غلات بود بوجود آمد، وآنها (الواقفيه) مي باشند كه قائل به مهدويت و غيبت امام موسي كاظم شدند، و مدعي هستند كه حياتش تا امد غير معلوم مستمر مي باشد. اما عده ديگـري گـفتند كه امام كاظم مرد، اما بعد از مرگـش زنده شد، و در جاي نا معلوم مخفي شد[8].
چيزي كه براي دو حركت شيعي (كيسانيه و زيديه) اتفاق افتاد، كه رهبران آن دو فرقه از موقعيت خود نزد ائمه سوء استفاده كردند، و نظريه غيبت و مهدويت آنها را ترويج كردند، و ادعاي امامت ونبوّت براي خود كردند، براي گـروه (واقفيه) همين اتفاقات افتاد، به اين صورت كه شخصي بنام (محمد بن بشير كوفي) ادعاي خلافت ونيابت خاصه از حضرت كاظم كرد و مي گـفت: كه حضرت كاظم غائب شدند و او با امام تماس دارد. از اين راه منافع مادي و اجتماعي فراواني را كسب كرد. (محمد بن بشير) وصيت كرد كه نيابت بعد از خود را به فرزندش (سميع) و بعد از آن به نوه اش منتقل شود، و ادعا كرد كه او امام مفترض الطاعه، تا وقت ظهور امام موسي كاظم مي باشد، وحقوق را از مردم مي گـرفت تا قيام القائم[9].
نوبختي واشعري قمي مي گـويند: (محمد بن بشير) بسيار شخص مغالي بود وقائل به تناسخ وتفويض و اباحه بود[10].
 
تفسير باطني
 به اضافه قول به مهدويت وغلوّ در ائمه، تفسير ديگـري وجود داشت وآن (تفسير باطني) بود. در واقع خيلي تفسيرات باطنيه درست از آب در نمي آمدند، مگـر با اين تفاسير واژگـون براي جريانات و حوادث و اقوال ورد حقايق تاريخي وظاهري، يا اختلاق حوادث واشخاصي كه وجود خارجي نداشتند از قبيل (عدم اعتراف به مرگ حضرت اميرالمؤمنين، يا وفات محمد بن الح