ن قضايا گذشت معلوم شد كه عبدالله بن حذيفه صحابي بزرگ رسول الله اسير شده و در قسطنطنيه زنداني است گوستاولوبون مي‌نويسد: حضرت عمر در اين باره به هراكليوس چنين نگاشت: (بسم الله الرحمن الرحيم. الحمد لله رب العالمين والصلاة علي رسوله از بنده خدا عمر به هرقل امپراتور شرق. به مجرد وصول نامه عبدالله بن حذيفه را كه در حبس شما است آزاد و او را نزد ما روانه نماييد. اگر چنين كنيد اميد است كه خدا شما را به راه راست هدايت فرمايد، ‌و گرنه براي جهاد با تو مردمي مي‌فرستم كه دنيا و مال و متاع دنيا نمي‌تواند آنها را از وظايف الهي باز دارد. والسلام علي من اتبع الهدي).
نامه حضرت عمر به دست هراكليوس مي‌رسد. ظاهراً با آن ضربه‌هاي نظامي، سياسي و مادي كه از عمر خورده بود، بايد از اين نامه به حدي خشمگين گردد كه آن را پاره و تكه تكه نمايد و به دست باد بسپارد، ولي او به حدي مرعوب شوكت عمر و تحت تأثير عظمت او واقع شده بود كه فوراً‌ فرمان داد عبدالله بن حذيفه را از زندان آزاد نمايند و او را با احترام و همراه با تحفه‌ها و هدايا نزد عمر فرستاد.
الله اكبر! چه عظمتي در وجود عمر مستتر بود كه دشمنش با آن ابهت و دبدبه ملك و مملكت بيزانسي در مقابل پيشاني بر زمين مي‌نهد و فرمانش را اطاعت و اجرا مي‌نمايد؟
چند قضيه فوق نمونه بارزي از آثار عظمت و شخصيت بزرگ حضرت عمر مي‌باشد كه در پي اين حوادث متجلي گرديد.
اين يك امر مسلم است كه هر گونه اثري كه در پي حوادث و پيش‌آمدهاي مهم از انسان ظاهر مي‌شود شاخص شخصيت و مبين ميزان عظمت او مي‌باشد؛ چه آن حوادث از خود انسان صادر شود و چه به طور تصادف براي او پيش آيد.هر كس به تاريخ زندگاني حضرت عمر بن الخطاب ـ كه دراين كتاب به طور اختصار ذكر شد ـ كمي دقت كند مي‌فهمد كه حكمت الهي در كار بود كه آن بزرگوار بر مسند خلافت خاتم الانبياء صلوات الله عليه بنشيند تا شريعت مقدس اسلام در اثر نفوذ كلمه و شخصيت او به خارج شبه الجزيره راه يابد و منتشر شود و عدالت اجتماعي مطابق دستورات و تعاليم شريعت اسلام در اثر اهتمام آن بزرگوار در بين كليه طبقات و شعوب مردم در داخل و خارج شبه الجزيره نه تنها با گفتار، بلكه عملاً و به طور مساوي اجرا شود.
خوانديم كه حضرت عمر چگونه قواي فرمانروايان مشهور آن دوره را در هم كوبيد و بر كشورهاي بزرگ آن روزگار تسلط يافت و خود به جاي آنها نشست. احكام كتابهاي كهنه استبدادي آن فرمانروايان جبار را كه بر مبناي تبعيض طبقاتي، قرنها بر سر كار بود دور افكند و قرآن خدا را به جاي آن كتابهاي پوشالي، و احكام عادله دين خدا را در جاي آن احكام استبدادي زيان بخش استوار فرمود.
كاخ تمدن عظيمي كه سنگ اساسي آن با دست مبارك حضرت رسول عليه الصلاة والسلام گذارده شد و حضرت ابوبكر در زمان خلافتش روي آن كار كرد، حضرت عمر آن را به تفويق پروردگار به كمال رساند و نتيجتاً يك انقلاب سياسي كه ضامن سعادت جامعه انساني بود در جهان اسلام به وجود آورد.
اگر كسي به امور مهمي كه حضرت عمر موفق شد در دوره خلافتش انجام دهد، به ديده انصاف نگاه كند اذعان خواهد كرد كه آن بزرگوار حائز صفات و خصلت‌هاي يك فرمانده مقتدر و مجرب در كشورگشايي و داراي كمال مهارت و سياست در اداره امور مملكت و امپراتوري وسيعي بود كه با دست تواناي خود او بنيان نهاده شده بود و با عنايات خود او به درست اداره مي‌شد.
هر گاه خلفا بعد از حضرت عمر همان سياست و تدبيري را كه او داشت مي‌داشتند و مانند او مجلس خلافت مي‌داشتند و در كارهاي مهم خلافت با اهل مجلس در ميان مي‌گذاشتند و تصميم نهايي را مي‌گرفتند، بي‌شك فتوحات اسلامي و دين اسلام، جهان را مي‌گرفت و مسلماً آن جنگهاي داخلي كه منتهي به تضعيف مسلمين گرديد، پيش نمي‌آمد و دولت اسلام همان شوكت و عظمت بي‌نظير خود را و دين اسلام همان وحدت و همان صفا و رونق روحاني خود را براي هميشه حفظ مي‌كرد.
ولي متأسفانه شد آنچه شد و جلال و جلوه حكومت اسلام با وفات آن بزرگوار طبق شهادت تاريخ خاتمه يافت. قلب دولت اسلام تا ابد متألم و نالان شد و چشم دين اسلام براي هميشه گريان و اشك باران گرديد: چه ديگر كسي مانند آن بزرگوار براي آنها از مادر نزاييد و هرگز نمي‌زايد. ﴿لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ﴾.
به تاريخ شب جمعه بيست و سوم شوال 1397 هجري قمري مصادف با پانزدهم مهرماه 1356 هجري شمسي. 
سيد عبدالرحيم خطيب (بندر عباس).قبل از اينكه دو سپاه با يكديگر درآويزند خالد هرمز را به مبارزه و جنگ تن به تن دعوت نمود(1). هرمز كه ايراني و پهلوان نامداري بود و عرب‌ها را در مقابل خود به چيزي نمي‌شمرد و در خود مهارت جنگي و قدرت كافي مي‌ديد بي درنگ قبول ‌كرد و اين دو سلحشور پهلوان جنگي به هم در آويختند.
خالد كه خود اهل رزم و هم‌اكنون از رزمي فاتحانه فارغ شده و با آن جوش وخروش به اين رزم آمده بود، به هرمز مجال نداد و او را به زودي در وسط دو لشكري كه براي جنگ با هم صف كشيده بودند به قتل رساند و لاشه‌اش را بر زمين افكند.
در اين هنگام قعقاع بن عمرو، سواركار مشهور عرب از صف مسلمين به سوي لشكر تاخت. ساير نيروهاي مسلمان نيز با مشاهده قتل هرمز به وجد و هيجان افتادند و يك تنه قتل به سپاه ايران حمله ور شدند. آيا مگر سپاهي كه قتل فرماندهش را ديده و اكنون بايد بي رهبر و بدون سرپرست بجنگد روحيه جنگي دارد؟ آيا چنين افرادي اميد فتح و پيروزي دارند؟ البته خير، اين سپاهيان مدافع با آنكه كوشيدند انجام وظيفه نمايند نتوانستند در مقابل سپاه عرب كه فرماندهش سرمست فتح سابق است، با قتل فرمانده دشمن به خود مي‌نازد و مانند شير در ميان جنگ حركت مي‌كند و فرمان مي‌دهد، استقامت نمايند؛ اما به زودي شكست خوردند و فرار نمودند. اين جنگ نزد عرب به ذات السلاسل (جنگ زنجير) معروف است؛ زيرا چنان كه طبري نوشته است ايرانيان زنجيرهايي آورده بودند تا اسيران مسلمين را به زنجير كشند. بعضي نوشته‌اند كه پاهاي سربازان ايراني را در زنجير كرده بودند تا فرار نكنند، ولي به نظر من اين مطلب صحيح نيست؛ زيرا سربازي كه در زنجير باشد چگونه مي‌تواند به درستي بجنگد؟ اين فراريان در راه فرار خود با سپاه امدادي كه از ايران به درخواست سابق هرمز براي تقويت آنها فرستاده شده بودند برخوردند لهذا آنها با اين سپاه تازه نفس متحد شده به طرف خالد بازگشتند. بين دو سپاه متخاصم مجدداً درجائي بنام اليس جنگ سختي درگرفت ولي خالد آنها را نيز شكست داده عده‌اي از آنها را به قتل رسانيد و عده‌اي را اسير نموده آنها و با بخشي از غنائم جنگي كه به دست مسلمين افتاده بود نزد خليفه به مدينه فرستاد(2). خالد پس از تسلط بر اين ناحيه به سوي حيره كه تحت فرمان پادشاهان بني لخم بود حركت نمود. چون اهل حيره صيت و شهرت خالد را شنيده بودند تصميم گرفتند با او صلح نمايند؛ لذا همين كه خالد به آنجا رسيد امير حيره بنام اياس بن ابي قبيصه طائي با رجال دستگاه حكومت و اعيان و اشراف حي