پس از اين فتح راه يرموك را در پيش گرفتند(1). 
---------------------------------------------
1) بصري اولين شهر فلسطين به وسيله خالد و شرحبيل فتح شد و به دست دولت اسلام افتاد.هراكليوس از شجاعت و بصيرت مسلمانان در فتح بصري آگاه شده بود. از رزم و سياست جنگي خالد در فتوحات سريع عراق نيز اطلاع داشت. نيز از حمله و پيشروي عمرو بن العاص در خاك فلسطين و از شجاعت حيرت آور عرب‌ها در جنگ عربه مرعوب و مبهوت شده بود، لهذا در مقابل مسلمانان در يرموك احساس خطر مي‌كرد و از اخذ نتيجه لشكركشي خود نااميد شده بود، مضافاً به اينكه هراكليوس اهل دين و دانش بود و با بررسي و تحقيقاتي كه در انجيل و كتب عهد قديم كرده بود، مي‌دانست كه حضرت محمد صلى الله عليه وسلم پيغمبر خدا و دين اسلام دين حق است. پس چون مسلمين طرفدار حق هستند، غالب خواهند شد و بر تمامي سرزمين شام و فلسطين تسلط خواهند يافت. گويا اين مطلب براي هراكليوس محقق شده بودمگر نه اين است كه چون نامه رسول الله در شهر ايليا (شهر قدس كنوني) به وسيله يكي از اصحاب گرامي رسول الله به نام دحيه به او رسيد، دستور داد ابوسفيان و همراهانش كه در همان هنگام براي تجارت به آنجا رفته بودند به نزدش احضار شوند، همين كه حاضر شدند حالات حضرت رسول و چگونگي دينش و حالات پيروانش را از ابوسفيان در حضور همراهانش مي‌پرسد. ابوسفيان با آنكه مشرك بود از عار و ننگ دروغ پرهيز نمود و آنچه بود به حقيقت بيان كرد. هراكليوس به خوبي به آنچه ابوسفيان مي‌گفت گوش فرا داد، لهذا (چنان كه بخاري در صحيح خود روايت كرده است) هراكليوس به ابوسفيان مي‌گويد:
«اگر آنچه مي‌گويي راست است پس او به زودي بر اين سرزمين تسلط پيدا خواهد كرد و مالك جاي دو پايم خواهد شد. من مي‌دانستم كه اين پيامبر از طرف خدا مبعوث مي‌شود، ولي گمان نداشتم از شما (قوم عرب) باشد. پس هرگاه بدانم كه موفق مي‌شوم، به حضورش برسم، هرگونه سختي و رنج سفر را بر خود هموار و آسان نموده به حضورش مي‌شتابم و اگر در نزدش باشم دو پاي مباركش را مي‌شويم، تا آب شسته پايش را به تبرك برگيرم»(1).
به طوري كه از سخنان هراكليوس معلوم است او به چيزهايي كه از ابوسفيان شنيده بود اطمينان حاصل نموده بود و معتقد شده بود كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم همان رسول خاتم الانبياء مي‌باشد كه بشارت و مژده بعثتش را از تورات و انجيل فهميده است، لهذا همين كه پس از اين ماجرا از ايليا به شهر حمص مي‌رود، به سرداران ارتش و سروران مملكت روم بار داده آنها را در ايوان و حياط قصر امپراطوري خود به حضور مي‌خواهد وبا آنها در اين باره مذاكره مي‌نمايد تا رأي آنان را نسبت به اين مطلبي كه خود باور كرده و به صحبت آن ايمان دارد بداند.
اين مطلب را نيز از صحيح بخاري مي‌شنويم كه در روايت خود مي‌گويد: «هرقل (هراكليوس) به بزرگان رم بار داد، همين كه حاضر شدند، دستور داد درهاي حياط قصر بسته شود، سپس در (بالكن)‌ بر آنها نمايان گشت و گفت: اي جماعت روم آيا دوست داريد رستگار و خوشبخت شويد؟ آيا مي‌خواهيد مملكت‌تان باقي و ملك‌تان در اين سرزمين براي شما پايدار بماند؟ بياييد با اين نبي (محمد)‌ بيعت كنيد. آنها از سخن هراكليوس رنجيده شدند و بر آشفتند و مانند الاغهاي وحشي به طرف درهاي قصر دويدند تا خارج شوند ولي درها بسته بود. هراكليوس كه آنها را بدينحال ديد و از ايمانشان نااميد گرديد، دستور داد تا آنها را برگردانند. به آنها گفت: «همانا من اين سخن را با شما گفتم تا شما را بيازمايم و ميزان علاقه و پايداري شما را نسبت به دينتان بدانم، اكنون ديدم و فهميدم كه چگونه‌ايد» آنها از هراكليوس خشنود شده سر فرود آوردند. بخاري در آخر اين روايت مي‌گويد: اين بود آخر داستان هراكليوس در اين باره»(2). با دقت در آنچه بين هراكليوس و ابوسفيان در شهر قدس گذشت و جوابي كه هراكليوس پس از شنيدن سخن ابوسفيان به او داد و اظهار نظري كه درباره نبي اسلام كرد و با توجه به ماجراي هراكليوس با سران و سروران روم در قصرش و در شهر حمص، براي ما به درستي واضح مي‌شود كه او به صحت نبوت رسول اسلام ايمان داشته و يقين داشته دينش در قلوب اهل شام و فلسطين نفوذ و جاي خواهد گرفت و روزي خواهد رسيد كه دولت مسلمين بر اين ديار مستولي شده آنها را به زير سلطه و نفوذ خود خواهد كشيد.
ولي چون ديد سران و امراي مملكتش از پذيرفتن اين دين سرباز زدند، ترسيد كه تنها بماند و امپراطوري خود را از دست بدهد يا به احتمال قوي او را به قتل برسانند. لذا ديگر اقدامي نكرد و براي بقاي حيات خود و ابقاي امپراطوري خويش قلوبشان را بدست آورد.
---------------------------------------------------
1) نص عبارت بخاري اينچنين آمده است: «فإن كان ما تقول حقاً فسيملك موضع قدمي هاتين، وقد كنت أعلم أنه خارج، ولم أكن أظن أنه منكم. فلو أعلم أني أخلص إليه التجشمت لقائه، ولو كنت عنده لغسلت عن قديمه».
2) عبارت بخاري چنين است (فاذن هرقل لعظماء الروم في دسكرة له بمحض. ثم أمر بالأبواب فغلقت. ثم اطلع عليهم، فقال: يا معشر الروم، هل لكم في الفلاح والرشد وأن يثبت لكم ملككم؟ فتايعوا هذا النبي فحاصوا حيصة حمر الوحش إلى الأبواب فوجدوها قد غلقت فلما رأى هرقل نفرتهم وأيس من إيمانهم قال: ردوهم علي وقال: إني قلت مقالتي آنفاً أختبر شدتكم على دينكم. فقد رأيت فسجدوا له ورضوا عنه. فكان ذلك آخر شأن هرقل.بسم‌الله الرحمن الرحيم
مقدمه

الحمدلله رب العالمين وصلاة الله وسلامه على سيد المرسلين وعلى آله الطاهرين وأصحابه المجاهدين أجمعين.
مدتي بود كه بعضي از دوستان در بندرعباس درخواست مي‌كردند كتابي درتاريخ خلفاء راشدين در اختيارشان بگذارم تا مطالعه كنند و از زندگاني اين بزرگواران به خوبي مطلع شوند، ولي متاسفانه چنين كتابي به زبان فارسي نداشتم. در هر جاي ديگر كه جستجو كردم،‌ نيز كتاب مفيدي در اين خصوص نيافتم.
لهذا تصميم گرفتم تا با مراجعه به كتب موثق تاريخ اسلامي، مختصري در تاريخ خلفاء راشدين بنويسم. چون در اثر شغلي كه دارم، فرصت اين كار خيلي كم بود وانجام آن طول مي‌كشيد، صلاح ديدم تاريخ مورد نظر را در دو قسمت بنويسم.
قسمت اول تاريخ شيخين «ابوبكر» و «عمر» جداگانه در يك كتاب به نگارش آمد تا زودتر خاتمه يابد و در اختيار دوستان گرامي قرار دهم.
سپس قسمت دوم، تاريخ «عثمان» و «علي» را در كتاب مستقل ديگري بنويسم.
اينك الحمدلله به توفيق خدا قسمت اول تاريخ خلفاء راشدين به نام (شيخين) خاتمه يافته به چاپ مي‌رسد. اميد است انشاءالله مفيد و مورد استفاده خوانندگان گرامي واقع شود.
مقام و شخصيت هر يك از خلفاء راشدين برتر از اين است كه زبان بتواند آنگونه كه شايسته است بيان نمايد يا قلم از عهده آن بر آيد. آنچه گفته يا نوشته شده مي‌تواند تا حدي معرفي شخصيت عظيم آنها باشد و من هم با نوشتن اين كتاب سهم كوچكي از اين بابت داشته باشم.
شما خوانندگان عزيز با مطالعه اين كتاب تا حدي پي مي‌بريد كه شيخين چه شخصيت ذاتي و چه عظمت فطري داشته