 عليه و سلم  گفته شد: آيا ادويه اي كه با آن تداوي مي كنيم و به آنچه از آيات قرآني كه بر بيماران مي خوانيم، و يا چيزهايي كه توسط آن خود را محفوظ مي كنيم، چيزي از تقدير خداوند را باز ميدارد؟ فرمودند: ((اين خود از تقدير خداست)) و خداوند ميفرمايد: (لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ) (الرعد:11) يعني: ((وي را نگهباناني هستند كه از عقب و پيشروي وي را از تقدير خداوند محافظت ميكنند.)) و اين گفته ي شما كه ((لازم آيد كه مراد خداوند نقيضين باشد)) در جواب مي گويم: اين سخن درست نيست، زيرا نقيضين (و دو چيز متضاد) هر دو با هم نه از ميان برداشته مي شود و نه هم يك جا، و زجري كه مقصود است براي آنچه كه به وقوع پيوسته و اراده شده است نيست، بلكه آن كيفر براي گناه گذشته، و زجر از وقوع آن در آينده است. و زجر به وقوع پيوسته به اراده ي خداوند اگر مقصود آن حاصل شود، آنچه كه از آن بازداشتن و جلوگيري يعني گناهي كه بازداشتن و زجر از آن مطلوب است به وقوع نمي پيوندد، مطلوب است به وقوع نمي پيوندد، پس آنرا دفع نكرده است، پس در اين صورت مقصود تنها زجر مي باشد و پس، و اگر مقصود از آن حاصل نشود، زجر تام نبوده، بلكه مقصود بعمل آوردن اين زجر از آن فعل مي باشد، چنانچه به شمشير زدن اين يكي، و زنده نگهداشتن آن ديگري مقصود باشد، چنانكه گاهي وقوع مرضي مرگ آور و يك سبب مرگ مي باشد مراد ميباشد، و در عين وقت زنده ماندن آن شخص نيز مراد مي باشد.
گويد: ((از جمله ي دلايل بر بطلان جبر: استناد افعال ما به ما، و وقوع آن اعمال مطابق اراده ي ما ميباشد، پس اگر خواسته باشيم به طرف راست حركت كنيم، حركت ما ما به طرف چپ نمي رود، و همچنان برعكس، و شك نمودن در اين امر سفسطه است.))
در جواب مي گوييم: جمهور اهل سنت مي گويند كه افعال ما مستند به خود ماست، و ما فاعل آن هستيم، و نصوصي كه بر اين امر دلالت مي كند در قرآن كريم بسيار است، و بايد دانست: اينكه بنده بعد از اينكه اراده كننده و فاعل نبود، اراده كننده و فاعل شد يك امر حادث است، پس اين امر حادث يا محدث و ايجاد كننده اي داشته باشد و يا نه، اگر گفته شود كه محدثي ندارد از اين لازم مي آيد كه حوادث ((پديد آمده ها)) بدود محدثي  ((پديد آورنده اي))  ايجاد شده باشد، و اگر گفته شود كه محدثي ((پديد آورنده اي)) دارد پس محدث آن يابنده باشد و يا خداوند، و اگر گفته شود كه بنده محدِث آن شده آن مطلوب است به وقوع نمي پيوندد، مطلوب است به وقوع نمي پيوندد، پس آنرا دفع نكرده است، پس در اين صورت مقصود تنها زجر مي باشد و پس، و اگر مقصود از آن حاصل نشود، زجر تام نبوده، بلكه مقصود بعمل آوردن اين زجر از آن فعل مي باشد، چنانچه به شمشير زدن اين يكي، و زنده نگهداشتن آن ديگري مقصود باشد، چنانكه گاهي وقوع مرضي مرگ آور و يك سبب مرگ مي باشد مراد ميباشد، و در عين وقت زنده ماندن آن شخص نيز مراد مي باشد.
گويد: ((از جمله ي دلايل بر بطلان جبر: استناد افعال ما به ما، و وقوع آن اعمال مطابق اراده ي ما ميباشد، پس اگر خواسته باشيم به طرف راست حركت كنيم، حركت ما ما به طرف چپ نمي رود، و همچنان برعكس، و شك نمودن در اين امر سفسطه است.))
در جواب مي گوييم: جمهور اهل سنت مي گويند كه افعال ما مستند به خود ماست، و ما فاعل آن هستيم، و نصوصي كه بر اين امر دلالت مي كند در قرآن كريم بسيار است، و بايد دانست: اينكه بنده بعد از اينكه اراده كننده و فاعل نبود، اراده كننده و فاعل شد يك امر حادث است، پس اين امر حادث يا محدث و ايجاد كننده اي داشته باشد و يا نه، اگر گفته شود كه محدثي ندارد از اين لازم مي آيد كه حوادث ((پديد آمده ها)) بدود محدثي  ((پديد آورنده اي))  ايجاد شده باشد، و اگر گفته شود كه محدثي ((پديد آورنده اي)) دارد پس محدث آن يابنده باشد و يا خداوند، و اگر گفته شود كه بنده محدِث آن شده است در حالي كه بنده محدث آن است؟ در جواب گفته مي شود: احداث ((ايجاد)) خداوند آنرا به اين معناست كه خداوند آنرا آفريده است و بنده در اين صورت فاعل آن به قدرت خود مي باشد، آن قدرتي كه خداوند آنرا خلق كرده است، و هر يك از اين بوجود آوردنها مستلزم يكديگرند، زيرا آفريدن خداوند فعل بنده را مستلزم وجود فعل مي باشد، و فاعل بودن بنده بر آن فعل بعد از اينكه فاعل نبود مستلزم خالق بودن خداوند آن فعل را مي باشد.شيخ الاسلام ابن تيميه- رحمه الله- مي گويد:جز اندكي از دلايل اثبات را ذكر نكرده است، و با وجود اين جواب درستي براي سه دليل آن ندارد، اما استدلال كننده با دليل اول نمي گويد كه وقتي كه فعل واجب شود قدرتي وجود ندارد، بلكه عامه ي اهل سنت مي گويند: بنده قدرت دارد، حتي جبريان نيز چنين مي گويند، ليكن آنان مي گويند اين قدرت تاثيري ندارد، و در گذشته گفتيم كه تاثيري از نوع تاثير اسباب در مسبب آتشي دارد ليكن تاثيري در آفريدن و ايجاد كردن ندارد. اين دليل چنين ايجاب مي كند كه بر قادر ممتنع است كه مقدور خود را جز با مرجحي ترجيح دهد، و آن مرجح از طرف بنده نيست، پس مشخص مي شود كه از طرف خداوند است، و با موجوديت مرجح تام وجود فعل واجب شده و عدم آن ممتنع مي گردد، و اگر مرجح تام بعد از موجوديت مرجح باشد پس وجود فعل و عدمش جز با مرجح تام ترجيح نمي يابد. و اما درباره ي معارضه ي آن به فعل خداوند، جواب اينست كه اين يك برهان يقيني عقلي است، و يقينيات نه مورد معارضه قرار مي گيرد و نه هم معارضي در مقابلش وجود دارد، و همچنان قدرت خداوند نيازي به مرجح. ندارد، ليكن مرجح همانان اراده ي خداوند است، و جايز نيست كه اراده ي خداوند از غير او باشد، بر خلاف اراده ي بنده، و اينكه مرجح اراده ي خداوند است پس فاعل به اختيار خود است نه موجب به ذات خود و بدون اختيار خود، پس در اين صورت كفر لازم نمي آيد.و سپس مي گوييم: منظور شما از اين گفته يتان كه: ((لازم مي آيد كه خداوند موجب به ذات خود باشد)) چيست؟ آيا منظور شما از آن اينست كه موجب براي اثر و بدون قدرت و اراده باشد، و يا اينكه اثر در وقت وجود مرجح كه- بطور مثال- عبارت از اراده با قدرت است، واجب باشد؟
اگر منظورتان اولي باشد ما تلازم را درست نمي دانيم، زيرا در اينجا فرض شده است كه او قادر است و مرجح است با مرجح ديگري، پس در اينجا دو چيز است: قدرت و چيز ديگري، و آن چيز ديگر را به اراده تفسير كرديم، پس چگونه گفته مي شود كه او مرجح بدون قدرت و اراده است؟و اگر منظور شما اين باشد كه وقتيكه اراده و قدرت حاصل شد وجود اثر واجب مي شود، اين حق است، و نيز همين مذهب مسلمانان است پس آنچه را كه خداوند وجودش را بخواهد، وجودش به مشيت و قدرت خداوند واجب مي شود، و آنچه را كه خداوند وجودش را نخواهد وجودش به سبب عدم مشيت خداوند ممتنح است. و اما اينكه قدريان مي گويند نمي شود آنچه را كه خداوند مي خواهد، و مي شود آنچه را كه خداوند نمي خواهد، گمراهي است، اگر حدوث شدني اي را بخواهد پس وجود آن واجب است و يا خير؟پس اگر واجب گرديده پس مطلوب حاصل شده