دعايي ننموده است و از جهت علم خدا كه او ميگويد: (وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلاً) و در آيه ديگر خدا به او فرموده: (رَبِّ زِدْنِي عِلْماً)،  پس او به نهايت علم نرسيده و بسياري از امور را نمي داند چنانكه در قرآن آمده كه خدا به او ميفرمايد: (قُلْ . . . وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلا بِكُمْ)، و مكرر به او خطاب شده: (وَ مَاتَدْرِي) (لا تَدْرِي) (وَمَا أَدْرَاكَ) (وَمَا يُدْرِيكَ) و خدا به او ميفرمايد: (وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ) و اما از جهت قدرت، خدا به او ميگويد: (قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَلا ضَرّاً) و در جاي ديگر آمده (وَلَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ) و اما از جهت ثروت خدا به او ميگويد: (قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ) و هرگاه ادعا شود كه اين كمال در كساني است كه در دين و يا علم معروفتر و مشهورتر از عسكريين بودند سزاوارتر و نزديكتر به قبول است.(مثلاً: اگر كسي بگويد ابو علي سيناي حنفي و يا امام محمد غزالي و شافعي و يا احمد بن حنبل و يا بخاري و يا امام مالك از عسكريين شما عالمتر بودند. و آنچه از ايشان رسيده، كتابها را پر كرده و صد يك آن از عسكريين شما نرسيده براستي به حق نزديكتر است. اينان همه داراي كتابها هستند در حاليكه عسكريين كتابي ننوشته اند و روايات مطالب ديني و غير ديني كه از بزرگان علماي اهل سنت رسيده آنقدر زياد است كه از هيچكدام از ائمه ي شيعه نرسيده است ) سوم: اگر مرادش اين است كه ائمه داراي قدرت و سلطنت بودند كه دروغ آشكار است، زيرا همواره مغلوب بوده اند جز علي بن ابي طالب كه او هم با دشواريهايي مواجه شده و نصف امت يا كمتر و بيشتر يا او بيعت نكردند، بلكه بسياري با او جنگيدند، و كساني از فضلاي مسلمين با او همراهي نكردند، بلكه بسياري از كساني كه به طرفداري و يا به ضد او نجنگيدند از آنهايي كه در جنگ به طرفداري او اشتراك كردند با فضيلت تر بود.و اگر شيعه بگويد اينان داراي علم و دين بودند و استحقاق امامت داشتند، جواب اين ادعا آن است كه، اين ادعا موجب نمي شود كه اطاعتشان بر مردم واجب شود و امامان بالقوه غير از امامان بالفعل مي باشند، چنانكه اگر كسي لياقت داشت امام مسجدي شود تا امام آن مسجد نشود به او امام مسجد نمي گويند و اگر كسي لياقت دارد قاضي شود به صرف لياقت او را قاضي نميگويند و اگر كسي استحقاق دارد كه امير سپاهي و سرلشكر در جنگ بشود ولي تا نشده او را امير و يا سر لشكر نميگويند، و نماز صحيح نيست مگر پشت سر كسي كه امام بالفعل باشد نه پشت سر كسي كه سزاوار بوده و امامت نكرده و حكم و قضاوت بين مردم از كسي است كه قدرت و سلطنت داشته باشد نه آنكه متولي حكم نبوده و همچنين لشكر به معيت اميري قتال ميكنند كه امارت داشته باشد نه آنكه مستحق امارت بوده است.  و در مجموع فعل مشروط بر قدرت است، و هر كسي كه قدرت و سلطه بر ولايت و امارت ندارد امام گفته نمي شود، اگرچه سزاوار اين باشد كه قدرت داده شود كه امام باشد، و اينكه بايد قدرت داده شود با قدرت داشتن فعلي فرق دارد، و به كسي امام گفته ميشود كه داراي قدرت و سلطه باشد، و چنانچه كه گذشت در بين آنها جز علي رضى الله عنه  كس ديگري چنين نبوده است.
چهارم: از ايشان مي پرسيم منظورتان از استحقاق چيست؟ آيا منظورتان اين است كه بايد يكي از آنان از بين قريش امام مي بود، و كسي ديگري چنين استحقاقي را نداشت، و يا منظورتان اين است كه آنان از همه كساني كه خليفه شده اند سزاوارتر بودند؟ اگر منظورتان احتمال اول باشد پس اين امر مردود و ممنوع است، و اگر منظورتان احتمال دومي باشد، بايد گفت كه اين استحقاق قدر مشتركي بين آنان و بسياري از مردمان ديگر است، كه همه اين استحقاق را داشتند. پنجم: اگر مي گوييد امام كسي است كه به او اقتدا شود و از او اخذ علم دين گردد، گوييم، اين هم انحصاري نيست، زيرا هر كس كه عالم به امر خدا باشد و از كتاب خدا و سنت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  مطلع باشد ميتوان از او اخذ علم دين نمود، و اگر چنين امامي داراي قدرت و تمكن باشد و بتواند مردم را به اطاعت خدا و رسول وادار كند و مصداق اولوا الامر منكم باشد مانند امراي لشكري و كشوري زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه خدا اطاعتشان را در آيه 59 از سوره ي نساء واجب كرده و فرموده: (وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ) و كلمه (مِنْكُمْ)  شاهد و دليل بر اينست كه آن اولو الأمر و فرمانداران از مخاطبين و حاضرين در زمان رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بوده اند، و پس از آن حضرت نيز هرگاه صاحبان امر مصداق (وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ) يعني از مؤمنين و مسلمين باشند نه از بيگانه و از اجانب، در اين صور تا مادامي كه طبق حكم خدا و رسول حكم و عمل كنند اطاعتشان واجب است و البته چنين پيشوايان و اماماني را تمام اهل سنت قبول دارند، و اين اوصاف در خلفاء نيز بوده كه هم قدرت داشتند و هم علم به قرآن و سنت، و در علم و عدل و سياست كامل بودند، و اگر چه بعضي از ايشان از بعض ديگر كاملتر بودند كه ابوبكر و عمر از عثمان و علي رضى الله عنه  كاملتر بودند، و اينان از زمامداران بعدي كامل تر بودند، و پس از ايشان زمامداران به كمال نرسيدند مگر عمر بن عبدالعزيز. بهر حال گاهي مردي در علم و دين كاملتر است از آن كسي كه سلطنت دارد و گاهي بر عكس است، يعني آنكه سلطنت داشته عالم تر و متدين تر از آنكه سلطنت نداشته بوده است. حال اگر بگويي ائمه ي شيعه فقط در علم و دين كامل تر از سلاطين بودند، پس اين اوصاف منحصر به ايشان نيست، زيرا بسيارند كساني كه سلطنت نداشتند ولي در علم و دين از كسي كه سلطنت داشته كاملتر بودند. و علم و دين كه از ايشان رسيده به مراتب بيشتر از ائمه ي شيعه بوده است، و اگر همه ايشان چه ائمه ي شيعه و چه ائمه ي اهل سنت در علم و دين امام باشند و از ايشان اخذ علم شود در اين مطلب اختلافي نيست زيرا هر كسي بتواند مردم را هدايت به كتاب خدا و سنت رسول كند، امام باشد، چنانكه خداي تعالي در سوره ي سجده آيه ي 24 فرموده: (وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآياتِنَا يُوقِنُونَ) و در سوره ي بقره آيه ي 124 ابراهيم فرموده: (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً) در حاليكه ابراهيم داراي شمشير و قدرت نبوده و خدا او را صاحب قدرتي كه با مردم بجنگد قرار نداد بلكه او را امام هدايت قرار داده چه اطاعت او بكنند و چه عصيان او، و اهل سنت اقرار دارند به لياقت امامت هر كسي كه بتواند مردم را هدايت كند چه صاحب قدرت باشد و چه نباشد مانند ابوبكر و عمر و علي و ابن مسعود و ابى بن كعب و معاذ و ابى الدرداء و امثال ايشان از سابقين و مهاجرين و انصار و مانند سعيد بن مسيب و سليمان بن يسار و عبيدالله بن عبدالله و عروة بن الزبي