 را فقط سرپرست خانواده ي خود قرار داد. و ميفرمايد: ((مقام تو نسبت به من مقام هارون به موسي است الا اينكه تو شريك نبوت من نيستي و در غيبت من پيغمبر نيستي)) بنابراين در تشبيه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كه فرموده: يا علي انت مني بمنزلة هارون من موسي مطلق نيست، زيرا هارون پيغمبر و برادر نسبي موسي بود. ولي علي رضى الله عنه  پيغمبربود و نه برادر نسبي رسول خدا، بنابراين جانشيني علي در غزوه ي تبوك مانند جانشيني هارون نبود، بلكه علي فقط سرپرستي خانواده ي رسول را در غياب او به عهده داشت چنانكه در كتب احاديث آمده است، و علي رضى الله عنه  نيز خودش از كلام رسول خدا خلافت مطلقه را استنباط نكرد بلكه گفت: ()يا رسول الله اتخلفنى فى النساء والصبيان((؟ يعني اي رسول خدا آيا مرا براي زنان و اطفال جاي خود ميگذاري و چون منافقين مي گفتند رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ميل نداشت در اين سفر علي را همراه خود ببرد و علي بر او سنگيني مينمود، پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  كلام فوق يعني حديث منزلت را براي خوشي او فرمود. آري رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بهنگام كوچ از مدينه علي را براي سرپرستي خانواده و عيالات خود قرار داد و حتي او را امير مدينه ننمود بلكه چنانكه در كتب سيره آمده محمد بن مسلمه انصاري يا سباع بن عرفطه را به امارت مدينه گماشت. بنابراين اگر به ذهن علي خلافت مطلقه حتي پس از وفات پيغمبر خطور مي كرد مسرور ميشد و آن جانشيني سبب غم او نمي شد. ولي راه و روش شيعه اين است كه در جميع مسائل يا معني كلام را عوض ميكند و يا كلام و حديث را كم و زياد ميكند مثلا همين جا از كلام رسول صلى الله عليه و سلم  مخواهند خلافت مطلقه را استفاده كنند و يا اينكه هر خبري را در غير محل خود براي سوء استفاده مي آورند مانند كلام رسول خدا صلى الله عليه و سلم  درباره ي فاطمه كه فرموده: ((يؤذنينى ما أذاها)) كه در مورد غضب رسول خدا صلى الله عليه و سلم  براب تزويج علي رضى الله عنه  با دختر ابوجهل فرمود كه فاطمه غضبناك شده و به پيغمبر شكايت برده بود، ولي ايشان براي ذم ابوبكر آنرا مي آورند و اين خبر را اگر در مورد علي چنانكه بوده بياورند عدم عصمت او را ميرساند و حجتي به ضرر ايشان است و از اين قبيل سوء استفاده در شيعه زياد است كه تاريخ و احاديث و كتب را خراب كرده اند، خدا كند جوانان مسلمين بيدار شوند و گول ايشان را نخورند.) به اضافه جانشيني هارون بر تمام بني اسرائيل موقتا بود، ولي جانشيني علي فقط بر ضعفاء و اطفال در غزوه ي تبوك بود.( و مسلمين همراه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  از مدينه خارج شده بودند و در مدينه جز زنان و اطفال و منافقين كه از جنگ تخلف كرده بودند و تعداد معدودي افراد ديگر كسي نبود، بقيه بهمراه پيغمبر كوچ نموده بودند.) و اما قول او كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  به علي فرمود: ((مدينه شايسته نيست مگر بوجود من و يا بوجود تو))، پس اين دروغ ساخته شده است، زيرا علي با رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در جنگ بدر و خيبر و حنين و فتح مكه و غير اينها بود، پس در اين وقايع علي و پيغمبر هيچ يك در مدينه نبودند، و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ديگران را جاي خود گذاشت.عدم وجود ابوبكر در لشكر اسامه رضى الله عنه :

و اما قول او كه ((اسامه بن زيد را بر لشكري گماشت كه ابوبكر و عمر نيز جزء آن لشكر بودند)) پس دروغ روشني است كه هر كس كمترين شناختي به حديث داشته باشد كذب آنرا مي شناسد و ميداند كه ابوبكر را رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در نماز جاي خود گذاشته بود و او هنگام مرض وفات بجاي رسول صلى الله عليه و سلم  در نماز امامت ميكرد و در لشكر اسامه نبود تا اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فوت نمود و همچنين رسول خدا صلى الله عليه و سلم  اسامه را قبل از بيماري فرمانده لشكر نموده بود، پس اگر فرض شود كه ابوبكر را امر نموده از جمله ي لشكر اسامه باشد، بايد او را نيز امر نموده باشد كه به اسامه نماز بخواند و بطلان چنين چيزي روشن است، و امراي سپاه مانند اسامه و غير او را خلفاء نناميده اند زيرا آنان خليفه ي رسول  
خدا صلى الله عليه و سلم  پس از وفات او نبودند و در زمان او نيز خليفه ي او در هر چيزي نبودند .( و اگر امراي سپاه را كسي خليفه بگويد بايد. عمرو بن عاص را نيز خليفه بگويد زيرا در جنگ ذات السلاسل امير لشكر بود و بزرگان اصحاب مانند ابوبكر و عمر و ابو عبيده و ديگران رضى الله عنه  در زير پرچم او بودند.) و اما غضب اسامه بر ابوبكر دروغ روشني است زيرا اسامه از تفرقه و اختلاف هميشه دورتر از همه بود، و در جنگ صفين و جمل كناره گيري نمود (مانند جماعت ديگري از صحابه). به اضافه اگر فرض شود كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  اسامه را بر ابوبكر امير كرده بود سپس وفات كرد و ابوبكر را بجاي خود گماشت فرستادن لشكر به جهاد و عزل و نصب اسامه و غير او با ابوبكر ميشود و اين را هيچ شخص عالمي انكار نميكند. و عجب تر از اينكه افترا زنندگان گويند ابوبكر و عمر رضى الله عنه  پس از غضب اسامه براي طلب رضايت او نزد وي رفتند، يا اينكه مي گويند شيخين علي و عباس و بني هاشم و بني عبد مناف را مقهور نموده بودند و از ايشان رضايت نجستند، در اينصورت ديگر چه احتياجي داشتند كه از يك جوان 19 ساله اي كه نه مال دارد و نه خانواده و نه قبيله طلب رضايت كنند؟!. پس اگر بگويند براي آنكه پيغمبر او را دوست داشته از او رضايت جستند در جواب گفته ميشود كه شما مدعي هستيد كه شيخين عهد وصيت رسول صلى الله عليه و سلم  را تبديل كردند، حال ميگوييد براي دوستي رسول صلى الله عليه و سلم  استرضاء كردند؟!!.ملقب بودن عمر رضى الله عنه  به ((فاروق)):

گويد: ((عمر رضى الله عنه  را فاروق گفتند و علي رضى الله عنه  را به اين لقب نناميدند با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  درباره ي علي گفت كه او فاروق امت من است)). گوييم: اين اولين حديثي نيست كه به دروغ ساخته باشيد، ما براي آن سندي بدون شك نيافتيم، پس محبت شما به علي رضى الله عنه  بمانند محبت نصاري به عيسي بن مريم است كه او را از نبوت بالاتر بردند و هرچه خواستند درباره ي او جعل كردند و به مرتبه اي كه خدا براي او معين كرده راضي نشدند، و به همين جهت روشن ميشود حديث مسلم كه از علي رضى الله عنه  روايت كرده كه او گفت: ((عهد پيغمبر است كه مرا دوست نميدارد مگر مؤمن و مرا دشمن نميدارد مگر منافق)) زيرا شيعيان علي واقعي را چنانكه بوده نميدارند و با علي با صفات واقعي كه در او بوده دشمن هستند، بلكه يك علي خيالي كه- به نظر آنان- مرتبه  خدايي دارد و براي او هزاران دروغ جعل كرده اند دوست دارند و علي واقعي را دشمن ميدارند، و آن علي كه ابوبكر و عمر رضى الله عنه  را دوست داشته دشمن دارند پس ايشان در جمله ي: ((لا يبغضك إِلا منافق)) داخل ميشوند، و چنين است هر كس مريد شيخ خيالي خود كه برخلاف واقع متصف شود دوست دارد، مثلا او را شفيع درباره ي مريدانش بداند، و او را واسطه ي رزق و نصرت خود بداند، و گرفتاري او را برط