مر رو به قبله خوابانيده شده بود، علي رضى الله عنه  بر او وارد شد و گفت: خدا بر تو درود فرستد، و اين از صحيحترين اخبار است. و از ابن عباس روايت است كه گفت عمر را بر تختي نهادند و اطراف آن جماعتي دعاء مي كردند و ثناء مي گفتند، پس مرا توجه نداد مگر مردي كه شانه ي مرا گرفت، ناگاه ديدم كه علي است و طلب رحمت بر عمر مي كند، و گفت: جاي تو احدي نيست كه محبوبتر باشد به سوي من كه ملاقات كنم خدا را بمانند عمل او. و اين نيز صحيح مي باشد(اگر كسي كلمات حضرت علي رضى الله عنه  را مطالعه و بررسي كند، خواهد دانست كه او نسبت به سابقين اولين از مهاجرين و انصار و بخصوص خلفاي قبل از خود ارادت زيادي داشته است، مثلا در نامه ي 28 نهج البلاغه ي منسوب به او كه به معاويه نوشته فرموده: وأنا مرقل نحوك في جحفل من المهاجرين والأنصار والتابعين لهم بإحسان. در خطبه ي 238 نهج البلاغه ي منسوب به او راجع به اهل ==  الشام مي گويد: ليسوا من المهاجرين والانصار، ولا من الذين تبوأوا الدار والإيمان. و در خطبه ي 120 راجع به مهاجرين و انصار چنين مي فرمايد: الذين دعوا إلي الإسلام فقبلوه، وقرأوا القرآن فأحكموه... مره العيون من البكاء خمص البطون من الصيام، ذبل الشفاة من الدعاء يعني: چون به اسلام دعوت شدند، آنرا پذيرفتند و قرآن را قرائت نموده و مطابق آن حكم كردند، چشمشان از گريه و خوف خدا سفيد شد، و شكمشان از روزه لاغر، و لبشان از دعاء خشكيد، و در خطبه ي 181 راجع به ايشان ميفرمايد: أؤه علي إخواني الذين قرؤا القرآن فاحكموه، وتدبروا القرآن فاقاموه، احيو السنة واماتوا البدعة و در خطبه ي 226 نسبت به خليفه ي ثاني تمجيد نموده ميفرمايد: قوم الأود، وداوي العمد، وأقام السنة وخلف الفتنة، ذهب نقي الثوب قليل العيب اصاب خيرها وسبق شرها، أدي إلي الله طاعته، همچنين آن حضرت در نامه اي كه به توسط قيس بن سعيد بن عباده فرماندار مصر براي اهل مصر فرستاده بنابر نقل الغارات ثقفي شيعي، ص 210 ج1 و الدرجات الرفيعه سيد عليخان شوشتري ص 336 و تاريخ طبري ج2 ص 550 و كامل في التاريخ ج3 ص 37 درباره ي خلفاء چنين ميفرمايد: فلما قضي من ذلك ما عليه قبضه الله عزوجل صلي الله عليه و رحمته و بركاته،، ثم توفاهما الله عزوجل رضى الله عنه  يعني: چون رسول خدا انجام داد از فرائض آنچه بر عهده ي او بود خداي عزوجل او را وفات داد صلوات خدا و رحمت و بركات او بر او باد. سپس مسلمين دو نفر امير شايسته را جانشين او نمودند، و آن دو امير به كتاب و سنت عمل كرده و سيره ي خود را نيكو نموده از سنت رسول صلى الله عليه و سلم  تجاوز نكردند، سپس خدا عزوجل ايشان را قبض روح نمود، خشنود باشد خدا از ايشان، و در خطبه ي 162 چون عده اي عليه عثمان قيام نموده و خانه او را    محاصره كرده و نزد علي رضى الله عنه  آمده و آن حضرت را سفير خودشان قرار دادند كه با عثمان مذاكره كند از طرف ايشان حضرت وارد عثمان شد و فرمود: إن الناس ورائي، وقد استفسروني بينك وبينهم و والله ما أدري ما اقول لك؟ ما أعرف شيئا تجهله، ولا ادلك علي أمر لاتعرفه، أنك لتعلم ما نعلم ما سبقناك إلي شي فنخبرك عنه، ولا خلونا بشي فنبلغك، وقد رأيت كما رأينا، وسمعت كما سمعنا، وصحبت رسول الله صلى الله عليه و سلم  كما صحبنا، وما ابن قحافه، ولا ابن الخطاب بأولى بعمل الحق منك تا آخر يعني: ... محققا تو ميداني آنچه را ما ميدانيم، ما سبقت نه جسته ايم به چيزي تو را به آن خبر دهيم و مخفيانه چيزي را فرا نگرفته ايم كه به تو برسانيم و حال آنكه تو ديدي آنچه ما ديديم و شنيدي آنچه ما شنيديم و تو مصاحب رسول خدا بودي چنانكه ما بوديم و ابوبكر و عمر سزاوارتر از تو به عمل حق نبودند كه آنان به حق عمل كنند و تو نكني، كه در اين كلمات شيخين را عامل به حق ميداند، و چنانكه قبلا اشاره شد خداي تعالي در سوره ي توبه آيه ي100 به سابقين اولين از مهاجرين و انصار بي هيچ قيد و شرط وعده ي بهشت داده است، و خلفاي اربعه جزء سابقين اولين ميباشند. اما آن عده از اصحاب كه جزء سابقين اولين نيستند، پس نويد رحمت و بهشت رفتن براي ايشان مشروط است. و مثلا معاويه از اصحاب بود ولي از سابقين اولين نبود زيرا اسلام او در سال فتح مكه بوده) گويد: ((از ابن عباس روايت است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در مرض خود فرمود: دوات و كاغذي بياوريد تا براي شما كتابي بنويسم كه پس از من گمراه نشويد، پس عمر گفت: كه اين مرد هذيان ميگويد كتاب خدا ما را كافي است. سخن زياد شد، پس رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: از نزد من بيرون رويد، نزاع نزد من سزاوار نيست. ابن عباس گفت: مصيبت تمام گرديد آنچه بين ما و كتاب پيغمبر حائل شد، و عمر چون رسول خدا صلى الله عليه و سلم  وفات نمود گفت محمد نمرد و نميميرد تا دستها و قدمهاي مرداني را قطع كند، پس ابوبكر رسيد و او را نهي كرد و بر او تلاوت كرد آيه ي: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ) و آيه ديگر كه فرموده(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ) پس عمر گفت گويا اين آيه را نشنيده بودم)).در جواب او گفته ميشود اما عمر به تحقيق از علم و فضل او آنقدر ثابت شده كه براي احدي جز ابوبكر ثابت نشده است. رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((به تحقيق در امتهاي قبل كساني مورد الهام بودند اگر در اين امت كسي باشد عمر است)). امام مسلم اين حديث را از عايشه روايت كرده است.پيغمبر صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((در ميان كساني كه قبل از شما بودند از بني اسرئايل مرداني بودند كه سخن مي گفتند پس اگر در امت من احدي باشد عمر است)) و رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((من خواب ديدم قدح شيري به من دادند كه از آن آشاميدم و بقيه را به عمر دادم)) عرض كردند تأويل اين خواب چيست؟ فرمود: ((علم است)) باقي آنرا عمر مي آشامد. و در صحيحين آمده كه عمر رضى الله عنه  گفت: در سه جا سخن من با سخن الهي موافق درآمده، در مقام ابراهيم، در حجاب و در اسيرهاي بدر( عمر پيشنهاد كرد به رسول خدا كه اگر مقام ابراهيم كه در مسجد الحرام است محل نماز قرار ميدادي خوب بود آيه نازل شد كه (وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ  مُصَلّىً) و گفت يا رسول الله بر و فاجر بر تو وارد ميشود اگر امهات مؤمنين را امر به حجاب ميكردي خوب بود. پس آيه ي حجاب نازل شد، و در جنگ بدر رسول خدا صلى الله عليه و سلم  راجع به اسيران كفار با عمر مشورت كرد و طبق پيشنهاد عمر عمل نمود.) و اما قصه نامه ي رسول خدا صلى الله عليه و سلم  بهنگام بيماريش كه در صحيحين از حديث عايشه نقل شده كه گفت رسول خدا صلى الله عليه و سلم  در بيماري خود فرمود: ((پدر و برادرت را دعوت كن تا كتابي بنويسيم زيرا ميترسم كسي آرزو كند و بگويد من اولي هستم و خدا و مؤمنين كسي جز ابوبكر را نمي خواهند)). و در صحيح بخاري است كه عايشه رضى الله عنه  گفت: سرم درد ميكرد، گفتم واي سرم، رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((اگر دردش ب