ن است، كه از يك طرف عمر طرفدار آنان باشد، و از طرف ديگري امر به قتل ايشان نمايد. سعد بن عباده از بيعت ابوبكر خودداري كرده نه او را زدند و نه به حبس انداختند چه رسد به قتل. و علي رضى الله عنه  مدتي از بيعت خودداري كرد و ابوبكر به او چيزي نگفت تا خود آمد و بيعت كرد و احدي او را مجبور نكرد، و هميشه ابوبكر او را اكرام و احترام ميكرد و همچنين عمر با او چنين معامله ي نيك مي كرد. و ابوبكر مي گفت: ايها الناس محمد صلى الله عليه و سلم  را درباره خانواده اش رعايت كنيد و ابوبكر تنها به خانه ي علي ميرفت و نزد او بني هاشم بودند. پس فضل ايشان را ذكر مينمود و آنان نيز به استحقاق خلافت او اعتراف ميكردند، و اگر او و يا عمر در خلافت خودشان مي خواستند علي را اذيت كنند قادرتر از اين بودند كه پس از فوت امر را از او بگردانند و ليكن اين دو پرهيزگارتر از اين بودند، اين ظالمان هستند كه به وسيله ي اعوان ظالم خود، كسي را كه مزاحم خود ببينند در پنهان يا آشكار مي آزارند و به وسيله اي او را از سر راه خود بر ميدارند.اين جاهلان گمان مي كنند كه ايشان به هنگام مرگ خود به علي ظلم كردند در حالي كه در آن هنگام او به دفع ظلم او از خودش قادر و آنان از ظلم به او عاجزتر بودند، اگر چنين است پس چرا در حال قدرت و شوكت شان به او ظلم نكردند چنانكه سلاطين در حال قدرت كسي را كه از او مي ترسند دفع مي كنند و اگر مي خواستند به راحتي مي توانستند او را دفع كنند،تا اينكه او را از خلافت، در صورت وجود نص بنا به گمان شما منع كنند بلكه همواره با او به نيكي رفتار ميكردند و از علي يك كلمه ي بد در حق ايشان صادر نشده و از ايشان تظلم نكردند. بلكه محبت او نسبت به ايشان متواتر است، و اين چيزي است كه نزد دانشمندان به اخبار و تاريخ روشن و معروف است.( اگر از ايشان ظلمي ديده بود ياريشان نميكرد بلكه همواره معاون و مشاور آنان و خيرشان را ميخواست، مثلا در سفري كه عمر ميخواست به ايران بيايد با علي مشاوره كرد علي فرمود: تو قطب مركز خلافتي و صلاح نيست بروي. ولي در سفر به اورشليم براي صلح با روميان از علي راي خواست، علي رضى الله عنه  فرمود اگر بروي كه قطع خونريزي بشود خوبست، زيرا اسلام دين خونريزي و خشونت نيست، پس عمر چند ماهي علي را نايب الخلافه و جانشين خود قرار داد تا به اورشليم رفت و برگشت. از همه روشنتر اينكه در زمان خلافت عمر علي رضى الله عنه  دختر خود ام كلثوم را به عقد عمر درآورد كه از او داراي دو فرزند شد، و اگر به او و يا به عيال او ظلم شده بود نبايد دختر او را بهْ او بدهد.بهر حال اين خلفاء با هم رفيق و معاون و خيرخواه يكديگر بودند، ولي پس از صدها سال يك عده مغرض و دكاندار مذهب ساز بنام شيعه آمده و بنام خيرخواهي و دلسوزي براي علي بين او و ساير خلفاء قائل به نزاع شده اند و ايجاد خصومت و نفاق بين امت اسلامي كرده اند. خداوند ايشان را هدايت كند و اگر قابل هدايت نيستند نابودشان نمايد كه بنام خيرخواهي و طرفداري از علي مردم را به جان يكديگر انداخته و سودها برده اند (وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ)) اما كسي كه به دروغها و بهتان هاي رافضه كه جاهلترين مردمان درباره ي منقولات، و دورترين مردمان از شناخت اثر، و بزرگترين ناقلان دروغ محال و متناقض هستند رجوع كند چنين چيزها را مي يابد، اين دروغهايي كه آنان آنرا رواج مي دهند جز براي حيوانات، براي انسان قابل قبول نيست، چنانچه داستان سرايان طرق صوفي قصه هايي را در بين مردم عوام پخش مي كنند، ولا حول ولا قوة إِلا بالله.گويد: ((اما عثمان به كساني كه صالح نبودند فرمانداري و حكومت داد، تا آنكه از بعضي از ايشان فسق ظاهر شد، و ولايت را بين خويشان خود تقسيم كرد و به او عتاب و تذكر داده شد و بر نگشت و وليد بن عقبه را به كار گماشت كه او در حال مستي بر مردم نماز گذاشت. و سعيد بن عاص را بر كوفه گماشت پس از او چيزهايي ظاهر شد كه منجر به اخراج او از كوفه گرديد، و عبدالله بن سعد ابن ابي سرح را والي مصر گردانيد و از او شكايت كردند پس به او مخفيانه نوشت كه بر ولايت خود باقي باش، و محمد بن ابي بكر را به قتل برسان، معاويه را بر شام والي كرد. پس فتنه هايي بوجود آمده و عبدالله بن عامر بن كربز را والي بصره نمود و از او منكراتي پديدار شد، مروان را فرمانداري داد و انگشتر خود را به وي داد كه باعث حادثه ي قتلش شد، و اهل خود را به اموال بسيار ترجيح ميداد تا آنكه به چهار داماد خود، چهارصد هزار دينار عطا كرد و ابن مسعود بر او طعن زد و او را تكفير نمود و براي همين او را زد تا وفات كرد. و عمار را كتك زد تا مرض فتق گرفت در حاليكه پيغمبر صلى الله عليه و سلم  فرموده بود: ((عمار پوست بين چشمانم است و او را گروه ستمگر مي كشند، خدا شفاعت مرا به ايشان نرساند)) و عمار بر او طعن زد. رسول خدا حكم بن ابي العاص عموي عثمان را طرد كرد و عثمان او را در مدينه مأوي داد و ابوذر را به ربذه تبعيد كرد با اينكه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((زمين در بر نگرفته و آسمان سايه نينداخته بر گوينده اي كه راستگوتر از ابوذر باشد.)) و حدود را ضايع كرد و عبيدالله بن عمر را در مقابل هرمزان كه مولاي اميرالمومنين بود به قتل نرسانيد، و ميخواست كه وليد را بر شرب خمر حد نزند تا آنكه علي بر او حد جاري كرده و گفت حدود الهي نبايد باطل گردد در حاليكه من حاضرم. و اذان روز جمعه را زياد كرد و اين بدعت است، و مسلمين با او مخالفت كردند تا كشته شد و از كارهاي او عيبجويي كردند و به او گفتند تو از بدر غايب شدي، و روز احد فرار كردي، و در بيعت الرضوان حاضر نشدي و اخبار در اينجا زيادتر است از اينكه شمرده شود)).والجواب: اولا نواب و واليان منصوب از علي رضى الله عنه  بيشتر از واليان عثمان خيانت، و علي را نيز عصيان كردند و بعد از آنها بطرف معاويه رفتند.(و همانا عده اي از مردم درباره ي كساني كه از طرف علي والي شده و به او خيانت نموده و بيت المال را سرقت نموده و به طرف معاويه رفته كتابهايي نوشته اند، مانند زياد كه از طرف علي در فارس بود و بالاخره به طرف معاويه رفت و فرزند او قاتل امام حسين شد و عبيدالله عباس نيز پول گرفت و طرف معاويه و عبدالله بن عباس را والي بصره نمود و او بيت المال بصره را برداشت و به طرف مكه فرار كرده تا اندازه اي كه علي بالاي منبر سخنراني مينمود و از عمل عمال خود گريه مينمود. و ديگر مصقله بن هبيره كه عامل علي در اردشير خوزستان بود و از بيت المال اختلاس كرد و خيانت نمود و اموال بيت المال را بين فاميل خود تقسيم نمود، و ابوموسي اشعري را والي كوفه قرار داد در حاليكه او در حكمين به نفع علي كار نكرد و ديگر منذر بن جارود را مأمور جمع زكات و صدقات نمود و او اختلاس كرد. رجوع شود به سخنان آن حضرت در نهج البلاغه ي منسوب به او و از آن جمله نامه هاي 41، 43، 71 و غير اينها) عجب است از شيعه به چيزهاي بر عثمان ايراد مي كند كه در علي بيشتر بود مثلاً ميگويند عثمان خويشان خود را از بني اميه والي 