از ايمان به قرآن مهمتر است؟!  بايد گفت اگر قرآن و سنت رسول در دين كافي است پس حاجتي به امام منتظر نيست، و اگر كافي نيست پس شما به نقص خود اقرار كرده ايد چون سعادت شما موقوف به امري است كه نمي دانيد اگر آمد چه فرمان خواهد داد. ابن عود حلي ميگفت اگر اماميه بر دو قول اختلاف كنند كه قايل يكي از آن دو قول شناخته شد ه و قايل ديگر آن مجهول باشد پس آن قول كه قايل آن ناشناخته شده است حق است زيرا كه معصوم منتظر در همان طايفه مجهول است! گيريم كه امام منتظري باشد سخني كه معلوم نيست گفته او باشد و احدي از او نقل نكرده است از كجا معلوم كه قول او باشد؟ آيا با چنين پنداري اصل مذهب اين گروه بر مجهول و موهوم بنا نشده است؟ .
ديگر اينكه مقصود از قبول امام، اطاعت امر اوست، وقتي راهي به شناخت امر او نيست پس اصلاً در وجود اين امام عقلاً و نقلاً فايده اينيست. اينان وجود منتظر و عصمت او را واجب كرده اند و گويند مصلحت دين و دنيا حاصل نمي شود مگر بوجود او، و حال اينكه براي ايشان هيچ مصلحتي در دين و دنيا حاصل نشد ه است.
والحمد الله كساني كه به او انكار ورزيدند هيچ مصلحت ديني و دنيوي را از دست نداده اند اگر گويند ايمان ما به او مانند ايمان بسياري از زهاد و صالحين به امام خضر و فريادرس و قطب از كساني كه نه وجود شان و نه امر و نه نهي شان معلوم است مي باشد. مي گوييم ايمان به وجود آنان نزد احدي از دانشمندان واجب نيست و هر كسي كه ايمان داشتن بوجود آنها را واجب بداند قول او مردود است مثل قول شما. و نهايت چيزي كه زهاد در باره ي آنان مي گويند اين است كه تصديق كننده ي  وجود آنان كاملتر و افضل از منكر است. و معلوم و بديهي است كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  ايمان به آنان را براي امت خود تشريع نكرده است.
و اما آنكه گمان كرده كه قطب و غوث آن كسي است كه اهل زمين را هدايت و ياري و روزي و مدد مي دهد و اين امور به اهل زمين نمي رسد مگر به واسطه ي او، پس چنين كسي گمراه است و گفتار او شبيه به قول نصاري است كه در حق عيسي غلو كرده و شرك آورده اند. و نيز مانند سخن بعضي از جهال است كه درباره ي پيامبر صلى الله عليه و سلم  و بزرگان خود قائل شده اند كه علم ايشان منطبق بر علم خداي تعالي و قدرت اوست، پس آنچه خدا ميداند او ميداند، و مقدر مي كند آنچه خدا مقدر كرده	است. ولي محققين از علماي، معتقدند كه خضر و الياس مرده اند. و به تحقيق يكي از اين اماميه با من خلوت كرد و از من خواست كه با او سخن بگويم، من قول و استدلال ايشان را براى او بيان كردم كه مي گويند: خدا بندگان خود را امر و نهي نموده و واجب است كه به ايشان لطف داشته باشد و امام هم لطف است زيرا اگر مردم امامي داشته باشند كه ايشان را به واجب امركند و از كار زشت نهي كند مردم به انجام امر الهي نزديك ترند، پس واجب است كه براي ايشان امامي باشد و اين امام ناچار بايد معصوم باشد تا مقصود حاصل گردد، و براي احدي پس از رسول خدا صلى الله عليه و سلم   ادعاي عصمت نشده مگر براي علي رضى الله عنه . پس معين مي شود كه امام اوست، زيرا اجماع است كه غير او معصوم نيست، و علي هم حسن را معين كرده و او حسين رضى الله عنه  را تا نوبت رسيده به محمد بن الحسن المنتظر. گفتار من آن امامي را خوش آمد و گفت اين بيان خوبي است گفتم من و شما طالب علم، حق و هدايتيم، و آنان مي گويند كسي كه به امام منتظر ايمان ندارد كافر است، آيا آن امام را ديده اي؟ و يا كسي را كه او را ديده باشد ديده اي؟ و يا از او خبري شنيده اي؟ و يا چيزي از سخنهاي او مي داني؟ در جواب گفت نه خير، پس چه فايده اي از ايمان داشتن به او به دست مي آيد، و چه لطفي از ايمان داشتن به او براي مان حاصل مي گردد، و چگونه خداوند تعالي ما را به فرمانبرداري كسي كه نمي دانيم ما را به چه امر مي كند و از چه نهي مي كنند مكلف مي سازد؟ و هيچ راهي هم براي شناختن او و امر و نهيش وجود ندارد؟ اين خود مكلف ساختن به چيزي است كه در توان نيست، و خود ايشان از مكلف نمودن به آنچه كه در توان انسان نيست سخت انكار مي كنند، آيا از اين بزرگتر مكلف ساختن به آنچه كه در توان نيست وجود دارد؟ هرگز نه.
پس گفت: و اثبات امام بر همين مقدمات بنا شده است.
گفتم: از اين مقدمات آنچه متعلق به ماست بايد ديد، و گر نه اگر به ما مربوط نگردد و امر و نهي نباشد براي ما چه فايده دارد، در حاليكه اين مقدمات براي ما فايده اي نداشته و لطفي به ما نشده است. پس معلوم ميشود كه اين به امام منتظر (آينده) جهل و ناداني است كه لطف و مصلحت و آنچه كه اماميه از روايات و مطالب ديني نقل كرده است اگر حق و سعادت آور باشد، همان كافى ميباشد و احتياجي بهامام منتظر ندارند واگر نجات وسعادتي در آن مطالب نباشد،پس امام منتظر هم نفعي براي ايشان ندارد.
باضافه اگر انسان امام وقت خود را ببيند واورا بشناسد ولي موافق امر ونهي او عمل ننمايد ويا اوامر ونواهيش به او نرسد چه فضيلت وكرامت براي او ميباشد؟!
وقتي اماميه ميگويد: حب علي حسنة لا يضر معها سيئة ، يعني « دوستي علي رضي الله عنه حسنه اي است كه هيچ سيئه وگناهي با دوستي او ضرري ندارد» پس اگر سيئات وگناهان با دوستي علي رضي الله عنه ضرري نداشته باشد ديگر چه احتياجي به امام معصوم است ؟!!!
واينكه مي گويي امامت از اركان ايمان ميباشد، اين افتراء است،زيرا رسول خدا ايما نوشعب آنرا بيان كرده وامامت را در اركان آن نياورده ودر قرآن كه تمام آنچه مربوط به اعتقاد ميباشد بيان شده نيزذكري از امامت نيامده است بلكه خداي تعالي در سوره ي انفال آيه ي 2 فرموده: )إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ). در اين آيه مومنين حقيقي را ذكر فرمود و اصلاً اشاره ي به ايمان به امام در آن نيست. و در سوره ي حجرات آيه ي 15 فرموده است:
)إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ)
و در سوره ي بقره آيه ي 177 فرموده: )لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَال . . .َ إلي . . . وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ)

و اما حديث ((من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية)) مي پرسيم راوي آن كيست و سندش كجاست، بلكه به خدا قسم رسول خدا   صلى الله عليه و سلم چنين سخنس نفرموده و فقط آنچه معروف است آن است كه مسلم در صحيح خود روايت كرده كه: عبدالله