ه بيعت و عمر به رضاي چهار نفر: ابي عبيده سالم مولي ابي حذيفه، اسيد بن حضير و بشير بن سعد، سپس امام پس از او عمر است بنص ابي بكر، سپس عثمان بنص عمر بر شش نفري كه او يكي از ايشان بود بنا به انتخاب بعضي از آنها به زمامداري و امامت رسيد. سپس علي بناء به بيعت مردم با او به خلافت رسيد و بعد اختلاف شد بعضي گفتند امام پس از او حسن است و بعضي گفتند معاويه.سپس امامت امت بدست بني اميه افتاد تا اينكه سفاح ظاهر شد{. (تعجب است از علامه حلي اعلم العلماي شيعه كه اين مطالب بر خلاف واقع را آورده است و امامت را منصوص بنص الهي دانسته. چهارده قرن است كه روي اين اصل مذهب شيعه بناء شده است. در حالي كه فرمايش علي رضى الله عنه  اين بنا را از بيخ خراب مي كند روز جمعه شش روز پس از قتل عثمان رضى الله عنه  بر بالاي منبر رفت و فرمود: يا أيها الناس عن ملآ و أذن إن هذا امركم ليس لأحد فيه حق إِلا إن امرتم فإن شئتم قعدت لكم و إلا فلا أحد على أحد) 

جواب آنكه: اين نقلي كه براي مذهب اهل سنت و رافضه نموده ايد مجموعه اي از تحريف و دروغ است كه به ذكر آن مي پردازيم:  از آن جمله قدر و عدل را در اين باب آوردن از دو جانب باطل است، زيرا طوائفي از سني و شيعه قائل به نفي و اثبات مي باشند و به امامت مربوط نيست.
فرقه هايي از شيعه ايمان به قدر دارند ولي عدل و جبر را انكار مي كنند، و طايفه اي از كساني كه خلافت ابوبكر، عمر و عثمان- رضى الله عنهم- را قبول دارند قايل به جبر و عدلند، و معتزله سر مشق آنهايند، و علماي رافضه مانند مفيد، موسوي، طوسي و كراجكي اين عقيده جبر و تعديل را از معتزله گرفته اند ورنه در سخنان متقدمين شيعه چنين گفتاري يافته نمي شود. پس ذكر مسئله قدر در مسايل امامت ربطي ندارد و بي مورد است.
و علامه حلي در اينجا عقيده اماميه را ناتمام نقل نموده زيرا ايشان قائلند كه: }خدا خالق افعال حيوان نيست بلكه حوادثي بدون قدرت خدا بوجود مي آيد كه او خلق نمي كند{. و نيز از گفته هايشان است كه:
} خدا قدرت ندارد كه گمراه را هدايت كند و هدايت يافته را گمراه كند، و هيچ كس از بشر به هدايت خداوند محتاج نيست بلكه خدا فقط راهنمايي كرده و اما هدايت شدن به دست خود اوست نه به ياري خدا.{ و مي گويند هدايت خدا براي مومنين و كفار يكسان است، نعمت خدا در دين براي مومنين بزرگتر از نعمت او براي كافرين نيست، بلكه خدا علي رضى الله عنه  را هدايت كرده به همان طوري كه ابوجهل را هدايت نموده يعني براي هر دو فقط راه نشان داده، خدا به منزله ي پدري است كه به دو پسر خود به يك اندازه سرمايه مي دهد، يكي آن را در اطاعت مصرف مي كند و ديگري در عصيان، و نيز از اقوال ايشان است كه: }خدا مي خواهد آنچه نمي شود و مي شود آن چه او نمي خواهد.{ و ايشان براي خداوند مشيت عامه و قدرت كامل و به اين كه او خالق و آفريننده ي همه ي حوادث است، قائل نيستند، و اين عين قول معتزله است و از اين روست كه شيعه در اين مورد دو قول دارند. 
و گفته ي او كه }خدا اولياء معصومين را نصب كرده تا عالم خالي از لطف او نباشد{، و از طرفي مي گويند: ائمه معصومين مقهور و مظلوم و ناتوان بوده و تمكن و قدرتي نداشته اند، حتي درباره ي علي رضى الله عنه  مي گويند: }از وقتي كه پيامبر صلى الله عليه و سلم  وفات كرد تا خليفه شد، خدا به ايشان تمكن و ملكي نداد.{ و حال آنكه خداي تعالي در سوره ي نساء آيه ي 54 مي فرمايد: 
)فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكاً عَظِيماً) يعني: ((به تحقيق ما داديم خاندان ابراهيم را كتاب و حكمت و هم داديم ايشان را ملك و پادشاهي بزرگ)).
((خدا به داود و سليمان و ساير انبياء، هم كتاب و حكمت داده، و هم ملك و سلطنت عظيم)) پس چگونه ائمه را كه نصب كرده چيزي نداده است؟!! اگر گفته شود كه مقصود از نصب، طاعت ايشان مي باشد و در صورت اطاعت كردن هدايت مي شدند، وليكن خلق نافرماني ايشان را نمودند، در جواب گفته مي شود: پس تنها واجب شد ن اطاعت نه لطف است و نه رحمت، بلكه آنچه حاصل شد تكذيب و نافرماني ايشان از آنها گرديد. اين نه لطفي به امام منتظر ناديده است، و نه نفعي براي اقرار كننده و يا انكار كننده دارد، و اما نفع موجود از ساير ائمه دوازده گانه بغير از علي رضى الله عنه  مانند نفع ديگر امامان و علماي معاصر آنان بوده است. و آن نفعي كه از اولوا الامر و زمامداران اسلامي مطلوب بود از ايشان حاصل نشد. پس معلوم شد آنچه كه جناب ايراد كردند از لطف فريب و دروغ است.
و گفته ي او كه: ((اهل سنت خدا را عادل و حكيم نمي دانند)) نقل باطل و برخلاف واقع است، و بطلان آن را از دو جهت ميتوان بيان كرد: يكي اينكه: بسياري از اهل نظر كه نص بر امامت را انكار دارند بر عدل و حكمت خداوند متعرف اند، مانند معتزله و موافقين آنها، و در بين همه ي اهل سنت كسي نيست كه بگويد خداوند حكيم نيست و كار زشت مي كند، پس در بين مسلمانان كسي نيست كه به اطلاق  چنين بگويد، و اگر بگويد خون او حلال يعني كافر است. 
اما قول معتزله كه اين مذهب متاخرين اماميه و جمهور مسلمانان از صحابه و تابعين و اهل بيت است، پس در تفسير عدل خداوند و حكمت او، و ظلمي كه بايد او تعالي از آن منزه شود، و در تعليل افعال و احكامش اختلاف دارند ليكن در مسئله ي قدر در مجموع اختلافي وجود دارد كه عده اي قائلند كه: }ظلم بر خدا ممتنع و ذاتا محال است مانند جمع بين ضدين، اين كه: هر ممكني كه مقدور خدا باشد آن ظلم نيست. و آنها مي گويند: كه خدا اگر اهل اطاعت را عذاب كند و عاصيان را نعمت دهد ظلم نيست، و ظلم آن است كه كسي در آنچه كه ملك او نيست تصرف كند، و خدا كه هر چيزي ملك اوست هر كاري در ملك خود كند ظلم نمي باشد{، و اين قول بسياري از متكلمين مومن به قدر و فقها است. 
و طايفه ديگر گفته اند: }ظلم مقدور و ممكن است خدا ظلم نمي كند براي اين كه عادل است و به اين عدل خود را مدح كرده، و در سوره يونس آيه 44 فرموده: )إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئاًَ)  ((خداوند هيچ ستمي به مردم نمي كند)). و مدح در موردي است كه مقدور باشد و نكند. و در سوره ي طه آيه ي 112 فرموده: 
وَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يَخَافُ ظُلْماً وَلا هَضْماً)((و هر كس اعمال صالح را بجاي آرد و مؤمن هم باشد از هيچ ستم و آسيبي بيمناك نخواهد بود)).
و در سوره ي زمر آيه ي69 فرموده:
(وَقُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ)
((و ميان بندگان به راستي و حق حكم شود و ايشان ستم نشوند)).
و در سوره ي ق آيه ي 29 فرموده: (وَمَا أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ)  ((و نيستم من ظلم كننده ي بندگان)).
و همانا خداي تعالي خود را از امري كه برآن قدرت دارد منزه نموده نه بر امري كه محال است. و در حديث صحيح از پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم  ثابت است كه خدا مي فرمايد: ((اي بندگان من، من ظلم را بر خودم حرام نمودم)) و در سوره ي انعام آيه ي12 فرموده: (كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَة)  ((رحمت را بر خود لازم نموده)).
و در حديث صحيح است كه