منكر اين است، و به گمان او بهشت و دوزخ فاني خواهند شد. و ابوالهذيلعلاف(ابو الهذيل محمد بن الهذيل بن عبدالله بن (مكحول) متوفي سال 227 هـ او بزرگ اهل بصره در مذهب اعتزال بود. ر داراي مقالاتي است در مذهب اعتزال و آراي مخصوصي به خود داشته است. عمر او طولاني شد تا آنكه كور و خرف گرديد. ) مي گويد: }حركات اهل بهشت و دوزخ تسلسل ندارد بلكه منقطع مي شود و آنها دو سكون دائمي باقي مي مانند{ و اين عقيده براى اين است كه تسلسل در گذشته را ممتنع مي دانند نه در مستقبل. و در تسلسل ماضي مسلمين را دو قول است: بعضي ميگويند: }خداي تعالي هميشه هرگاه خواسته تكلم كرده و هميشه فعال آنچه بخواهد بوده است و هر چيزي سواي او حادث است در عالم چيزي قديم مانند خداي تعالي نيست. چنانكه فلاسفه قائل به قديم بودن افلاكند و آفريننده را علت تامه و موجب به ذات خود مي دانند، و اين ضلالت است زيرا علت از معلول منفك شده نمي تواند بر تاخر آن از معلولش جايز نيست، و لازم مي آيد جهان قديم باشد چون علت آن كه ذات خدا باشد قديم است و بايد حوادثي در عالم نباشد زيرا از علت تامه ي ازليه محال است حادث صادر شود. پس حدوث حوادث دليل بر اين است كه فاعل آن علت تامه نيست. (  و به اضافه علت مضطر به ايجاد معلول است و خدا مضطر نيست بلكه مختار است چنانكه در سوره ي قصص آيه ي 68 فرموده: 
(وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ َ)مترجم.)
و چون علت تامه بودن ذات حق باطل شد پس جهان قديم نيست، ليكن منافات ندارد كه خداي تعالي هميشه فعال آنچه بخواهد بوده و هرگاه خواسته تكلم كرده، و دليل عمده ي فلاسفه در قدم جهان اين است كه مي گويند گويند محال است بدون سبب حادث، حوادث پديد آيد و محال است كه خدا ذاتي باشد معطل كه بجا نياورده سپس بدون سبب حادثي بجاآورد.{ (جواب اينست كه: اراده ي خدا سبب و علت ايجاد است و اراده از صفات فعل است و از صفات ذات نيست تا موجب عليت ذات گردد. مترجم) 
و شرع مي گويد ما سواي خدا پس از آنكه نبوده بوجود آمده است. خداي تعالي در سوره هاي رعد (آيه ي 16)، غافر (62)، زمر (62) و انعام (102) مي فرمايد: (اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ) يعني: خداوند خالق هر چيزي مي باشد.
پس هيچ مخلوقي نيست مگر اينكه در سابق معدوم بوده و قرين ذات ازلي حق نبوده چنانكه فلاسفه مي گويند جهان معلول خدا است و او مفيض جهان و مقدم بر جهان از نگاه شرف، عليت و طبع است نه از نگاه زمان. (بايد گفت فلاسفه علم خود را از وحي نگرفته اند و عقل بشر هم كه به ذات و صفات خدا احاطه ندارد و نميتواند درك كند و لذا به خيالات بي ارزش خود هر چه خواسته اند گفته اند ولي شناخت ذات و ومن به عمل خود بپردازد و كافر در آن زندگي كند و عمرش را به پايان رساند، ماليات بوسيله او جمع گردد و به واسطه او با دشمن قتال شود و راههاي امن گردد و حق ضعيف از قوي گرفته شود تا نيكوكار به آسايش برسد و از دست نابكار آسودگي حاصل آيد.) 
 
تا اينكه مؤلف مي گويد: وجه دوم: فاعل در وقت وجود مفعول بايد موجود باشد و عدم فاعل در آن وقت جايز نيست، زيرا معدوم نمي تواند موجودي را بوجود بياورد، و خود ايجاب، اقتضاء و ايجاد فعل او بالفعل ثابت نمي باشد مگر در وقت وجود مفعول، و اگر فرض شود كه فعل او آنرا ايجاب كرده كه بعد از عدمش بوجود آمده است، پس لازم مي آيد كه فعل او و ايجاب آن در وقت عدم مفعول موجب بوده است، در صورتيكه چنين باشد پس موجب حدوث حوادث اگر فرض شود كه كار دوم را بعد از اول مي كند بدون اينكه براي او صفتي بوجود بيايد كه توسط آن فاعل دوم گردد پس به اين معناست كه مؤثر تام در وقت وجود اثر معدوم بوده است، و اين محال است.
بطور مثال اگر قرار باشد كه كسي مسافتي را بپيمايد،بايد قسمت اول آن مسافت را بپيمايدتابتواندقسمت دوم آنرا نيز بپيمايد، زيرا او بعد از اين كه قسمت اول را مي پيمايد برايش اموري چون اراده، توانايي و غيره امور لازم و قائم به ذات خود حاصل مي شود كه بتواند توسط آن قسمت دوم آن مسافت را طي كند و توانايي او در پيمودن قسمت دوم مسافت تنها ناشي از عدم وجود قسمت اول مسافت نيست، بلكه اين توانايي با حصول اموري كه از پيمودن قسمت اول بوجود آمده است به بار آمده است.
اگر فعل خداوند متعال را در ايجاد حوادث به اين تشبيه كنند از اين بر آنها لازم مي آيد كه براي خداوند احوالي متجدد گردد كه به او در وقت احداث حوادث قائم باشد، و گر نه اگر برايش احوال متجدد نشود و تنها عدم اول بوجود آمده باشد پس حال او با حال قبلي برابر است، پس ناچار اختصاص يكي از اوقات براي ايجاد مخصوصي داشته باشد، و خود صدور حوادث بايد فاعلي داشته باشد، و مقرر اين است كه خداوند متعال از ازل تا ابد در يك حال است، و به اين تقدير اختصاص وقتي غير وقت ديگري به چيزي از آن ممتنع است.
ابن سينا و ديگر گويندگان به قديم بودن عالم با اين بر معتزله استدلال كرده اند، و گفته اند: در صورتي كه در ازل فعل نمي كند، و او اكنون بر حال خود است پس اكنون نيز فعل نمي كند، و او فاعل فرض شده است، و اين خُلف است، و اين همه از فرض كردن ذات معطل از فعل بوجود آمده است. و به آنها گفته مي شود: اين خود دليلي به ضد شما كه ذات بسيطي كه فعل و وضعي به او قائم نيست ثابت مي كنيد، است، در حالي كه شما مي گوييد حوادث از او صادر مي شود اگر توسط وسائط لازم به آن ذات باشد، پس وسائط لازم به آن ذات مانند خود او قديم است، در حالي كه گفته ايد صدور حوادث از قديمي كه در يك حال باقي باشد ممتنع است.
وجه سوم: آنها گفته اند: واجب ((يعني خداوند)) فياض است كه فيض آن دائم مي باشد، و بعضي از اوقات بخاطر تجدد حدوث آمادگي ها و پذيرشها براي حدوث تخصيص مي يابد، و حدوث آمادگي ها و پذيرش ها همان سبب حدوث حركات است. اين گفته ي آنها باطل است، زيرا اين در صورتي تصور مي شود كه خود فعل كننده ي دائم الفيض بوجود آورنده ي آن آمادگي ها و پذيرشها نباشد، چنانچه كه شما در عقل فعل كننده ي ادعا داريد و مي گوييد آن دائم الفيض است ليكن آمادگي ها و پذيرش بسبب حدوث حركات فلكي و ارتباطات ستارگان مي باشد، و آن حركات از عقل فعل كننده صادر نمي شود، ليكن مبدا و ايجاد كننده ي اول مبدا و ايجاد كننده ي همه چيزها غير از خود است، و از اوست كه آمادگي ها و پذيرش ها صادر مي شود.
تا اينكه گويد؛ اگر خداوند فاعل آن همه است پس ممتنع است كه علت تام ازلي مستلزم معلول خود باشد، زيرا اين موجب آن مي شود كه معلولش هم ازلي باشد و هرآنچه غير از او به او بر مي گردد كه در اين صورت لازم مي آيد كه غير او نيز ازلي باشد، و اين زور گوي با حس است، و فساد چنين قولي بطور بديهي آشكار است، و دليل آنها در چشمان اهل كلام مذموم بزرگ جلوه كرده است كه اعتقاد دارند به اينكه در ازل فعل و كلام بر پروردگار متعال به قدرت و مشيتش ممتنع بود و حقيقت قول آنها اين است كه در ازل قادر به كلام و فعل به مشيت و قدرتش نبود زيرا كه اين امر به ذات خود ممتنع است، و ممتنع به ذات خود تحت مقدور نيست، و خداوند بعد از اين كه قادر ب