ه كلام و فعل نبود قادر به آن گشت، و اين امر بعد از اين كه ممتنع ذاتي بود به ممكن ذاتي تبديل شد، و اين گفته ي معتزله و موافقان آنان از شيعه و كراميه ي است و گفته اند: كلام ((سخن گفتن)) تحت قدرت و مشيت داخل نمي شود بلكه آن چيزي است كه لازم به ذات او مي باشد، و اين قول ابن كلاب و اشعري است، و گروه هايي از اهل كلام، فقه و حديث- كه اين امر به سالم آن نسبت داده مي شود، و شهرستاني آنرا به سلف و حنبلي ها نسبت داده است- مي گويند: كلام حروف است، و يا حروف و صداهاي قديم الاعياني است كه به مشيت و قدرتش تعلق ندارد، و اين قول جمهور ائمه ي حنبليه نيست، بلكه قول گروهي از آنانست و قول گروهي از پيروان مالك و شافعي است، و گفته اند: دليل بر اين دلالت كرده است كه دوام حوادث ممتنع است، و اينكه واجب است كه حوادث آغازي داشته باشد، و حوادثي را كه آغاز ندارد انكار كرده اند، و گفته اند: و هر چه كه مقارن حوادث است بايد محدث و ايجاد شده باشد، پس ممتنع است كه خداوند همواره به مشيت خود متكلم و فاعل باشد، بلكه مي گويند ممتنع است كه همواره بر آن توانا باشد زيرا كه قدرت در ممتنع، ممتنع است و گفته اند: از اينجا حدوث جسم دانسته مي شود زيرا كه جسم از حوادث خالي نيست، و هرآنچه كه از حوادث خالي نباشد حادث است، و در بين آنچه كه از نوع حوادث خالي نمي باشد و آنچه كه از عين حوادث خالي نمي باشد فرقي قائل نمي شوند.
و در جواب آنها- يعني فلاسفه و غير فلاسفه- گفته مي شود: اين دليل كه شما توسط آن حدوث جهان را اثبات مي كنيد دلالت به امتناع حدوث جهان مي كند، و آنچه را كه شما ذكركرديد به نقيض مقصود شما دلالت دارد؛ و آن از اينرو كه هر حادث ناچار بايد ممكن باشد، و يكي از دو طرف هر ممكن بر ديگر سنگيني ندارد مگر به مرجح تام، و امكان وقت محدودي ندارد، و هيچ وقتي را نمي توان براي آن ((امكان)) فرض كرد مگر اين كه امكان قبل از آن ثابت مي باشد، پس واجب مي شود كه فعل همواره ممكن و جايز باشد، و از اينجا لازم مي آيد كه پروردگار متعال همواره بر آن قادر بوده است، و از اين جواز وجود حوادث و پديده هايي لازم كه آغاز و انجام ندارد. 
قدري ها و معتزله گفته اند: ما نمي پذيريم كه امكان حوادث و پديده ها آغازي ندارد، بلكه مي گوييم: براي حوادث و پديده ها شرط است كه مسبوق بعدم باشد كه آغاز ندارد، زيرا در نزد ما ممتنع است كه حوادث قديم النوع باشد، بلكه حدوث نوع آنها واجب است، ليكن حدوث در وقت معيني واجب نيست، پس بودن حوادث مشروط به مسبوق بودن با عدم است كه آغازي ندارد، بر خلاف جنس حوادث. 
تا اينكه گفته است: آيا براي امكان حوادث انجامي است يا خير؟ چنانچه اين مستلزم جمع بين نقيضين در انجام است، همچنان اول مستلزم جمع نقيضين در آغاز است. تا اينكه گويد: قادر مختار آن است كه اگر بخواهد مي كند و اگر نخواهد نمي كند، و آنچه را كه خداوند بخواهد مي شود و آنچه را كه نخواهد نمي شود. و در ادامه مي گويد: مقصود در اينجا اين است كه اگر فلاسفه حوادث را بدون سبب حادث جايز بدانند دليل آنها بر قديم بودن جهان باطل مي گردد، و اگر حوادث را بدون سبب حادث ممنوع بدانند خالي بودن جهان از حوادث ممتنع مي شود، و آنها نمي پذيرند كه جهان از حوادث خالي نبوده است، در صورتي كه همه موجود معين مورد مراد آفريدگار مقارن حوادث و مستلزم آن باشد، پس اراده ي او بدون اراده ي لوازم آن كه از حوادث تفكيك نمي شود ممتنع است. خداوند پروردگار و آفريدگار همه چيز است، پس ممتنع است كه بعضي از آنها به اراده ي او باشد و برخي ديگر بدون اراده ي او، بلكه همه به اراده ي اوست، پس در اين حال يا اراده ي ازلي مستلزم همزماني مراد باشد و يا چنين نباشد، و اگر مستلزم همزماني مراد باشد لازم مي آيد كه مراد و لوازم آن قديم و ازلي باشد، و حوادث لازم هر ساخته شده اي است پس واجب است كه مراد او باشد و ازلي باشد، و اين به تقدير اينكه مراد مقارن اراده باشد، پس لازم مي آيد كه همه حوادث پي در پي، قديم و ازلي باشد، و اين به ذات خود ممتنع است.
و اگر گفته شود اراده ي قديم مستلزم همزماني مرادش با آن نيست، پس واجب نمي شود كه مراد قديم ازلي باشد، و جايز نيست كه حادث باشد، زيرا كه حدوث و پديد آمد ن آن بعد از اينكه نبوده نيازمند سبب حادث مي باشد- چنانچه كه گذشت- و اگر گفته شود حوادث و پديده ها به اراده ي قديم و بدون تجدد امري از امور پديد مي آيد- چنانچه كه بسياري اشعري ها، كرامي ها، و موافقين آنها از اصحاب مالك و شافعي و احمد چنين مي گويند- اگر چنين بگويند اين باطل كننده ي دليل فلاسفه بر قديم بودن جهان مي شود، زيرا اصل دليل آنان اين است كه حوادث بدون سبب حادث بوجود نمي آيد، پس اگر حدوث آنرا از قادر مختار بدون سبب حادث جايز بدانند، و يا اينكه حدوث آنرا به اراده ي قديم جايز بدانند دليل آنها باطل مي گردد. در حاليكه آنها آنرا جايز نمي دانند.
و اصل اين دليل اين است كه اگر چيزي از جهان قديم باشد بايد از مؤثر تام صادر شد ه باشد، چه آن علت تام و يا موجب با لذات ناميد ه شود، و يا گفته شود او قادر مختار است و اختيارش مقارن مرادش مي باشد، و سر آن اين است كه اگر چنين باشد د لازم مي آيد كه اثرش كه معلول، مراد، موجب بالذات، مبدع و يا به نام ديگري ناميده مي شود، مقارن با او باشد، ليكن مقارن بودن آن با او در ازل مقتضاي آن است كه از او چيزي حادث نشود بعد از اينكه حادث نبود، و اگر چنين نباشد حوادث را فاعلي نيست، بلكه حوادث خود بخود بوجود آمد ه است، خصوصاً قول كسي كه مي گويد جهان از ذات بسيطي صادر شده است كه صفت و فعلي به او قائم نيست، مانند ابن سينا و غير او.رد بر دليل مذكور به سزاوار بودن علي بر امامت:

گوييم: اين حق است و علي از آل محمد و داخل در گفتن ((اللهم صل علي محمد وعلي آل محمد است)) و ليكن اين از خصايص علي و مخصوص به او نيست زيرا جميع بني هاشم نيز داخل در اصل ميباشند مانند عباس و فرزندانش، و حارث بن عبدالمطلب و دختران پيغمبر صلى الله عليه و سلم  رقيه و ام كلثوم زنان عثمان و فاطمه همسر علي و همچنين ازواج رسول صلى الله عليه و سلم . پس صلوات بر آل عام است، و مخصوص به علي نيست و نيز ساير اهل بيت تا قيامت در آن داخلند مانند برادران علي يعني جعفر و عقيل، و ابوسفيان بن الحارث، حال اگر ما بگوييم عمار و مقداد و ابوذر و مانند ايشان داخل در آل نيستند، دليل نمي شود كه عقيل و عباس و اولاد ايشان از آنان افضل باشند چنانكه سني و شيعه بر اين مطلب اتفاق دارند كه بسياري از صحابه بر بسياري از بني هاشم برتري فضيلت داشتند و دخول در آل دليلي بر صلاحيت براي امامت نيست چه برسد به اينكه مخصوص به يكي باشد. و همچنين عايشه و ساير زوجات رسول صلى الله عليه و سلم  در اصل داخلند و حال آنكه زن براي امامت صلاحيت ندارد، و به اتفاق فريقين زنان رسول صلى الله عليه و سلم  افضل از مردم نيستند. پس اين فضيلتي است مشترك بين علي و ديگران و هر كس به اين وصف باشد افضل از ديگران نيست.( و سابقون اولون بر ب