ضر شده و به زور او را براي بيعت آوردند و اهل فتنه در مدينه شوكت داشتند و بسياري از اصحاب مانند حضرت عبدالله بن عمر و سعد بن ابي وقاص رضى الله عنه  با علي بيعت نكردند پس چگونه به بيعت خلق با علي قائل مي باشي در حالي كه در حق ساير خلفاء چنين نظري ندارد؟!!! 
اما آن كه با علي رضى الله عنه  بيعت كردند در نگراني بودند. بعد از بيعت از او رو گردان شدند، و اهل شام و غير آن از بيعت با او خودداري نمودند تا از قاتلان عثمان انتقام گيرد. حتي طايفه اي گفتند علي و معاويه هر دو امامند، و گروه ديگري گفتند امامي براي عموم نداريم بلكه آن هنگام را زمان فتنه خواندند، و اين قول، قول طايفه اي از اهل حديث بصريين است. و طايفه ي ديگري مانند ابوالهذيل، جبائي و فرزندش (جبايي ابو علي محمد بن عبدالوهاب بن سلام و فرزندش ابوهاشم عبدالسلام بن محمد، هر دو كه جباييان مشهورند، و از روساي معتزله مي باشند، و در كتب كلام عقايدشان ذكر شده. ابو علي جبايي شاگرد ابوهاشم بي محمد حنفيه ميباشد. وفات ابوعلي 303 و وفات ابوهاشم 321. و قبر هر دو در بغداد است و جبا به ضم جيم و تشديد باء است.)
  و ابن الباقلاني (او ابوبكر محمد بي طيب باقبلاني متوفي سال 403 مي باشد و او شاگرد ابوالحسن اشعري است. در بديهه گويي حاضر و داراي مولفاتي بوده از آن جمله اعجاز القرآن و كتاب تمهيد است.)
 و اشعري گويند از آنجايي كه هر مجتهدي مصيب است، پس هم آنان كه مانند طلحه و زبير با علي جنگيدند به راه صواب رفته اند و هم علي به راه صواب رفته است. با اينكه در واقع علي رضى الله عنه  امام بود، اين گروه معاويه را نيز مجتهد مصيب دانسته، و گروه چهارم علي رضى الله عنه  را امام ميدانند و مي گويند تنها او به راه صواب بود و كساني كه در مقابل او جنگيدند مجتهديني بودند كه به خطا رفته بودند، و اين قول مردماني از احناف، مالكيها، شافعيها و حنبليها است.
و طايفه ي پنجمي گفته اند علي خليفه بود و از معاويه به حق نزديكتر بود، و جنگ نكردن آن دو بهتر بود زيرا رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرمود: ((بزودي فتنه اي رخ خواهد داد كه نشسته در آن بهتر از ايستاده است)) و براي قول رسول خدا صلى الله عليه و سلم  درباره ي حسن بن علي كه فرموده: ((پسرم حسن آقا است و بزودي خدا بوسيله او بين دو طايفه ي بزرگي از مسلمين آشتي بر قرار ميكند.)) پس پيامبر خدا صلى الله عليه و سلم  به واسطه ي اصلاح بر او ثنا فرموده و اگر قتال واجب و يا مستحب بود تارك آنرا مدح نمي نمود. و گفته اند كه خداي تعالي ابتدا به قتال اهل بغي امر نكرده زيرا در سوره ي حجرات آيه ي 9 ميفرمايد:
(وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي . . .)
يعني:((و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم كار زار كردند بين ايشان صلح دهيد پس اگر يكي از اينان بر ديگري تعدي نمود در مقابل آنكه تعدي مي كند بجنگيد تا به فرمان خدا برگردد.))
پس خدا در اين آيه اولاً به اصلاح امر نموده و اگر يكي از آنها تعدي نمود پس با او بايد قتال شود تا به امر الهي برگردد. پس براي اين دو طايفه مصلحتي در قتال نبود و آنچه خدا امر ميكند بايد داراي مصلحت باشد تا بر مفسده رجحان داشته باشد، و لذا ابن سيرين از حذيفه نقل كرده كه گفته:((هر كس فتنه و زمان فتنه را درك كند من بر او خائفم مگر محمد بن مسلمه را، زيرا از رسول خدا صلى الله عليه و سلم  شنيدم كه فرمود فتنه به او ضرر نمي رساند.)) و شعبه از اشعث بن سليم از ابو برده از ثعبله بن ضبيعه نقل كرده كه گفت: نزد حذيفه داخل شدم و گفت: من مردي را مي شناسم كه فتنه به او ضرر نمي رساند، چون بيرون رفتيم خيمه اي پيدا شد كه در آن محمد بن مسلمه بود، از بودن او در خيمه سؤال كرديم؟ گفت: نمي خواهم در يكي از شهر ها باشم تا اينكه امر آشكار و فتنه بر طرف گردد. پس او از جنگ به كلي كناره گيري كرد و چنانكه پيامبر صلى الله عليه و سلم  فرموده بودند فتنه آسيبي به او نرساند. و به همين جهت سعد بن ابي وقاص، اسامه بن زيد، عبدالله بن عمر، ابوبكره، عمران بن حصين و بيشتر باقي ماندگان از سابقين از هر دو گروه كناره جويي كردند. و اين دلالت بر اين دارد كه قتال واجب و مستحبي نبوده است؛ و اهل سنت و حديث و مالك و سفيان ثوري و احمد و غير ايشان بر اين قولند. اما بر خلاف خوارج، عثمان و علي و همراهان ايشان را كافر شمرده اند، و اما روافض بيشتر سابقين اولين از مهاجرين و انصار رسول خدا صلى الله عليه و سلم  را كافر و يا فاسق شمرده اند. و نيز هر كس كه با علي قتال نموده كافر دانسته اند. و نواصب و امويان علي و همراهانش را فاسق دانسته و مي گويند علي ظالم بود و تعدي كرد. و طايفه اي از معتزله يكي از دو طايفه از اهل جنگ جمل را فاسق ميدانند اما آنرا معين نمي كنند. حال با اين همه اقوال، آيا ميتوان گفت بيعتي كه مردم با علي رضى الله عنه  نمودند از بيعت مسلمين با سه خليفه ي قبلي بهتر بوده؟!!.  
و بعلاوه حلي كه امامت علي را از طريق نص و انتصاب گمان مي نمود چگونه در اينجا امامت او را مبتني بر بيعت مردم ميداند؟!!. 
اما گفتار حلي كه: ((سپس اختلاف كردند، بعضي پس از علي، حسن را امام دانسته و برخي معاويه را)) در جواب او بايد گفت كه: اهل سنت در اينجا نزاعي ندارند بلكه ميدانند كه اهل عراق پس از علي با حسن بيعت كردند، سپس حضرت حسن به ميل خود خلافت را به معاويه واگذار نمود. (شيعه اماميه به عصمت ائمه معتقد مي باشند، پس به مقتضاي اين عقيده حسن خطا ننموده، و آنچه از او صادر شده حق است و حق ضد و نقيض نمي شود، و مهمترين كار حضرت حسن رضى الله عنه  بيعت او با معاويه بود، پس سزاوار است كه شيعه اين بيعت را در نظر گرفته و به حق بودن آن ايمان داشته باشد، چون عمل معصوم نزد ايشان حجت است. ولي از احوال ايشان مشاهده مي شود كه  يا عمل حضرت حسن رضى الله عنه  را قبول ندارند و يا اين كه عصمت او را منكرند. پس بايد گفت كه يا در ادعاي عصمت امامشان صادق= =نيستند كه در اين صورت دين ايشان بي اساس گشته و خراب مي شود و يا اين كه بيعت حضرت حسن را با معاويه قبول دارند و حق ميدانند ولي مخالف معصوم مي باشند، ايشان هميشه علي رغم عمل امام معصومشان بر زمامداران اسلامي خروج كرده و طبقه پس از طبقه به مخالفت اصرار مي ورزند. ما هدايت ايشان را خواهانيم.)
و اما قول علامه كه: ((اهل سنت امامت را به بني اميه كشاندند.)) 
در جواب بايد گفت: اهل سنت نگفته اند كه تعيين كردن و اطاعت كردن يكي از بني اميه در همه اموري كه امر مي كند واجب است بلكه مي گويند چنين واقع شده كه ايشان صاحب قدرت و سلطنت شدند و مقصود از امامت را كه جهاد، اقامه ي حج، جمعه، اعياد اسلامي و ايمني راهها است به عمل آوردند. و ليكن براي ايشان در معاصي الهي اطاعتي نيست كه رسول خدا صلى الله عليه و سلم  فرموده: ((لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق.)) بلكه معاونت و همراهي در نيكي و تقوي لازم و بر گناه و ستم حرام است.
چون خدا د