 در اسلام و قرآن است ). و مالك، ليث، اوزاعي، ثوري، ابوحنيفه، شافعي، احمد بن حنبل و امثال ايشان در دين خدا داناتر از عسكريين بوده اند. (و علوم ديني كه از ايشان نقل شده از عسكريين نقل نشده) و بر عسكريين لازم بوده كه از يكي از دانشمندان تعليم گيرند، و مسلم است كه علي بن الحسن و ابي جعفر محمد بن علي و حضرت صادق از علماي و فضلاء بوده اند ولي از امامان اماميه كه بعد از اينان آمده اند علومي كه معروف باشد نقل نشده است و خود شان از علماي زمانشان تعليم مي گرفتند.ادعاي حلي قدمايي با خدا نزد اشاعره:

حلي گويد: ((اما باقي مسلمين به هر مذهبي رفته اند (رافضيان يعني شيعه و اماميه خود هفتاد و پنج مذهب و بلكه بيشتر اختراع نموده اند هر كس بخواهد مطلع شود به كتاب: ((المقالات و الفرق)) و ((فرق الشيعه)) تأليف سعد بن عبدالله اشعري قمي و حسن بن النوبخت مراجعه كند كه اين دو از علماي شيعه بوده و مذاهب مجعوله ي شيعه را در اين دو كتاب ذكر كرده اند. به اضافه بر مذاهب جديده ي شيعه مانند شيخيه و كريمخانيه و بابيه و بهائيه و مانند اينها، با اين حال اهل سنت را مذمت كرده كه به هر مذهبي رفته اند. تير را در چشم خودشان نمي بينند ولي خاري را در پاي ديگران ملاحظه مي كنند. )
بعضي كه جماعتي از اشاعره باشند گفته اند قدمايي با خداوند است و آن معاني موجود در خارجند مانند قدرت و علم و غير آن. پس خدا را در عالم بودن به آن معنايي كه علم باشد محتاج قرار داده اند، و در قادر بودن به معنايي كه قدرت باشد محتاج نموده اند، و همچنين غير اينها، و خدا را قادر ذاتي، و عالم ذاتي، و حي ذاتي قرار نداده اند، بلكه عالم و قادر و حي است براي معاني قديمه اي كه محتاج به آنها است. و شيخ ايشان فخرالدين رازي بر آنان اعتراض كرده به اينكه نصاري كافر گرديدند به واسطه ي آنكه قدماي سه گانه قائل شدند، و اشاعره به قدماي نه گانه
قائلند.))رد بر حلي در ادعاي مذكور:

در جواب حلي گفته ميشود:
اين سخن مورد چند اشكال است: اول اينكه اين دروغ بر اشعريها است و اشاعره چنين چيزي نگفته اند و در ميان ايشان كسي نيست كه بگويد خدا به غير خود كامل است. و آنچه به رازي نسبت داده ايد گفته ي او نيست بلكه فخر رازي از قول ديگري نقل كرده و خود اين را مستهجن شمرده است. و اين از اعتراضات قديم نفي كننده گان صفات خداوند است، و امام احمد در رد جهميه آنرا ذكر كرده و بعد گفت: ((ما نمي گوييم كه: خداوند و قدرتش همواره بوده است، و خداوند و نورش همواره بوده است، بلكه مي گوييم: خداوند همواره با قدرتش و نورش بوده است، و همچنان نمي گوييم چه وقت توانا و قادر شد، و چگونه توانا شد؛ پس گفتند: شما موحدين نيستيد تا آنكه بگوييد خداوند بود و چيز ديگر نبود، پس گفتيم: ما مي گوييم خداوند بود و چيز ديگر نبود؛ ليكن اگر بگوييم خداوند همواره با همه ي صفات خود بوده است، آيا در اين صورت خداي يگانه را به جميع صفات خودش متصف نمي كني؟ در اين جا مثلي زده ايم و گفتيم: در باره ي اين درخت خرما بگوييد: آيا داراي ساقه، شاخه، برگ، و مغز نيست؟ آري هست، و با داشتن همه ي اين صفات باز هم نام آن درخت خرما است، همچنان خداوند- ولله المثل الأعلى- اگر چه خداوند از مثل و مانند منزه است - خداوند با همه ي صفاتش خداوند يگانه ناميده مي شود و نمي گوييم خداوند در وقتي از اوقات توانا نبوده است، و يا در وقتي از اوقات علم نداشت، تا اينكه بعداً براي خود توانايي و قدرت، و علم آفريد، آنكه توانايي و دانايي ندارد ناتوان و نادان است، بلكه مي گوييم: خداوند همواره دانا، توانا، و مالك بوده است، و نمي گوييم چه وقت و چگونه. دوم اينكه: قول مذكور قول همه ي اشعريها نيست، بلكه آن قول اثبات كنندگان حال از جمله ي آنها مي باشد، آناني كه مي گويند: ((عالمي دانايي)) حال معلل با علم است، و علم را چنان مي پندارند كه حال ديگري موجب مي شود كه علم نيست، بلكه آن حال ديگري است كه در آن عالم مي باشد، و اين گفته ي باقلاني، ابويعلي و نخستين دو گفته ي ابوالمعالي است؛ اما بيشتر ثابت كننده گان صفات مي گويند: علم عبارت از عالم بودنش است، و مي گويند بدون علم عالم نمي باشد، و بدون قدرت قادر نمي باشد، به اين معني كه كسي كه علم نداشته باشد ممكن نيست كه عالم باشد، و يا اينكه قادر باشد بدون اينكه قدرت داشته باشد، و يا اينكه زنده باشد بدون اينكه حيات داشته باشد، زيرا وجود اسم فاعل بدون مصدر ممكن نيست؛ و اين چنان است كه گفته شود: نماز گزار بدون نماز، و روزه دار بدون روزه، و ناطق بدون نطق؛ و اگر گفته شود: نماز گزار نمي باشد مگر با نماز، در اين صورت مراد دو چيز نيست كه يكي آن نماز باشد، و ديگري حالت معطل با نماز، بلكه نماز گزار را حتماً نماز باشد. و آنها اين گفته ي نفي كنندگان صفات را انكار كرده اند، كه مي گويند: خداوند زنده است مگر حيات ندارد، و عالم است مگر علم ندارد، و قادر است مگر قدرت ندارد، و كسي كه مي گويد: او به ذات خود زنده، دانا و توانا است، مرادش از آن كه ذات پاكش مستلزم، حيات، علم، و قدرتش است و براي آن محتاج ديگري نيست. كسي كه در مورد سخن آنان تدبر كند آنها را ناچار به اثبات صفات در مي يابد، و آنها نمي توانند بين قول خود و قول ثابت كنندگان فرق و تمييز واضح يابند، زيرا كه آنها اين را اثبات كرده اند كه خداوند تعالي زنده، دانا، و توانا است، و اين را آن نمي دانند، و اين امور را آن ذات نمي دانند، آنها معني هاي زائد بر ذات مجرد ثابت مي كنند. پس گفته ي شما كه ((آنها قدما ي بسياري ثابت كرده اند))  قول مجمل است، و بر اين توهم ميرساند كه گويا خداهايي جز خداوند بر حق در ازل ثابت كرده اند، و با خداوند خداي ديگري را ثابت كرده است، و اين بهتاني است بر آنها؛ بلكه آنها صفات قايم به ذات قديم ثابت كرده اند كه همچون قديم بودن آن ذات قديم است- آيا ميتواند اين حقيقت را جز لجوج شكست خورده اي انكار كند- و اسم ((الله)) ذات متصف به صفات را در بر مي گيرد، و تنها نامي براي ذات مجرد نيست.
و گفته ي شما كه: ((او را در عالم بودنش محتاج و نيازمند به ثبوت معني ديگري كه علم باشد، قرار ميدهند.))اين بر ثابت كننده گان ((حال)) رد مي كند، ليكن در نزد جمهور عالم بودنش همانان علم است، و به تقدير اينكه گفته شود: عالم بودنش نيازمند علمي است كه لازمه ي ذاتش مي باشد، باز هم اين اثبات نياز او بغير ذاتش نيست، زيرا كه ذاتش مستلزم علم است، و علم مستلزم براي عالم بودنش است، پس ذات پاكش خود موجب اين است، و علم كمال است، و عالم بودنش نيز كمال، وقتي كه ذاتش موجب هر دو شد، پس چنان است كه خود ذات موجب حيات و قدرت شود.اما گفته ي شما كه: ((او را عالم و قادر به ذات خودش قرار نميدهند)) اگر مراد شما اين باشد كه: آنها خداوند را عالم و قادر خالي از علم و قدرت- چنانكه نفي كنندگان صفات مي گويند كه ذات مجرد از صفات است- قرار ميدهند، پس اين درست است، زيرا كه ذات خالي از علم و قدرت حقيقت خارجي ندارد، و نه آن ذات خالي از عالم و قدرت خداست. و اگر مرا