یش‌تر حدیث سلمان و علی هلالی را بیان کردیم و عدم صحت این دو حدیث روشن گردید، و علی مکی هلالی (او علی هلالی است) فرد مجهول و ناشناسی است!!
دوم: چه فایده از آوردن این همه احادیث که صحیح و درست نمی باشد؟!
سوم: اینکه، حدیث ابوایوب را طبرانی روایت کرده است، و آن حدیثی است که از اول تا آخر آن را ضعفا و غلاة شیعه از یکدیگر روایت کرده‌اند. طبرانی می‌گوید: (حدثنا أحمد بن محمد بن عباس قنطری، ثنا حرب بن الحسن الطحان، حدثنا حسین بن الحسن الأشقر، حدثنا قیس بن الربیع، عن الأعمش، عن عبایة بن ربعی، عن أبی أیوب الأنصاری...).
راویان حدیث:
استاد و شیخ طبرانی، احمد بن محمد قنطری: در کتاب رجال شرح حالی برای او ذکر نشده است، پس او خودش و حالتش نامشخص است!! 
و حرب بن الحسن الطحان: ازدی در مورد او می‌گوید: (حدیث او اعتباری ندارد)(4) . 
و در مورد حسین بن الحسن الأشقر، بخاری می‌گوید: (او قابل تأمل است)، و ابوزرعه در مورد او می‌گوید: (منکر الحدیث است). و ابومعمر هذلی می‌گوید: (دروغگوست)(5) .
و در سند این حدیث قیس بن الربیع آمده که ناقدان در مورد او اختلاف کرده‌اند، و بیشترشان او را ضعیف قرار داده‌اند، و احمد و بخاری و ابن حبان وعفان و ابن نمیر اتفاق کرده‌اند که او پسری داشت که به او تلقین می‌کرد، و در حدیث او چیزهایی را می‌گذاشت که در آن نبودند(6) .
و در سند آن، عبایة بن ربعی است که ذهبی در مورد او می‌گوید: ( از غلاة و افراطی‌های شیعه است)(7) .
و اینگونه، راویان این حدیث که آن را از یکدیگر نقل می‌کنند همه ضعیف هستند. پس چنین احادیثی چه فایده‌ای دارند؟! آیا دینی که بوسیلة آن به خدا تقرب جسته می‌شود بر پایه چنین احادیثی بنا می‌گردد؟!
----------------------------------------------------------------------
1) المعجم الكبير (6 / 221)، مجمع الزوائد (9/ 113)، فضائل الصحابة (2/ 615).
2) المعجم الکبیر (4/171)، مجمع‌الزوائد (8/253).
3) المعجم‌الکبیر (3/57). 
4) المیزان (1/469). 
5) المیزان (1/531). 
6) المیزان (3/393-396). 
7) المیزان (2/387). 116) شما گفته‌اید: (و خوارزمی از علی (رض) روایت کرده است که او به گروهی که معاویه آنها را به سوی علی (رض) فرستاده بود گفت: ای مردم! من برادر پیامبر خدا (ص) و وصی او هستم)(1) . و همچنین در نامه‌ای که به اهل مصر نوشت چنین گفت(2) ، و در دلیلی و حجتی که علیه خوارج آورد همین را گفت(3) ، و در خطبه‌ای که بعد از بازگشت از صفین ایراد کرد همین را گفت)(4) . 
پاسخ:
اول: اینکه شما به دو مرجع استناد کرده‌اید، اما هر دو را تکرار کرده‌اید، و چنان نشان داده‌اید که گویا چهار مرجع هستند، این روایات در دو مرجع (نهج‌البلاغه) و (تاریخ الیعقوبی) آمده‌اند.
دوم: اینکه تاریخ یعقوبی مرجعی است که وضعیت بهتری از تاریخ دمشق و تاریخ طبری ندارد، و تاریخ یعقوبی از نظر مورد اعتماد بودن به آن دو تای دیگر نمی‌رسد، بلکه مملو از سخنان باطل و دروغ است، و در مسایل تاریخی اعتماد کردن و استناد به این کتاب‌ها جایز نیست، چه برسد به قضایای عقیدتی؟! 
سوم: از نهج البلاغة نمی توان بعنوان کتاب تاریخ استناد کرد، و نه بعنوان کتابی در ادبیات؛ چرا که هیچ سند و اساسی ندارد. و نزد ما کتابی است ساختگی، که یک شاعر آن را تألیف نموده است. تکلّف و آرایش ادبی در آن واضح و روشن است. بسیاری از عبارتهای آن برازندة بلاغت و فصاحت علی (رض) که بر اساس عربهای اصیل و قدیمی سخن می گفت، نیست. حال چگونه می توان مسائل عقیدتی را از آن استنباط کرد، و یا ثابت نمود؟!
استاد عبدالسلام هارون در مقدمه‌ای که برای نهج‌البلاغه (چاپ سال 1406 هـ ق) نوشته است، می‌گوید: (ما تا دیروز، دو تردید در مورد این کتاب داشتیم، یکی اینکه، مؤلف کتاب کیست؟ آیا شریف الرضی است یا برادرش مرتضی است؟...). تا اینکه می‌گوید: (قافیه‌بندی و ساختار کلماتی بسیاری از جوانب آن چنین به نظر می‌آیند که برخلاف معمول عصر نبوی می‌باشند. و گفته‌اند: چنان در توصیف دقت شده و چنان شگفت‌انگیز تصویر ارائه شده که چنین روشی در آثار اسلامی صدر اول شناخته نشده و معروف نبوده است، و همان طور که واژه‌های بسیاری در این کتاب است که بعد از شیوع علوم حکمت در میان مردم متداول گردیده‌اند، واژه‌ها و اصطلاحاتی همچون «الأین» و «کیف».... تا اینکه می‌گوید: و چیز دیگری که باعث شک در آن می‌گردد این است که گردآورندة این نصوص و عبارت، در آغاز کتاب یا در لابلای آن چیزی از منابعی که آن را تصدیق کنند ذکر نکرده است).
و محقق کتاب دکتر صبری ابراهیم السید بعد از بررسی کتاب و متون آن می‌گوید: (این کتاب شامل پنج نوع از نصوص و متون است:
1- نصوصی که نسبت دادن آن به علی ثابت است.
2- نصوصی که شیعه به تنهایی روایت کرده‌اند.
3- نصوصی که هیچ‌کسی آن را روایت نکرده است.
4- نصوصی که به دلایل خاصی در صحت نسبت دادن آن شک و تردید است.
5- نصوصی که نسبت آن به دیگران ثابت است.
و با وجود همه این، محقق نتوانسته است که آن را تأیید کند مگر به استناد از کتابهای ادب و تاریخ، و این‌ها اصلاً کتابهای قابل اعتمادی نیستند.
و ما اهل سنت – بحمدالله- گرفتن دین خود را از کتاب‌های تاریخ و ادب جایز نمی‌دانیم، و در قضایای مورد اختلاف آن را داور قرار نمی‌دهیم.
سپس محقق نصوصی را که در نهج‌البلاغه هستند با نصوصی که در کتابهای ادب و تاریخ آمده‌اند مقایسه کرده است و به امر عجیبی دست یافته است.
نصوصی که در کتابهای ادب و تاریخ آمده‌اند بعضی از پنج خط بیشتر نیستند اما همان نصوص و عبارات در نهج‌البلاغه یکصد و پنجاه سطر هستند!
او ثابت کرده است که خطبه اول نهج‌البلاغه تا (ولا وقت معدود) از العقدالفرید ابن عبدربه گرفته شده، و این در آنجا فقط پنج خط است، و در نهج‌البلاغه بیش از صد و پنجاه سطر است سپس به بیان تفاوت‌هایی که نصوص این کتاب با نهج‌البلاغه دارند پرداخته است(5) .
این است نهج‌البلاغه، آیا صلاحیت دارد که در دین از آن استناد شود؟! و بلکه آیا صلاحیت دارد که در تاریخ و ادب مورد استناد قرار بگیرد؟!
117) شما گفته‌اید: (حاکم و هیثمی از امام حسن(ع)(6)   و ابن اثیر و طبری از امام حسین (ع) روایت کرده‌اند(7) . 
و ابن عساکر از بریدة بن حصیب بن عبدالله(8) ، و خوارزمی از ابن مردویه، و او از ام سلمه(9) ، و کنجی شافعی از ابوسعید خدری(10) ، و ابونعیم از انس بن مالک(11) ، و یعقوبی از مالک بن حارث الأشتر(12) ، و خوارزمی از عمروبن عاص(13) ، و قندوزی(14)  از عمر بن خطاب، و مسعودی از ابن عباس(15)  روایت کرده‌اند).
شما نصی را ذکر نکرده‌اید و بلکه بعد از بیان روایت سابق این مراجع را بر شمرده‌اید.
پاسخ:
اول: اینکه، همه این مراجع تاریخی - به جز اولی- طوری هستند که جایز نیست مسلمان در دینش از آن استناد کند، و فکر نمی‌کنم شما این را ندانسته باشید.
زیاد آوردن باطل آن را به حق تبدیل نمی‌کند، و کسی که به دنبال حق است باید در چنین شیوه‌ای تجدید نظر کند. 
کتابهای تاریخ مملو از سخنان باطل هستند، و اگر ما بخواهیم در مقابل همین کار شما را انجام دهیم می‌توانیم، تاریخ آکنده از تناقض