
(‏ وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ‏3‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى)	 [نجم‌ / 3 -4]. 
«و هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد! * آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست!». 
طبعاً در مرض‌ وفات‌ نيز، افعال‌ و اوامر آن‌حضرت‌ (ص) مبين‌ حقيقتي‌ و حامل‌ پيامي‌ بود. تقديم‌ ابوبكر صديق‌ (رض) در نماز كه‌ پس‌ از ايمان‌ بزرگ‌ترين‌ ركن‌ دين‌ است‌ و آن‌ حضرت‌ (ص) در حيات‌ خويش‌ متصدي‌ اقامه‌ي‌ آن‌ به‌ جماعت‌ بود در حقيقت‌ ابلاغ‌ عملي‌ احقيّت‌ او به‌ نيابت‌ و خلافت‌ خود بود.
آن‌ حضرت‌ (ص) صريحاً اين‌ مطلب‌ را يادآور نشدند تا اين‌ تعيين‌ موروثي‌ نگردد و نقش‌ شورا را به‌ هم‌ نزند و حق‌ مردم‌ در انتخاب‌ قيّم‌ محفوظ‌ بماند. به‌ هر حال،‌ اين‌ پيام‌ بر صحابه‌ ـ رضي‌الله عنهم‌ ـ مخفي‌ نماند. چون‌ آنان‌ معني‌ سخنان‌ و مفهوم‌ كارها و مقصود اشارات‌ رسول‌ خدا (ص) را به‌ خوبي‌ مي‌دانستند. اصولاً بر مبناي‌ همين‌ شناخت‌ بود كه‌ مراسم‌ انتخاب‌ ابوبكر صديق‌ (رض) به‌ عنوان‌ خليفه‌ي‌ رسول‌ خدا (ص) چند ساعت‌ بيشتر به‌ طول‌ نينجاميد.
بر مبناي‌ همين‌ احاديث‌ صريح‌ و صحيح‌ است‌ كه‌ اهل‌ سنّت‌ معتقدند خلافت‌ بلافصل‌ ابوبكر صديق‌ (رض) هر چند به‌ عبارت‌ منصوص‌ نيست‌، اما به‌ دلالت‌ و اشاره‌ و اقتضا بلاريب‌ منصوص‌ و ثابت‌ است‌.
مولاي‌ مؤمنان‌، خود چه‌ فرموده‌ است‌؟
چنان‌ كه‌ مفصلاً يادآور شديم‌، حضرت‌ علي‌ مرتضي‌ (رض) هيچ‌گاه‌ «حديث‌ موالات‌» را به‌ عنوان‌ دليل‌ و مدرك‌ ثبوت‌ خلافت‌ بلافصل‌ خويش‌ ذكر نكرد. در حالي‌ كه‌ اگر اين‌ حديث‌ به‌ اين‌ معنا بود، مناسبت‌هاي‌ مختلف‌ ايجاب‌ مي‌كرد ايشان‌ آن‌ را بيان‌ نمايند. اما نه‌ تنها ايشان‌ در اين‌ خصوص‌ اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ حديث‌ نكرده‌، بلكه‌ سند خلافت‌ را اهليّت‌ ذاتي‌ شخص‌ و انتخاب‌ مردم‌ عنوان‌ فرموده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌، ايشان‌ در مراسم‌ استخلاف‌ هر يك‌ از خلفا شركت‌ مي‌جست‌ و مانند بقيه‌ صادقانه‌ با آنان‌ دست‌ بيعت‌ مي‌داد و مخلصانه‌ در سايه‌ي‌ خلافت‌ آنان‌ به‌ اسلام‌ خدمت‌ مي‌كرد. و تا زنده‌ بود با زيباترين‌ سخنان‌ آنان‌ را مي‌ستود. اينها همه‌ ثابت‌ مي‌كند كه‌ از رسول‌ الله (ص) هيچ‌ حديثي‌ درباره‌ي‌ خلافت‌ بلافصل‌ او ثابت‌ نشده‌ بود. در سخنان‌ زيد كه‌ در همين‌ مورد از ايشان‌ ثابت‌ است‌ تدبُّر كنيد.
در جواب‌ كساني‌ كه‌ از او پرسيدند: آيا رسول‌ خدا (ص) در مورد خلافت‌ و امارت‌ وعده‌اي‌ به‌ شما داده‌ است‌، فرمود: 
«اگر از رسول‌ خدا (ص) در اين‌ مورد عهدي‌ نزد من‌ بود، هرگز اجازه‌ نمي‌دادم‌ برادر بني‌تميم‌ بن‌ مرّه‌ (ابوبكر) و عمر بن‌ خطاب‌ بر منبرش‌ بالا روند. با دستان‌ خود با آنها پيكار مي‌كردم‌. رسول‌ خدا (ص) نه‌ كشته‌ شد و نه‌ به‌ طور ناگهاني‌ از دنيا رفت‌ (تا باعث‌ اين‌ پندار گردد كه‌ آرزو و تصميم‌ آن‌ حضرت‌ براي‌ پس‌ از خود ناگفته‌ ماند و أمر خلافت‌ ايشان‌ بر أمت‌ مشتبه‌ گردد). چند شبانه‌روز در مرض‌ وفات‌ ماند. بلال‌ مي‌آمد و وقت‌ نمازها را ابلاغ‌ مي‌كرد و ايشان‌ دستور مي‌دادند ابوبكر در نماز مقدم‌ شود. وقتي‌ رسول‌ خدا (ص) وفات‌ كرد، ما هم‌ در امر دنياي‌ خويش‌ به‌ كسي‌ راضي‌ شديم‌ كه‌ او در امر دين‌ ما ـ نماز كه‌ ستون‌ و ركن‌ بزرگ‌ اسلام‌ است‌ ـ به‌ وي‌ راضي‌ بود. به‌ همين‌ دليل‌ ما با ابوبكر بيعت‌ نموديم‌ و او براي‌ اين‌ امر اهليّت‌ داشت»(تاريخ‌ كبير ابن‌ عساكر: 338/45 ـ 337، تلخيصاً و 192/32 و 129/41 الي‌ 131 + سنن‌ دارقطني‌ + ذهبي‌ + تمهيد ابن‌ عبدالبرّ: 120/9. ).
در اين‌ بيان‌ ايشان‌ مفصل‌ سخن‌ گفته‌اند و حال‌ خلافت‌ دو خليفه‌ي‌ ديگر را نيز به‌ همين‌ ترتيب‌ مورد تأييد خدا و رسول‌ و خود و ساير مؤمنان‌ معرفي‌ كرده‌ است‌.
حضرت‌ حسن‌ بن‌ علي‌ (رض) از پدرش‌ اين‌ سخن‌ را نقل‌ كرده‌ است‌: 
«چون‌ رسول‌ خدا (ص) وفات‌ يافت‌، در كار خويش‌ نظر افكنديم‌. ديديم‌ او ابوبكر را در نماز مقدم‌ كرده‌ است‌. ما هم‌ در امر دنياي‌ خود به‌ آنچه‌ كه‌ رسول‌ خدا (ص) راضي‌ شده‌ و پسنديده‌ بود، راضي‌ شديم‌ و ابوبكر را مقدّم‌ كرديم»(تاريخ‌ ابن‌ عساكر: 338/45 ـ 337 + طبقات‌ ابن‌ سعد: 97/3، ذكر بيعة‌ أبي‌بكر  ـ 2 ـ + سير‌ أعلام‌ النبلاء، (سيرة الخلفاء الراشدين‌): 269/2 - 268. ). 
ابوسفيان‌ بن‌ حرب‌ نزد ايشان‌ به‌ خليفه‌ شدن‌ حضرت‌ ابوبكر (رض) اعتراض‌ نمود. ايشان‌ با لحني‌ قاطع‌ به‌ او گوشزد كرد:
«زماني‌ دراز با اسلام‌ و مسلمانان‌ دشمني‌ ورزيده‌اي‌ ابوسفيان‌! اين‌ دفعه‌ هم‌ دشمني‌ تو ضرري‌ بر ابوبكر وارد نخواهد كرد. ما ابوبكر را اهل‌ خلافت‌ دانستيم»(مستدرك‌ حاكم‌ و صحّحه‌ الذهبي‌: 78/3 + استيعاب‌ (ابن‌ عبدالبرّ): 245/2. ).
 و در نهج‌البلاغه‌ (خطبه‌ 5) آمده‌:
«وقتي‌ رسول‌ خدا (ص) رحلت‌ نمود حضرت‌ عباس‌ و ابوسفيان‌ از ايشان‌ خواستند اجازه‌ دهد با وي‌ بيعت‌ نمايند اما آن‌ حضرت‌ فرمودند: «اي‌ مردم‌! امواج‌ فتنه‌ها را با كشتي‌هاي‌ نجات‌ بشكافيد و از راه‌ مخالفت‌ منحرف‌ شويد».
در زمان‌ خلافت‌ خويش‌ ـ آن‌ گاه‌ كه‌ اختلاف‌ چهره‌ نموده‌ بود ـ يك‌ روز در جمع‌ مردم‌ موعظه‌اي‌ مؤثر ايراد كرد. پس‌ از حمد خداوند متعال‌ و درود بر نبي‌ او(ص) و يادآوري‌ بدبختي‌هاي‌ زمان‌ جاهليّت‌ و نعمت‌هاي‌ اسلام‌، مردم‌ را به‌ اتحاد و همبستگي‌ تأكيد نمود و فرمود:
«خداوند متعال‌ امت‌ مسلمان‌ را پس‌ از پيامبرشان‌ بر خليفه‌ي‌ ايشان‌، ابوبكر صديق‌ (رض) جمع‌ فرمود و پس‌ از او بر عمر بن‌ خطاب‌ (رض) و پس‌ از او بر عثمان‌ (رض). پس‌ از آن‌ بر امت‌ اين‌ حادثه‌ي‌ اختلاف‌انگيز (قتل‌ حضرت‌ عثمان‌ (رض)) پيش‌ آمد... .»(  تاريخ‌ طبري‌: 489/4 + ابن‌ خلدون‌: 1079/2 + البداية و النهاية: 230/7. ). 
محمد بن‌ عقيل‌ بن‌ ابي‌طالب‌ گويد: 
«وقتي‌ ابوبكر صديق‌ (رض) وفات‌ يافت‌، مدينه‌ از گريه‌ي‌ مردم‌ به‌ لرزه‌ درآمد؛ درست‌ مانند روزي‌ كه‌ رسول‌الله (ص) از دنيا رحلت‌ كرده‌ بود. در اين‌ هنگام‌ علي‌ (رض) را ديدم كه‌ گريان‌ و در حالي‌ كه‌ «إنا لله وإنا إليه‌ راجعون‌» مي‌خواند، حاضر شد و فرمود: «امروز خلافت‌ نبوّت‌ منقطع‌ شد!...» (  به‌ روايت‌ حافظ‌ ابوسيعد بن‌ سمان‌ و ديگران‌ (السيف‌ المسلول‌: 52).). 
از حضرت‌ محمد باقر (رح) نقل‌ شده‌ كه‌ فرمود:
«روزي‌ حضرت‌ عمر نزد حضرت‌ علي‌ از اين‌كه‌ مبادا در دوران‌ خلافتش‌ نسبت‌ به‌ كسي‌ بي‌عدالتي‌ كرده‌ باشد اظهار ترس‌ و دلواپسي‌ نمود، حضرت‌ علي‌ فرمود: «به‌ خدا قسم‌ كه‌ عدالت‌ شما چنان‌ و چنين‌ و بلكه‌ اظهر من‌ الشمس‌ است‌». 
حضرت‌ عمر (رض) از حضرت‌ حسن‌ و حضرت‌ حسين‌ ـ رضي‌الله عنهما ـ كه‌ در جانب‌ چپ‌ و را