(رض) از عايشه‌ي صديقه‌رضي‌الله‌عنها روايت كرده است؛ عايشه‌رضي‌الله‌عنها مي‌گويد: رسول‌خدا(ص)، عثمان(رض) را به حضور خواست و دستش را بر شانه‌اش زد و آخرين سخني كه (در آن جلسه) به او فرمود، اين بود كه: «اي عثمان! چه بسا خداي متعال، پيراهني بر تنت كند؛ اگر منافقان، مي‌خواستند آن را از تنت درآورند، اين كار را مكن تا آنكه مرا ملاقات نمايي». راوي مي‌گويد: به عايشه‌رضي‌الله‌عنها گفتم: اي مادر مؤمنان! چرا تا كنون اين حديث را بيان نكردي؟ فرمود: به‌خدا سوگند كه آن را فراموش كرده و از ياد برده بودم». راوي مي‌افزايد: اين حديث را براي معاويه بن ابوسفيان(رض) بازگو كردم، اما او، روايت مرا نپذيرفت و به ام‌المؤمنين نامه نوشت و از او درخواست كرد كه آن حديث را برايش بنويسد و ارسال كند. عايشه‌رضي‌الله‌عنها، آن حديث را براي معاويه(رض) نوشت و ارسال كرد.(7)  پافشاری معاويه(رض) و مسلمانان شام بر اجراي حكم خداوند(عزوجل) درباره‌ي قاتلان عثمان(رض)، مهم‌ترين عامل عدم بيعت شاميان و در رأس آنان، معاويه(رض)، با علي(رض) بود. معاويه(رض) از آن جهت با علي(رض) بيعت نكرد كه خواهان محاكمه‌ي زودهنگام قاتلان عثمان(رض) بود، نه آنكه به ولايت شام چشم بدوزد و يا فكر امارت را در سر، بپروراند؛ زيرا او، به‌خوبي مي‌دانست كه خلافت، حق يكي از اعضاي شوراي شش‌نفره‌ است كه هنوز در قيد حيات قرار دارد؛ و چه كسي بهتر از علي(رض)؟(8)  دليلش، روايتي‌ست كه يحيي بن سليمان جعفي با سند خوبي از ابومسلم خولاني، نقل نموده؛ ابومسلم، از معاويه(رض) پرسيد: آيا تو، از آن جهت با علي(رض) مي‌جنگي كه خود را همسان او مي‌داني؟ فرمود: «به‌خدا سوگند، من، مي‌دانم كه علي(رض)، از من داناتر است و بيش از من، سزاوار خلافت مي‌باشد؛ اما آيا شما نمي‌دانيد كه عثمان(رض)، مظلومانه كشته شده و من، پسرعموي او هستم و به خونخواهي او برخاسته‌ام؟ پس نزد علي(رض) برويد و به او بگوييد: قاتلان عثمان(رض) را به من تحويل دهد…». آنان، نزد علي(رض) رفتند و درخواست معاويه(رض) را مطرح نمودند، اما علي(رض) به درخواست معاويه(رض)، ترتيب اثر نداد.(9)  در روايتي آمده است كه علي(رض) فرمود: «مشروط به اينكه در بيعت من داخل شود و آنان را براي محاكمه، نزد من بياورد». اما معاويه(رض)، اين را نپذيرفت.(10)  البته اين سؤال وجود دارد كه آيا معاويه(رض)، به سبب طمع‌هاي مادي و دنيوي، در برابر علي(رض) قيام كرد؟
در پاره‌اي از روايات، معاويه(رض)، به طمع‌ورزي متهم شده است؛ در اين روايات، بدين نكته اشاره و بلكه تصريح شده كه دشمني كهنه و ديرينه‌ي بني‌اميه با بني‌هاشم از دوران جاهليت، معاويه(رض) را به سركشي از علي(رض)، واداشت! در اين روايات، اصحاب رسول‌خدا(ص)، به‌شدت مورد طعن و سرزنش قرار گرفته‌ و به اتهامات واهي و بي‌اساسي متهم شده‌اند. متأسفانه، اين رويه در برخي از كتاب‌هاي معاصر نيز دنبال شده است. بايد دانست كه اين روايات، از هر جهت، ضعيف و بلكه ساختگي، بي‌اساس و غير قابل قبول مي‌باشد. برخي از تاريخ‌نگاران مغرض، دامنه‌ي اتهامات بي‌اساسي را كه بناحق بر معاويه(رض) وارد شده، گسترانده‌ و اختلاف معاويه(رض) با علي(رض) را برآمده از طمعش به خلافت دانسته‌اند؛ آنان، عزل معاويه(رض) از امارت شام را مهم‌ترين سبب مخالفتش با علي(رض) برشمرده‌اند. اين روايات، ساخته و پرداخته‌ي عده‌اي غرض‌ورز است كه بيشتر در كتاب الإمامة و السياسة نقل شده است؛ بايد دانست كه هرچند اين كتاب، منسوب به ابن‌قتيبه‌ي دينوري رحمه‌الله مي‌باشد، اما در واقع، رافضي كينه‌توزي، آن را به نگارش درآورده است.
اينك به بيان مهم‌ترين دلايلي مي‌پردازيم كه نشان مي‌دهد انتساب كتاب الإمامة و السياسة به ابن‌قتيبه، اشتباه و بلكه هدفمند و مغرضانه است:
1ـ كساني كه به شرح حال ابن‌قتيبه رحمه‌الله پرداخته‌اند، در ميان تأليفاتش هيچ نامي از كتابي در زمينه‌ي تاريخ به نام الإمامة و السياسة به ميان نياورده‌اند. تنها كتابي كه از ابن‌قتيبه در موضوع تاريخ مي‌شناسيم، كتاب المعارف است.
2ـ كسي كه كتاب الإمامة و السياسة را ورق بزند، چنين برداشت مي‌كند كه ابن‌قتيبه، در دمشق و مغرب، اقامت نموده است، حال آنكه تنها نقل و انتقالي كه ابن‌قتيبه‌رحمه‌الله انجام داده، از بغداد به دينور بوده است.
3ـ شيوه‌ي نگارش نويسنده‌ي الإمامة و السياسة، به‌كلي با سبك نوشتاري كتاب‌هايي كه از ابن‌قتيبه در دسترس است، متفاوت مي‌باشد؛ چنانچه ابن‌قتيبه، مقدماتي طولاني بر كتاب‌هايش نوشته و هدفش از نگارش كتاب را بيان نموده است، در صورتي كه كتاب الإمامة و السياسة، مقدمه‌ي كوتاهي دارد که در سه سطر خلاصه مي‌شود. ساختار كلي و اسلوب نگارشي اين كتاب، تفاوت آشكاري با شيوه‌ي نوشتاري ابن‌قتيبه‌رحمه‌الله دارد.
4ـ مؤلف كتاب مزبور، در نقل روايت از ابن ابي‌ليلي، به‌گونه‌اي عمل نموده كه گويا او را ديده است؛ ابن ابي‌ليلي، همان محمد بن عبدالرحمن بن ابي‌ليلي است كه فقيه و قاضي كوفه بود. وي، در سال 148 هجري درگذشت؛ شايان ذكر است ابن‌قتيبه‌رحمه الله در سال 213 هجري يعني 65 سال پس از وفات ابن ابي‌ليلي، چشم به جهان گشود.
5 ـ بخش زيادي از روايات كتاب مذكور، با صيغه‌ي تمريض،(11)  نقل شده است. چنانچه در خيلي از موارد، نقل روايات، بدون سند و با عباراتي از اين قبيل است كه: از بعضي مصري‌ها، چنين روايت كرده‌اند…؛ از محمد بن سليمان از مشايخ اهل مصر، روايت نموده‌اند…؛ برخي از مشايخ مغرب، براي ما اين حديث را نقل كرده‌اند…. شايان ذكر است به كار بردن چنين عباراتي، با روش علميِ نقلِ روايات فاصله دارد و ابن‌قتيبه در كتاب‌هايش اسلوب علمي نقل روايات را رعايت نموده است؛ از اين‌رو در هيچ‌يك از كتاب‌هايش، از روش غيرعلمي نقل روايات استفاده نكرده است.(12) 
6 ـ ابن‌قتيبه‌رحمه الله، از جايگاه و منزلت ويژه‌اي نزد اهل سنت برخوردار است و در دانش و دينش، ثقه و مورد اعتماد مي‌باشد. سلفي مي‌گويد: ابن‌قتيبه، از رجال مورد اطمينان و از سلك اهل سنت مي‌باشد. ابن‌حزم مي‌گويد: ابن‌قتيبه، در دين و علمش، ثقه است؛ خطيب بغدادي نيز همين ديدگاه را دارد. ابن‌تيميه مي‌گويد: ابن‌قتيبه، جزو كساني است كه به احمد و اسحاق، نسبت يافته‌اند؛ وي، جزو مدافعان به‌نام و مشهور اهل سنت است.(13)  بنابراين آيا امكان دارد كه شخصيتي همچون ابن‌قتيبه، با اين‌همه جايگاه و منزلت علمي، كتابي همچون الإمامة و السياسة را به نگارش درآورد كه سيماي زشتي از تاريخ اسلام به تصوير كشيده و اتهامات بي‌اساسي به اصحاب رسول‌خدا(ص) وارد نموده است؟!(14) 
7ـ نويسنده‌ي كتاب الإمامة و السياسة، به‌شدت بر صحابه(رض)، خرده‌گيري نموده و عبارات ناشايستي درباره‌ي آنان، به‌كار برده است؛ چنانچه از ابن‌عمر(رض)، سيماي شخصي بزدل، و از سعد بن ابي‌وقاص(رض)، شخصيت حسودي به تصوير كشيده و گفته است: عايش