 كه مادرشان، ام‌ حسن بنت كعب بن عبدالله بن ابي بكر بن كلاب بن ربيعه بن عامر بن صعصعه نام داشت.
* معاويه و اسحاق و قثم كه نسلي از وي به‌ جا نمانده است و نيز ام‌عون.(3) 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات الكبري (2/6) با تحقيق سلمي.
2) همان (2/6).
3) همان (2/6).جعفر بن ابي‌طالب(رض) به همراه همسرش اسماء و فرزندانش عبدالله، عونه و محمد و همچنين آن دسته از مسلماناني كه با او به حبشه هجرت كرده بودند، روزِ فتح خيبر به حضور رسول گرامي اسلام(ص) رسيدند و آن حضرت(ص) از ديدن آنها بسيار خرسند گرديد. رسول‌خدا(ص) عمرو بن اميه ضمري را نزد نجاشي فرستاده بود تا از وي تقاضا كند كه مسلمانان را به ديار خودشان بازگرداند. نجاشي نيز آنان را سوارِ دو كشتي كرد و به ديارشان فرستاد؛ از قضا، اين بزرگواران، روز فتح خيبر به محضر رسول‌خدا(ص) رسيدند. ابوموسي اشعري(رض) و تعدادي از افراد قبيله‌اش جعفر بن ابي‌طالب(رض) را در اين سفر همراهي مي‌كردند.ابوموسي اشعري(رض) مي‌گوید: «در يمن بوديم كه خبر ظهور نبي اكرم (ص) به ما رسيد. پس من و دو برادرم كه يكي ابوبرده و ديگري ابورهم نام داشت و من از آنها كوچكتر بودم، همراه پنجاه و سه تن از افراد قبيله ام به قصد هجرت به سوي پيامبر اكرم (ص) به راه افتاديم. پس سوار كشتي شديم. اما كشتي ما را نزد نجاشي در حبشه برد. همزمان با ما، جعفر بن ابي طالب نيز بدانجا آمد. ما نزد او مانديم تا زماني كه همه به مدينه رفتيم. و رفتن ما مصادف با فتح خيبر بود. تعدادي از مردم به ما كه اهل كشتي بوديم، مي گفتند: ما در هجرت از شما پيشي گرفته ايم. روزي، اسماء دختر عميس رضي الله عنها كه قبلاً به حبشه هجرت كرده بود و همراه ما از حبشه آمد، به ديدار حفصه رضي الله عنها همسر نبي اكرم(ص) رفت. در آن اثنا، عمر(رض) نزد حفصه آمد و چون اسماء را ديد، پرسيد: اين كيست؟ حفصه گفت: اسماء دختر عميس است. عمر(رض) گفت: همان حَبَشي كه از راه دريا آمده است؟ اسماء گفت: بلي. عمر(رض) گفت: ما در هجرت، از شما پيشي گرفته ايم. از اينرو، به (قرب و دوستي) رسول‌خدا(ص) سزاوارتريم. اسماء خشمگين شد و گفت: سوگند به خدا، هرگز چنين نيست. شما همراه رسول الله(ص)  بوديد، گرسنگان شما را غذا مي داد و افراد ناآگاه را نصيحت مي كرد. ولي ما به خاطر خدا و رسولش در سرزميني دور و بدآب و هوا، در غربت و بيم و هراس، به سر مي برديم. به خدا سوگند تا سخنانت را به اطلاع رسول خدا (ص)  نرسانم، هيچ آب و غذايي نمي خورم. سخنانت را براي نبي اكرم (ص) بازگو خواهم كرد. سوگند به خدا كه نه دروغ بگويم، نه تحريف كنم و نه چيزي بر آنها بيفزايم. هنگامي كه نبي اكرم (ص) آمد، اسماء گفت: اي رسول خدا! عمر چنين و چنان گفت؛ رسول خدا(ص) فرمود: «تو به او چه جوابي دادي»؟ گفت: به او چنين و چنان گفتم. رسول خدا(ص) فرمود: «آنها از شما نسبت به من استحقاق بيشتري ندارند. او و همراهانش، يك هجرت دارند و شما اهل كشتي، دو هجرت داريد».(1) 
مادر عبدالله بن جعفر (اسماء) از فرط خوشحالي، اين فرموده‌ي رسول‌خدا(ص) را به ذهن سپرد و نزد همسفران خويش رفت تا آنان را از اين سخن (كه برايشان، بهترين مژده بود،) باخبر گرداند.(2)  نقل شده اسماء رضي الله عنها در همين مورد گفته‌ است: «مردم، دسته دسته نزدم من مي‌آمدند و در مورد اين فرموده‌ي رسول خدا(ص) از من سؤال مي‌نمودند. به راستي كه هيچ چيزي در دنيا به اندازه‌ي اين سخن آن حضرت(ص)، آنان را خوشحال نمي‌كرد و انگار اين، بزرگترين هديه‌اي بود كه رسول‌ اكرم(ص) به آنها تقديم نموده بود»(3) . پیامبر اکرم(ص) ضمن كسب اجازه از اصحابي كه در فتح خيبر حضور داشتند، مهاجراني كه تازه از راه رسيده بودند را نيز در غنايم خيبر شريك نمود(4) .
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) بخاري، كتاب المغازي (4231).
2) فقه السيرۀ از منیر غضبان، ص535.
3) مسلم (2502 و 2503).
4) الصراع مع اليهود از أبي فارس (3/96).يحيي بن ابي يعلي مي‌گويد: از عبدالله بن جعفر(رض) شنيدم كه گفت: زماني را كه رسول‌خدا(ص) به خانه‌ي ما آمد و مادرم را از شهادت پدرم باخبر فرمود، به ياد دارم. در آن هنگام، رسول اکرم(ص) دست (مباركش) را بر سر من و برادرم مي‌كشيد؛ من، به چهره‌ي مبارك او نگاه كردم و ديدم كه قطرات اشك، از چشمان وي سرازير است؛ به نحوي كه محاسن آن بزرگوار، خيس شده بود. سپس رسول خدا(ص) دعا نمود: (اللهم! إن جعفراً قد قدم الي أحسن الثواب فاخلفه في ذريته بأحسن ما خلقت من عبادك في ذريته) يعني: «بارخدايا! جعفر در راستاي بهترين (نيكي و) ثواب گام برداشت و به ديار باقي شتافت؛ پس (تو نيز) بهترين خير و نعمتي را كه به نسل و ذريه‌ي يكي از بندگان خويش ارزاني داشته‌اي به فرزندان جعفر نيز ارزاني كن و پس از جعفر، خود، سرپرستی آنان را بر عهده گير». آنگاه آن حضرت(ص) خطاب به اسماء فرمود: (يا اسماء: ألا ابشرك؟) يعني:«اي اسماء! آيا نمي‌خواهي تو را به چيزي بشارت دهم؟» گفت: «اي رسول‌خدا!پدر و مادرم فداي شما؛ بشارت شما چيست؟» فرمود: (إنّ الله جعل لجعفر جناحين يطير بهما في الجنة) يعني: «همانا خداوند در بهشت دو بال به جعفر ارزاني نموده تا با آنها در بهشت پرواز كند». اسماء رضي الله عنها گفت: «اي رسول‌خدا!پدر و مادرم فداي شما؛ مردم را از اين موضوع باخبر نماييد. عبدالله(رض) مي‌گويد: سپس آن حضرت(ص) دست مرا گرفت و درحالي كه دست مباركش را بر سرم مي‌كشيد، بالاي منبر رفت و من را نيز در پايين‌ترين پله‌ي منبر نشاند. آنگاه در حالي كه حزن و اندوه فراواني در چهره‌اش نمايان بود، فرمود: (الا إن جعفراً قد استشهد و قد جعل له جناحان يطير بهما في الجنة) يعني: «هان! همانا جعفر((رض)) به شهادت رسيد و به او دو بال داده شد تا با آنها در بهشت پرواز كند». سپس رسول اکرم(ص) به خانه‌ي خويش رفت و من را نيز با خود برد و دستور داد تا براي خانواده‌ي جعفر(رض) غذايي آماده كنند. خادم آن حضرت(ص)، مقداري جو پاک نمود و سپس جوهاي پاک‌شده را آسياب كرد؛ آنگاه آرد جو را پخت و از آن غذايي تهيه نمود. رسول ‌گرامي اسلام(ص)، برادرم را نيز فرا خواند و بدين ترتيب من و برادرم، با پیامبر اکرم(ص) غذا خورديم.(1)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات، به تحقيق سلّمي (2/8). سند اين روايت بسيار ضعيف است و البته شواهدي نيز در تأیید آن وجود دارد.عبدالله بن جعفر(رض) مي‌گوید: پس از آنكه سه روز از شهادت پدرم گذشت، رسول اكرم(ص) باري ديگر نزد خانواده‌ي ما آمد و فرمود: (لا تبكوا لأخي بعد اليوم..) يعني: «از امروز به بعد براي برادرم گريه نكنيد». سپس فرمود: «پسران برادرم را نزد من بياوريد». عبدالله(رض) نقل مي‌گوید: من و برادرم را نزد رسول خدا(ص) بردند؛ در حالی که چندان مرتب نبودیم. رسول‌خدا(ص) فرمود: «آرايشگري فرا بخوانيد» تا اينكه آرايشگري آمد و به دستور رسول‌خدا(ص) موهاي سرمان را تراشيد. آنگاه رسول اکرم(ص) فرمود: (أما محمد فشبه عمّنا ابي‌طالب و أما عبد