ن عبدالله بن جعفر(رض) و عبيدالله بن قيس رخ داده است.(1) 
مصعب بن عبدالله مي‌گوید: عبدالملك بن مروان، به ابن‌قيس گفت: «واي بر تو اي ابن‌قيس! آيا از خدا نترسيدي، بدان‌گاه كه خدا را بر بخشندگی ابن‌جعفر(رض) گواه گرفتی؟ آيا بهتر نبود، به جاي گفتن «خدا مي‌داند»، مي‌گفتي: «مردم مي‌دانند»؟ ابن‌قيس گفت: به خدا سوگند كه هم خداوند(عزوجل) و هم تو، و هم همه‌ي مردم، اين را مي‌دانند (كه عبدالله بن جعفر(رض)، خيلي بخشنده و سخاوتمند است).(2) 
شماخ بن ضرار در مدح عبدالله بن جعفر(رض)، چنين سروده است:
إنـك يا ابـن جعفـر نعم الفـتي	و نعـم مـأوي طــارق إذا أتـي
و رب ضيف طرق الحي سري	صـادف زاداً و حديثاً ما اشتهـي(3) 
يعني: «اي ابن‌جعفر! تو، چه نيكو جوانمردي هستي و چه نيكو پناهگاهي براي افرادي كه درب خانه‌ات را مي‌كوبند. چه بسيار ميهماناني كه شب‌هنگام درب خانه‌ات را مي‌كوبند و با استقبال و سخناني مواجه مي‌شوند كه مطلوب آنهاست».
باري عبدالله بن جعفر(رض)، بيمار بود؛ در اين اثنا، يك باديه‌نشين، نزدش آمد و ابيات ذيل را سرود:
كم لـوعـة للنـدي وكـم قلق	للجود و المكرمـات من قلقلك
ألبـسـك الـلّه منـه عـافـيـة	في نومك المعتري وفي أرقك
أخرج من جسمك السقام كما	أخــرج ذم الفعـال مـن عنقـك
يعني: «چون تو، ناراحت و بيمار گشتي، بخشندگي و سخاوت و كرم نيز آشفته و مضطرب گرديد.
خداوند، تو را در خواب و بيداري‌ات، از اين بيماري شفا دهد، همچنانكه وجودت را از افعال زشت و خساست، عاري ساخته است».
عبدالله بن جعفر(رض) هزار دينار به شاعر مزبور، پاداش داد.(4) 
گذر عبدالله بن جعفر(رض) در یکی از سفرهايش، به دو جوان افتاد كه مشغول برافروختن آتش در زير ديگي بودند. يكي از آنها، رو به عبدالله(رض) كرد و گفت:
أقـول لـه حين ألفيـته	عليـك السـلام أبا جعفر
يعني: «آن‌گاه كه او را دريابم، با وي انس مي‌گیرم و به او مي‌گويم: اي ابوجعفر! سلام بر تو».
عبدالله بن جعفر(رض) با شنيدن اين سخن، ايستاد و گفت: عليك السلام و رحمة الله.
آن جوان گفت:
و هذي ثيابي قد أخلقت	و قـد عفني زمـن منـكر
يعني: «لباس‌هايم، كهنه شده و روزگار، به كامم تلخ و ناگوار است».
عبدالله(رض) فرمود: «لباس‌هايم را بگير و بپوش تا روزگار، به كامت گردد». گفتني است: در آن هنگام عبدالله(رض) لباسي فاخر بر تن داشت.
آن جوان گفت: 
فأنـت كـريـم بـنـي‌هـاشم	و في البيت منها الذي يذكر
يعني: «تو، جوانمرد و بخشنده‌ي بني‌هاشم هستي و همان‌گونه اي كه تو را (به سخاوت و بخشندگي) توصيف مي‌كنند».
عبدالله(رض) گفت: برادرزاده‌ام! آنچه تو مي‌گويي، صفات رسول اكرم(ص) است. (نه من).(5) 
باري مردي، نامه اي براي عبدالله بن جعفر(رض) نوشت و آن را زير بالشي گذاشت كه عبدالله(رض) بر آن تكيه مي‌داد. وقتي عبدالله(رض) آن بالش را برگرداند، مشاهده كرد كه نامه‌اي آنجاست. و سپس تمام مطالب نامه را خواند. آن‌گاه نامه را سر جايش نهاد. در ضمن، كيسه‌اي حاوي پنج‌هزار دينار نيز آنجا گذاشت تا صاحب نامه، آن را بردارد. زماني كه نويسنده‌ي نامه، نزد عبدالله(رض) آمد، عبدالله(رض) فرمود: بالش را برگردان و آنچه را كه زير آنست، براي خود بردار. او نيز چنين كرد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الإستيعاب (3/882) و نيز گفته شده: نامش، عبدالله بوده است.
2) تاريخ دمشق (29/185).
3) الإصابة (4/39).
4) تاريخ دمشق (29/194).
5) تاريخ دمشق (29/199).عبدالله بن جعفر(رض) مبلغي معادل يك ميليون درهم به عنوان وام، به زبير(رض) داده بود. پس از اينكه زبير(رض) وفات نمود، عبدالله بن زبير(رض) نزد ابن‌جعفر(رض) رفت و گفت: اي عبدالله! در وصيت‌نامه‌ي پدرم نوشته شده كه وي، يك ميليون درهم از تو، بستانكار بوده است. آيا تو، اين را قبول داري؟ پاسخ داد: زبير(رض)، آدم راستگويي بود. از اين‌رو هر زمان كه بخواهی، می توانی طلبش را بگيری. پس از مدتي، عبدالله بن زبير(رض) نزد عبدالله بن جعفر(رض) آمد و گفت: من، اشتباه كرده بودم؛ پدرم، در وصيت‌نامه‌اش نوشته است كه تو، از او بستانكاري. ابن‌جعفر(رض) فرمود: باشد؛ همه را بخشيدم. ابن‌زبير(رض) گفت: نه؛ من، اين را نمي‌پذيرم.(1) 
ذهبي رحمه الله مي‌گويد: اين حكايت، حاكي از نهايت جود و سخاوتي است كه تاكنون سراغ داريم.(2) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاريخ الإسلام (61/80).
2) همان ص431.عمر فاروق(رض) از علي بن ابي‌طالب(رض) ام‌كلثوم را كه دختر فاطمه دخت رسول اكرم(ص) نيز بوده، خواستگاري كرد و علي مرتضي(رض) نيز ام‌كلثوم را به ازدواج عمر(رض) درآورد. چراكه به عمر(رض) اطمينان داشت و مناقب و فضايش عمر(رض) مورد قبول علي(رض) بود و علي به خوبيهاي عمر(رض) اذعان مي‌كرد. اينكه علي مرتضي(رض)، دخترش ام‌كلثوم را به ازدواج عمر(رض) درآورد، بيانگر اين است كه روابط آنها با يكديگر محكم و استوار و خجسته بوده و همين روابط خوب و مباركشان، دل دشمنان را مي سوزاند و بيني‌هايشان را به خاك مي‌مالد.(1)  ام‌كلثوم رضي الله عنها، دختري به نام رقيه و پسري به نام زيد، براي عمر(رض) به دنيا آورد. روايت شده كه زيد بن عمر(رض) در درگيري و مشاجره ي يكي از طوايف بني عدي بن كعب حضور يافت و شبانگاه به سوي آنها رفت تا درميانشان صلح و آشتي برقرار كند. در اين گيرودار، ضربه‌اي به سرش خورد و بلافاصله جان باخت. مادر زيد، از بابت كشته شدن فرزندش، سخت اندوهگين شد و از اين بابت، غش و ضعف كرد و همان دم، وفات نمود. بدين‌سان ام‌كلثوم و پسرش زيد بن عمر، همزمان دفن شدند و عبدالله بن عمر بن خطاب(رض)، بر آنها نماز جنازه را ادا كرد.(2)  بنده در كتاب سيرت عمر بن خطاب(رض)، به تفضيل درباره‌ي ام‌كلثوم رضي الله عنها سخن گفته‌ام.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الشيعة و اهل البيت، ص105.
2) أسد الغابة (7/425)؛ نساء اهل البيت، منصور عبدالحكيم، ص185.محمد بن عبيدالله ابي‌مليكه از پدرش از جدش روايت مي‌كند كه: باري فقيه ‌حجاز، ابن‌عمار، نزد نخاس رفت تا از وي كنيزي بخرد. نخاس، كنيزي بر وي عرضه داشت و قيمتي برايش تعيين نمود كه خيلي فراتر از پولي بود كه ابن‌عمار با خود داشت. كنيز مذكور، بسيار خوش‌سيما و زيبا‌روي بود و چون ابن‌عمار، او را ديد، دلبسته‌اش شد. دلبستگي ابن‌عمار به آن كنيز، افزايش يافت و سبب بروز مشكلاتي براي او گرديد. نخاس كه از اين موضوع باخبر شد، تا توانست بر قيمت كنيز افزود. از اين‌رو وقتي ذكر اين كنيز نزد ابن‌عمار به ميان مي‌آمد، از خود بي‌خود مي‌شد. به همين سبب عطاء، طاووس و مجاهد رحمهم الله، نزدش رفتند و او را سرزنش كردند. ابن‌عمار، چنين سرود:
يلومني فيك اقوام اجالسهم	فما أبالي أطار اللوم أو وقعا
يعني: «اي كنيز! همنشينانم، مرا به خاطر تو سرزنش مي‌كنند، اما من از اين ملامت‌ها باكي ندارم و بدان اهميت نمي‌دهم».
سرانجام خبر دلباختگي ابن‌عمار به آن كنيز، به عبدالله بن جعفر(رض) نيز رسيد. وي، شخصي را 