
آنها وقتی که تو را برای این مقام برگزیده‌اند، از خودگذشتکی نداشته‌اند، بلکه هر اثری (از نیکی) که دارند از نیکی توست.
پس بر آن دختر بچه منّت گذار که در بستر رودخانه میان شن و گرد و خاک زندگی می¬کند.
اهل و عیالم فدایت باد، که میان من و آنها عرض یک فلات فاصله هست و از آنها خبری ندارم».
عمر(رض) از آنچه شنید متأثر شد و فرمان آزاد شدنش را صادر کرد، و برای بستن زبانش چاره‌اندیشی کرد و حیثیت مسلمانان را با سه هزار درهم از او خریداری کرد، از این روی حطیئه در مقام دادخواهی گفت: 
أخذت أطراف الكلام فلم تدع
ومنعتني عرض البخيل فلم يخف
		شتما يضر ولا مديحاً ينفع
شتمي و  أصبح   آمنا  لا   يفزع 

«نوک زبانم را از کلام گرفته‌ای، نه ناسزاگویی زیان بخش برایم باقی مانده و نه مدح مفید.
از حیثیت و آبروی انسان خسیس و فرومایه در برابر من حمایت کردی، و دیگر از مذمّت من ترس و بیمی ندارد و امنیّت یافته».
جلوگیری از هجو سرایی او راه‌حل نهایی را اعمال کرد، بنابر این او را نزد خود نشاند و به قطع زبان تهدیدش کرد، سپس حطیئه گفت: ای امیرمؤمنان! به خدا سوگند من پدر و مادرم و همسرم و خودم را هم هجو کرده‌ام، لذا عمر (رض) تبسمی کرد و از او درگذشت.(4)  
اینجا حادثه‌ای دیگر شبیه همین حادثه هست که صاحب کتاب (زهر الآداب) آن را ذکر کرده و می¬گوید: بنی عجلان با این نام (عجلان) افتخار می¬کردند و با آن نشانه اظهار شرف و بزرگواری می¬کردند، زیرا عبدالله بن کعب که پدر بزرگ ایشان بود به این علّت به این نام شهرت یافت که برای پذیرایی و خدمت به میهمان بسیار سریع و با عجله اقدام می¬کرد، و این امر را مایه شرف و بزرگی به حساب می‌آوردند، تا جایی که نجّاشی شاعر که نامش قیس بن عمرو بن کعب بود ایشان را در قصیده‌ای هجو نموده و گفت: 
اولئک اخوال اللعین و اسرة الـ
و ما سمی العجلان الا لقوله‌ 
		ـهجین و رهط الواهن المتذلل
خذ القعب و احلب ایها العبد واعجل

«آنها دائی طرد شده و خانواده پست و بزدل و خوار هستند.و تنها بدین علّت به عجلان شهرت یافتند که می¬گفت: کاسه را بگیر و شیر بدوش و عجله کن».
روایت کنندگان تاریخ گمان کرده‌اند که وقتی نجّاشی این قصیده¬ی هجائی را سرود نزد عمر از او شکایت کردند، پس او را حبس کرد، و نیز گفته شده: او را تازیانه زد.(5) 
بنابراین خلیفه عمر(رض) افراد را به علّت اشعار هجائی تنبیه و سرزنش می-کرد، نه همین و بس، بلکه به خاطر انواع دیگر از شعر آنها را تعزیر می کرد، مانند تعرّض به حیثیّت مسلمانان، تحریک و ایجاد خشم و کینه و نیز تعرض به زنان مسلمان، همانگونه که دکتر واضح صمد به تفصیل این موضوع را بیان کرده است.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) منبع سابق ص 219
2) الأدب فی الاسلام ص 172.
3) عبقریة عمر ص 246.
4) الکامل فی الأدب 2/725.
5) زهر الآداب قیروانی 1/54، الأدب فی الإسلام ص92.امیه بن اسکر کنانی که سرور و سادات قوم خویش بود، پسری به نام کلاب داشت که در زمان خلافت عمر(رض) به مدینه هجرت کرد، مدّتی در آنجا اقامت گزید، سپس روزی با طلحه بن عبیدالله و زبیر بن عوام ملاقات کرد و از آنها پرسید: بالاترین عمل نیک در اسلام چیست؟ گفتند: جهاد در راه خدا. بنابراین از عمر بن خطاب درخواست کرد که او را آماده اعزام به جهاد کرد. طلحه و زبیر گفتند: بسوی جنگ با ایرانیان اعزام می‌شوی، امیه برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان! این یکی از روزهای خاطره انگیر و به یادماندنی من است، ای کاش من هم پیر و فرتوت نبودم! پسرش کلاب که مردی زاهد و عابد بود گفت: ای امیرمؤمنان! امّا من جانم را و این دنیا را به بهای آخرت می‌فروشم (و راهی جنگ و جهاد می‌شوم). پدرش امیه که در سایه درخت خرمایی نشسته بود دست به دامان کلاب شد و گفت: پدر و مادر پیر و ناتوانت رها مکن همانگونه که تو را در دوران ناتوانی پرورش دادند، اکنون که به تو نیازمند شده‌ایم رهایمان می‌کنی. کلاب گفت: آری، برای کاری بهتر شما را ترک می‌کنم، بنابر این بعنوان مجاهد راه خدا بعد از خشنود کردن پدر عازم جنگ شد، بعد از مدّتی دلتنگ شد، روزی که در زیر درخت خرمایی نشسته بود ناگهان متوجه کبوتری شد که جوجه‌اش را صدا می¬کرد، پیرمرد از دیدن این صحنه به گریه و زاری افتاد و چون همسرش او را در آن حال دید او هم گریه و زاری به راه انداخت و این سروده را می خواند: 
لمن شیخان قد نشدا کلابا
انادیه‌ فیعرض فی اباء
لذا هتفت حمامة بطن وج
فان مهاجرین تکنفاه‌
تکت ابا مرعشة بداه‌
تنقص مهده‌ شفقا علیه‌
فانک قد ترکت اباک شیخا
		کتاب الله‌ لو قبل الکتابا
فلا و ابی کلاب ما اصابا
علی بیضاتها ذکرا کلابا 
ففارق شیخه‌ خطأ و خابا
و امک ما تسیغ لها شرابا
و تجنبه‌ اباعرها الصعابا
یطارق اینقا شربا ترابا
 
«آن پدر و مادر پیر پسرشان کلاب را با کتاب خدا قسم دادند، ای کاش قبول می‌کرد، او را می¬خوانیم ولی رویگردان است و نمی¬پذیرد، نه سوگند باد اشتباه کرد.
لذا وقتی که کبوتر درّه ‹وج› با جوجه و تخم هایش نجوا کرد پدر به یاد کلاب افتاد.
کلاب وظیفه خرج و کفایت دو مهاجر را بر عهده داشت، ولی از آن پیر جدا شد، اشتباه کرد و زیانکار شد.
پدری را ترک کردی که دستهایش می¬لرزد، و مادرش از غم فراق، نوشیدنی برایش گوارا نیست. مادر با مهربانی گهواره‌اش را تکان می‌داد و او را پاک نگه می‌داشت و سختی را تحمّل می‌کرد.
تو (ای کلاب!) پدر پیرت را ترک کرده‌ای که به شترهای لاغر می‌زند و با طرب برای آب خوردن می‌روند و اگر تند حرکت کنند گرد و خاک را از زمین برمی‌خیزد.
پدرت شوق دیدارش و آرزوی بلند دیدنت را دارد و تک و تنها، غمگین و رنجور گریه می‌کند، و امیدی به بازگشت تو ندارد.
اگر تو بعد از (آن همه غم و اندوه من) به دنبال اجر و پاداش باشی مانند کسی هستی که آب طلب کند ولی جز سراب نیابد».(1) 
امیه چشمانش را از دست داده بود، بنابراین همراه راهنمایش نزد عمر (رض) رفت که در آن موقع در مسجد بود، سپس این شعر را سرود: 
اعاذل قد عذلت بغیر علم
فاما کنت عاذلتی فردی
لؤم اقض اللبانة من کلاب
فتی الفتیان فی عسر و یسر
فلا و ابیک ما بالیت و جدی
و ایفادی علیک اذا شتونا
فلو فلق الفؤاد شدید وجد
		و ما تدرین عاذل ما الاقی
کلابا اذ توجه‌ للعراق
غداة غد و آذان بالفراق 
شدید الرکن فی یوم التلاقی
ولا شفقی علیک و لا اشتیاقی
و ضمک تحت نحری و اعتناقی
لهم سواد قلبی بانفلاق
 
«ای لومه‌گر! بدون اینکه خبر داشته باشی مرا سرزنش می‌کنی، تو نمی‌دانی من از چه غمی رنج می‌برم.
اگر مرا سرزنش می‌کنی فردا کلاب را نزد من برگردان، که روی بسوی عراق نهاد و عازم آن‌جا شد.
طوری او را سرزنش کن که فردا از تصمیم خود منصرف شود و اعلام جدایی (از آنها) کند.
مردان جوانمرد در سختی و رفاهیت بصورت یکسان ثابت قدم و استوارند، و در روز مواجه با دشمن محکم و پابرجا هستند.
سوگند به پدرت که شوق دیدار و مهرورزیها و علاقه‌ای که به تو داشته‌ام، اعزام شدنم به نزد تو وقتی که زمستان را سپری کردم و ...برایم مهم نیست،  و