و را دید متوجّه شد غریبه است، پس او را به خآنهاش برد، ولی چیزی نگفت، صبح ابوذر به مسجدالحرام رفت و تا شب آن جا ماند، دوباره علی آمد و او را به خانه برد، از او پرسید برای چه به مکّه ‌آمده‌ای؟ 
ابوذر اوّل از علی عهدگرفت که به کسی چیزی نگوید، سپس گفت: آمده‌ام که با این فردی که ‌ادّعای پیامبری می‌کند، ملاقات کنم.
علی گفت: او رسول و پیامبر بر حق خداست، حال که می‌خواهید با او ملاقات کنی، صبح پشت سر من بیا، اگر چیزی دیدم که برایت خطری داشت، چنان می‌ایستم که گویا آب می‌ریزم، اگر به رفتن ادامه دادم، تو نیز بیا. به هر حال ابوذر طبق همین برنامه با رسول خدا(ص) ملاقات کرد و حرف‌های ایشان را شنید و مسلمان شد. بعد از این پیامبر (ص) به او گفت: «ارجع الی قومک فأخبرهم حتی یاتیک أمری». یعنی: به میان قوم خود برگرد و آنها را از این امر آگاه کن، تا فرمان من به تو برسد.
ابوذر گفت: به خدا سوگند! باید مسلمان شدنم را با آواز بلند در میان اهل مکّه‌ اعلام کنم. فردای آن شب به مسجد الحرام رفت و با صدای بلند فریاد زد: «أشهد آن لا إله‌الا الله و أن محمداً رسول‎الله »، بلافاصله مشرکان به او حمله ور شدند و او را زیر مشت و لگد گرفتند تا این که عباس بن عبدالمطلب آمد و آنها را از انتقام جویی قبیله‌ی غفّار و ممانعت از تجارتشان که‌از مسیر قبیله‌ی غفار به سمت شام می‌گذشت، بیم داد و او را از دستشان نجات داد.(1) 
ابوذر قبل از اینکه خودش نزد پیامبر (ص) بیاید، برادرش را فرستاده بود که درباره‌ی او تحقیق کند، برادرش حرفهایی را که‌از پیامبر شنیده بود به ابوذر بازگو کرده و گفته بود که به خوبیهای اخلاق دستور می‌دهد و سخنانش شعر نیست. ابوذر بعد از شنیدن این حرفها گفت: مرا قانع نکردی و چیزی که من در پی آنم دستگیرم نشد، بنابراین تصمیم گرفت که خودش به ملاقات پیامبر برود و برادرش به او هشدار داده بودکه مردم مکّه بشدّت از پیامبر متنفّرند و با او دشمن هستند.(2) 
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) صحیح بخاری با.. 173/7
2) مسلم (2473/1923/4) صحیح السیره‌النبویه، ابراهیم العلی/83 و السیره‌الصحیحه، عمری/1451<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:291.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:292.txt">1- به اختلاط زنان و مردان در بازار اعتراض می‌کرد</a><a class="text" href="w:text:293.txt">2- سود کم را رد نکنید که ‌از سود زیاد محروم می‌شوید</a><a class="text" href="w:text:294.txt">3- خطرناک بودن تجارت قبل از دانستن احکام شرعی آن</a><a class="text" href="w:text:295.txt">4- هر کس قبل از دیگران به جایی رفت به آنجا مستحقتر است</a><a class="text" href="w:text:296.txt">5- محتکر گناهکار و ملعون است</a><a class="text" href="w:text:297.txt">6- ضرر بر سرمایه وارد می‌شود و سود بر اساس قرارداد است</a><a class="text" href="w:text:298.txt">7- سوزاندن روستایی که در آن شراب فروخته می‌شد</a><a class="text" href="w:text:299.txt">8- توجه ‌او به لباس</a><a class="text" href="w:text:300.txt">9- زندانی کردن افراد شرور و مفسد</a><a class="text" href="w:text:301.txt">10- هشدار علی (رض) نسبت به عدم انفاق</a><a class="text" href="w:text:302.txt">11- فراخواندن برای نماز</a><a class="text" href="w:text:303.txt">12- اهتمام به راههای عمومی</a><a class="text" href="w:text:304.txt">13- ظهور بدعت قصّه گویی و مبارزه علی (رض) با آن</a></body></html>امیر المؤمنین علی (رض) می‌کوشید تا اوضاع کسانی را که در بازارها به داد و ستد می‌پردازند، بررسی نماید و آنها را وادار کند براساس شریعت اسلام داد و ستد نمایند و ثابت شده که ‌ایشان رضی الله عنه به بازار توجه خاصی داشت، حُرّ بن جرموز مرادی از پدرش روایت می‌کند که گفت: علی بن ابی طالب (رض) را دیدم که ‌از قصر بیرون آمد در حالی که ‌ازار او تا نصف ساقش بلند بود و چادرش نیز بال زده بود و با شلاقی در بازارها گشت زنی می‌کرد و اهل بازار را به پرهیزگاری و درست معامله کردن فرمان می‌داد و می‌گفت: کیل و ترازو را به تمام و کمال بدهید و مغز استخوانهایی را که با گوشت پوشیده شده‌اند را بیرون نکشید.
 از ابی مطر روایت است که گفت: از مسجد بیرون آمدم، ناگهان دیدم که مردی از پشت سرم صدا می‌زند: شلوارت را بالا بزن، زیرا لباست پاکیزه‌تر می‌ماند و تقوای پروردگارت بیشتر رعایت می‌شود و اگر مسلمان هستی از موهای سرت بگیر، آنگاه پشت سر او راه ‌افتادم، او ازار وردایی پوشیده بود و شلاق به همراه داشت گویی بادیه نشین است، گفتم: این کیست؟ مردی به من گفت: در این شهر غریب به نظر می‌آیی؟ گفتم: بله ‌اهل بصره هستم. او گفت: این امیر المؤمنین علی بن ابی طالب است، او همچنان می‌رفت و شتران را دنبال می‌کرد تا اینکه وارد خانه ابن ابی معیط شد، گفت: بفروشید و سوگند نخورید، زیرا با سوگند خوردن کالا به فروش می‌رسد امّا سوگند برکت آن را از بین می‌برد، سپس پیش خرما فروشان آمد، دید کنیزی گریه می‌کند، گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: این مرد تعدادی خرما به یک درهم به من فروخته، مولایم آن را بازگرداند و اینک او از پس گرفتن آن اباء می‌ورزد. 
آنگاه علی به او گفت: خرمایت را بردار و درهم را به او بده، این کنیز اختیاری ندارد، آنگاه خرما فروش درهم را به کنیز پس داد، گفتم: آیا می‌دانی این کیست؟ گفت: نه. گفتم: این علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین است. آن وقت آن مرد خرمای کنیز را ریخت و یک درهم به او داد و گفت: ای امیرالمؤمنین دوست دارم از من راضی باشی. گفت: هرگاه حق مردم را کامل دهی از تو راضی هستم. سپس از کنار خرما فروشان عبور کرد و گفت: ای خرما‌فروشان به مستمندان کمک کنید که در کسب شما برکت می‌آید، سپس در حالی که مسلمین همراه‌ او بودند به راهش ادامه داد تا نزد ماهی‌فروشان آمد و گفت: ماهی خود مرده‌ای که ‌از روی آب گرفته شده در بازار ما فروخته نمی‌شود. سپس به دار فرات که بازار پارچه فروشان بود آمد.(1) 
 زاذان می‌گوید: او تنها به بازار می‌رفت و فرد گم‌گشته را راهنمایی می‌کرد و ناتوان را یاری می‌داد و از کنار فروشنده‌ها و بقّالها می‌گذشت و بر آنها قرآن می‌خواند: 
(تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) (قصص/83).
ما آن سراي آخرت را تنها بهره كساني مي‌گردانيم كه در زمين خواهان تكبّر و استكبار نيستند و فساد و تباهي نمي‌جويند (و دلهايشان از آلودگيهاي مقام‌طلبي و شهرت‌طلبي و بزرگ‌بيني و تباهكاري، پاك و پالوده‌است) و عاقبت از آن پرهيزگاران است. (2)  
 خلال از ابوسعید روایت می‌کند که گفت: علی به بازار آمد و گفت: ای اهل بازار از خدا بترسید و از سوگند خوردن بپرهیزید، زیرا سوگند خوردن کالا را به فروش می‌رساند اما برکت آن را از میان می‌برد و تاجر فاجر است مگر کسی که حق را بگیرد و حق دیگران را بدهد و السّلام علیکم، سپس برمی‌گشت و باز به نزد آنها می‌آمد و آنچه را که گفته بود تکرار می‌کرد. (3)  
 ابی الصهباء می‌گوید: علی را در بازار کلأ دیدم که ‌از نرخ‌ها می‌پرسید.(4)  
این اشراف و کنترل مستقیم 