رد بدر- در مورد حزن واندوه خود به خاطر کشته شدن عثمان بن عفان می‭گوید: پروردگارا من در پیشگاه تو تعهد می‏دهم که تا وقتی که با تو ملاقات می‏کنم، نخندم.(9)  آنان معتقد بودند که خارج شدن از مدینه در آن مرحله از تاریخ، آن را به سوی لغزش و افتادن در فتنه‭ای سوق می‏دهد که از عواقب آن در هراس هستند(10)  و می‏ترسند سلامت گذشته آنان و ثواب جهاد آنان در کنار رسول خدا در معرض خطر قرار گیرد.(11) 
آنچه ذکر شد به‭این معنی نیست که کسی از صحابه خلیفه را همراهی نکرد، بلکه برخی از آنان همراه وی شدند، اما تعدادشان زیاد نبود. شعبی می‭گوید: غیر از علی، عمار، طلحه و زبیر کسی از صحابه رسول خدا در جنگ جمل حضور نداشتند. اگر کسی نفر دیگری را ذکر کند پس من دروغگو هستم.(12)  در روایت دیگری آمده است: اگر کسی به شما گفت که از صحابه حاضر در نبرد بدر بیشتر از چهار نفر شرکت داشته‏اند، او را تکذیب کن. علی و عمار در یک طرف جنگ و طلحه و زبیر در طرف دیگر قرار داشتند.(13)  در روایت دیگری آمده است: غیر از شش نفر از افراد حاضر در نبرد بدر کس دیگری همراه علی به بصره نرفت.(14) 
پس روشن شد که منظور روایات سابق، آن دسته از صحابه است که در نبرد بدر حضور داشته‏اند. در هر حال تعداداندکی از انصار در فتنه مشارکت داشتند.
 ابن سیرین و شعبی می‏گویند: وقتی که فتنه در مدینه روی داد، اصحاب رسول خدا بیشتر از ده هزار نفر بودند در حالی که کمتر از بیست نفر در آن شرکت نمودند. پس جنگ علی و طلحه و زبیر و صفین فتنه نامیده شد.(15) 
بنابراین از مباحث سابق روشن می‏شود که تعداد صحابه‭ای که همراه علی عازم بصره شدند بسیار کم بود و نمی‭توان به صورت یقینی بیان داشت که آنان در جنگ جمل مشارکت داشته‏اند. به علت سختی این ماجرا و کثرت وقائع آن، منابع تاریخی به مشارکتهای صحابه‭یا شهدا و یا افراد زخمی‏اشاره نکرده‭اند(16)  و تنها یکی از روایات می‭گوید: جمعی از کوفیان و بصریان نیز سبکبار با وی روان شدند که همه هفتصد کس بودند.(17)  چیزی که از این روایت بدست می‏آید این است که به واقعیت آن مرحله نزدیک تر بوده و با مسیر حرکت حوادث انسجام بیشتری دارد. هم چنین به‭این دلیل که مردم مدینه دو دسته شده بودند و برخی میل به عزلت داشتند و برخی از مشارکت در وقائع درنگ می‏ورزیدند.(18) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) الثقات، ابن حبان2/283؛ الأنصار فی العصر الراشدی، ص161.
2) همانجاها.
3) همانجاها.
4) استشهاد عثمان و وقعة الجمل، ص183.
5) تاریخ طبری5/507.
6) همان481.
7) الطبقات3/237؛ الأنصار فی العصر الراشدی، ص163.
8) البدایة و النهایة به نقل از الأنصار فی العصر الراشدی، ص164.
9) تاریخ الإسلام فی عهد الخلفاء الراشدین.
10) الأنصار فی العصر الراشدی، ص164.
11) همان.
12) تاریخ خلیفه بن خیاط، ص16؛ مصنف ابن أبی شیبة8/710.
13) العثمانیة، جاحظ، ص175؛ الأنصار فی العصر الراشدی، ص165.
14) الخلافة الراشدة من تاریخ ابن کثیر، کنعان، ص356.
15) همان.
16) الأنصار فی العصر الراشدی، ص165.
17) تاریخ طبری5/481.
18) الإنصاف فیما وقع فی تاریخ العصر الراشدی من الخلاف، ص388.عبدالله بن سلام صحابی رسول خدا خواست علی بن أبی طالب را از تصمیمش مبنی بر خروج منصرف سازد. به همین دلیل وقتی که علی برای رفتن آماده شده بود نزد وی آمد و ترس خود در مورد رفتن وی به عراق را بیان کرد و گفت: من می‏ترسم که نوک شمشیر به تو اصابت کند- یعنی تو کشته شوی- هم چنین به وی گفت که اگر منبر رسول خدا را ترک نماید دیگر آن را هرگز نخواهد دید. علی این چیزها را از رسول خدا شنیده بود، پس در جواب وی گفت: به خدا سوگند رسول خدا این چیزها را به من گفته‏اند. افرادی از اهالی کوفه و بصره که با علی بودند چنان جرأت یافته بودند که به علی گفتند: بگذارید او را بکشیم. وضعیت چنان شده بود که قتل مسلمانانی که در سر راه آنان قرار می‏گرفتند، یا اگر از قول یا عمل کسی در مورد جان خود احساس خطر می‭کردند، برای آنان امر آسانی شده و در مورد آن اشکالی مشاهده نمی‭کردند. این سخن و تهاجم آنان بر این دلالت دارد که ورع و تقوایی نداشتند و صحابه بزرگوار را در آن جایگاه شایسته‭ای قرار نمی‏دادند که رسول خدا به مردم بعد از آنان دستور داده بود تا آنان را در آن جایگاههای شایسته قرار دهند. اما علی بن أبی طالب آنان را نهی کرد و گفت: عبدالله بن سلام مرد صالحی است.(1) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) مسند أبی یعلی1/381. محقق کتاب می‭گوید: سند آن صحیح است.امیرالمؤمنین از مدینه خارج شد و هنگامی‏که به ربذه(1)  رسید، همراه با افراد خود در آنجا اردو زد و تعدادی از مسلمانان که تعدادشان به دویست نفر می‏رسید نزد وی آمدند.(2)  در ربذه پسرش حسن در حالی که گریه می‭کرد و خوف و ناراحتیش نسبت به اختلاف و پراکندگی و تفرقه‭ای که دچار مسلمانان شده بود، آشکار بود نزد وی آمد و به پدرش گفت: به تو چیزی گفتم اما تو آن را نشنیده گرفتی، فردا دچار بلایی می‏شوی و کسی تو را یاری نمی‏کند. علی گفت: پیوسته مانند زن ناله می‏کنی، چه گفتی که من انجام ندادم؟ حسن گفت: وقتی عثمان را محاصره کردند به تو گفتم از مدینه بیرون شو تا وقتی که او را می‏کشند آنجا نباشی. پس از آن، روزی که او کشته شد به تو گفتم بیعت نکن تا فرستادگان ولایات و قبائل بیایند و بیعت هر شهر نزد تو بیاید. پس از آن وقتی که‭این دو مرد چنان کردند گفتم در خانهات بنشین تا توافق کنند و اگر فسادی شد بدست دیگری باشد، اما به من گوش ندادی. علی گفت: پسرم اینکه گفتی چرا وقتی عثمان را محاصره کردند از مدینه خارج نشدی، به خدا ما را نیز چون او محاصره کرده‏بودند. اینکه گفتی بیعت نمی‭کردی تا بیعت شهرها بیاید، کار بدست مردم مدینه بود و نخواستم کار تباه شود. آنچه درباره خروج طلحه و زبیر گفتی، این برای مسلمانان وهن بود. به خدا قسم از وقتی که خلیفه شدهام پیوسته بر من چیره بوده‭اند و اختیار نداشتم و چنان که باید تسلط نداشتم. اینکه گفتی در خانه می‏نشستم، با تکلیف خود و با کسانی که پیش من می‏آمدند چه می‭کردم؟ می‭خواستی مثل کفتار باشم که محاصره‭اش کنند و بگویند: نیست، نیست، اینجا نیست، تا پاهایش را ببندند و بیرون بکشند. اگر در تکالیف خلافت که بر عهده من می‏باشد، ننگرم، پس چه کسی در آن بنگرد؟ پسرم پس دست از سرم بردار.(3) 
امیر المؤمنین در مورد این قضیه تصمیم قاطع و روشنی گرفته بود و کسی نمی‭توانست او را از تصمیمش برگرداند. وی محمد بن أبوبکر صدیق و محمد بن جعفر را از ربذه به بصره فرستاد تا مردم بصره را به کمک فراخواند. اما این دو در مأموریت خود موفق نبودند، زیرا ابوموسی اشعری فرماندار علی در کوفه مردم را بازداشت و از خروج و جنگ در فتنه نهی کرد و هشدار رسول خدا در مورد حضور در فتنه را برای آنان بیان کرد.(4)  بعد از آن علی هاشم بن عتبة بن أبی وقاص را فرستاد، اما او هم به خاطر تأثیری که ابوموسی بر مردم گذاشته بود، دست خالی برگشت.(5) 
-------