 از اسلام فاصله می‌گرفت. آن گاه عبدالله نزد پدرش برگشت و ماجرا را به او گفت.
سهیل گفت: به خدا سوگند! او در کوچکی و بزرگی انسان مهربانی بوده و هست؛ پس از آن سهیل، متردد ماند، امّا با این وجود با پیامبر اکرم (ص) به سوی حنین رهسپار گردید تا اینکه به مکان جعرانه رسید و مسلمان شد(1). 
سخنان پیامبر اکرم (ص) در مورد سهیل، تأثیری شگرف در او گذاشت؛ چنانکه به تعریف و تمجید پیامبر اکرم(ص)  پرداخت و بعد از چند روز مسلمان شد و در مسلمانی خویش ثابت‌قدم ماند و از خود اعمال صالحه‌ای  برجای گذاشت(2) ؛ چنانه زبیر بن بکار می‌گوید: سهیل زیاد نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و صدقه می‌داد و هنگام شنیدن تلاوت قرآن به شدت می‌گریست و در جنگ یرموک سرپرستی سپاه عظیمی را به عهده داشت(3). 
-----------------------------------------------------------------------------------------
1) المغازی، واقدی، ج 2، ص 846 – 847 – المستدرک، حاکم، ج 3، ص 381.
2) التاریخ الاسلامی، حمیدی، ج 7، ص 216 – 217.
3) سیرة اعلام النبلاء، ج 2، ص 195.عبدالله بن زبیر می‌گوید: ... اما صفوان بن امیه پا به فرار گذاشت و به بندر شعیبه رفت و به غلام خود، یسار، گفت: وای بر تو، ببین چه کسی ما را تعقیب می‌کند؟ یسار گفت: عمیر بن وهب به سوی ما می‌آید. صفوان گفت: به خدا او را محمد برای قتل من فرستاده است. وقتی که عمیر به آنها نزدیک شد، صفوان گفت: آیا آنچه با من کرده‌ای بس نیست. وامهایت را پرداخت نموده و بچه‌هایت را نفقه داده‌ام و اکنون آمده‌ای تا مرا به قتل برسانی؟ عمیر گفت: فدایت شوم، من از نزد بهترین انسانها نزد تو آمده‌ام.
عمیر نیز به پیامبراکرم (ص) گفته بود: ای رسول خدا! سردار قوم ما از ترس شما راه دریا را در پیش گرفته است و می‌خواهد خود را به دریا بیندازد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: من به او پناه می‌دهم. آن گاه عمیر راه دریا را در پیش گرفت و خود را به صفوان رسانید و گفت: پیامبر اکرم (ص) به تو امان داده است. صفوان گفت: به خدا سوگند من برنمی‌گردم مگر اینکه تو علامتی در دست داشته باشی تا من مطمئن شوم. آن گاه عمیر نزد پیامبر برگشت و عمامه آن حضرت را به عنوان نشانی با خود آورد و به صفوان گفت: من از نزد بهترین انسانی که صلة رحم را به جا می‌آورد و به وعدة خویش وفا می‌نماید، آمده‌ام. شرف او شرف تو است و قدرت او قدرت تو است، او فرزند پدر و مادر تو است. صفوان گفت: من می‌ترسم که کشته شوم. عمیر گفت: پیامبر اکرم (ص) تو را به اسلام فراخوانده و برای این دوماه به تو فرصت داده است و این عمامه اوست که در روز فتح بر سر بسته بود. صفوان با مشاهدة عمامه پیامبر اکرم (ص) آن را شناخت و گفت: بلی به یاد دارم که او را بر سربسته بود. عمیر گفت: آنگاه او با من به مکه برگشت تا اینکه نزد پیامبر آمدیم. آن حضرت با یارانش مشغول خواندن نماز عصر بود. بعد از اینکه پیامبر اکرم (ص) نماز را تمام کرد، صفوان با صدای بلند گفت: ای محمد! عمیر با عمامه تو نزد من آمده و اظهار داشته است که تو مرا به اسلام فراخوانده‌ای و یا تا دو ماه در این مورد بیندیشم؟ پیامبر اکرم(ص)  فرمود: صفوان! از مرکبت پیاده شو. گفت: به خدا سوگند تا این موضوع را برایم بازگو نکنی، از مرکبم پایین نخواهم آمد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: من به جای دو ماه، چهار ماه به تو فرصت می‌دهم، آن گاه صفوان از مرکبش پیاده شد.
سپس هنگامی که پیامبر اکرم (ص) به جنگ هوازن رفت، صفوان نیز در حالی که کافر بود با پیامبر اکرم بیرون شد. آن حضرت از او یکصد زره خواست. صفوان پرسید که آیا از این امر می‌بایست اطاعت نمایم و یا اینکه اجباری در این امر نیست؟ پیامبر اکرم(ص) فرمود: خیر؛ بلکه آنها به عنوان امانت در نزد ما می‌باشد و بعد از جنگ آنها را به تو برمی‌گردانیم. پیامبر اکرم(ص)  با بازگشت از حنین و طائف و با رسیدن به جعرانه، در حالی که صفوان در کنار ایشان بود به غنایم نگریست و کنار دره‌ای که مملو از گاو، گوسفند و شتر بود، ایستاد. صفوان به آن دره نگریست و غنایم را تحت نظر گرفت. پیامبر اکرم (ص) فرمود: ای صفوان! آنها تو را شگفت‌زده کرده‌اند؟ صفوان گفت: بلی. پیامبر اکرم (ص) فرمود: همه را به تو بخشیدم. صفوان گفت: به خدا سوگند کسی توانایی این بخشش عظیم را ندارد مگر اینکه پیامبر خدا باشد بنابراین، اسلام را پذیرفت(1). 
بدین صورت پیامبر اکرم (ص) با بخشیدن اموال هنگفتی به سران قریش که فقط انبیاء می‌توانند چنین بذل و بخشش عظیمی داشته باشند، دلهای آنان را تسخیر نمود؛ چنانکه صفوان می‌گوید: به خدا! تا آن لحظه او منفورترین شخص نزد من بود، اما بعد از آن محبوب‌ترین انسانها نزد من قرار گرفت(2). 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) مغازی، واقدی، ج 2، ص 853 – 855.
2) مسلم، کتاب الفضائل، ص 1806، شماره 2313.عبدالله بن زبیر می‌گوید: همسر عکرمه، ام‌حکیم به پیامبر اکرم (ص) گفت: همسرم از ترس شما به یمن فرار کرده است. آیا به او امان می‌دهی؟ پیامبر اکرم (ص) فرمود: او را امان دادم. آن گاه ام‌‌حکیم با غلامی که داشت، به تعقیب شوهرش پرداخت. در اثنای راه، غلام وی او را به انجام کار فحشاء فراخواند. ام‌‌حکیم او را امیدوار ساخت تا اینکه به محله‌ای از طایفة عک رسیدند.
ام‌حکیم از آنان کمک خواست و آنها دست و پای غلام او را بستند. آن گاه ام‌حکیم راه خود را به سوی ساحل ادامه داد تا اینکه به عکرمه در حالی رسید که سوار بر کشتی شده بود. هنگامی که عکرمه سوار کشتی شد، ناخدا به او گفت : بگو: «لا اله الا الله.»
عکرمه گفت: من از همین فرار کرده‌ام. آن گاه ام‌حکیم به شوهرش گفت: من از نزد بهترین انسانی که صلة رحم را به جای آورد، آمده‌ام. او به تو پناه داده است و آن قدر اصرار کرد تا او را متقاعد ساخت و هر دو برگشتند. آن گاه از برخورد غلام رومی او را خبر داد. عکرمه وقتی به محلة عک رسید، غلام را از آنان تحویل گرفت و او را کشت.
از طرفی دیگر پیامبر اکرم (ص) به صحابه گفته بود: عکرمه درحالی که مسلمان و مهاجر است، نزد شما می‌آید. با او کاری نداشته باشید و به پدرش ناسزا نگویید؛ زیرا ناسزا گویی به مردگان نمی‌رسد؛ بلکه باعث آزار زندگان را فراهم می‌آورد.
عکرمه در اثنای راه چندین جا اراده نمود با همسرش مباشرت نماید، اما او نپذیرفت و گفت: من مسلمان شده‌ام در حالی که تو هنوز مشرک هستی. عکرمه گفت: پس امر بزرگی تو را از من بازمی‌دارد.
پیامبر اکرم (ص) با مشاهدة عکرمه، بلند شد و خوشحال گردید. ام‌حکیم نیز در کنارش در حالی که نقاب به چهره‌ داشت، ایستاده بود. عکرمه گفت: ای محمد! این به من گفته است که تو مرا پناه داده‌ای؟ ایشان فرمود: راست می‌گوید. عکرمه گفت: پس مرا به سوی چه چیزی فرا می‌خوانی؟ آن حضرت فرمود: به یگانگی خدا و رسالت من اقرار کن و نماز را برپادار و زکات بده و ... ارکان اسلام را برشمرد.
عکرمه گفت: به خدا سوگند! تو به سوی حق و امری نیکو فرا می‌خوانی و قبل از اینکه ما را به این امر بخوانی، از همه راستگوتر و بهتر بودی؛ سپس شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد و از پیامبر