ی گسترده جهت تطبیق بین آن دو همواره برپاست و زمانی که اختلاف شدید شود و به اوج خود برسد، به صورت انقلاب ظهور می‌کند، ولی در صورت عدم شفافیت اختلافات برای ما شایسته نیست وجود آنها را نفی و انکار کنیم، باید توجه داشت که اختلاف بین روش‌های تولید صنعتی و ارتباطات اجتماعی در جنگ طبقاتی ظاهر می‌شود؛ چرا که تمام طبقات اجتماعی اجزای نظام اقتصادی هستند.
کار مارکس از این سخنان نیتجه می‌گیرد که تاریخ بشر جز زمانی که حیات بشری در مرحله‌ی طفولیت به سر می‌برد، چیزی جز سرگذشت جنگ طبقات اجتماعیِ مختلف نیست.
مارکس اینگونه جز ناحیه‌ی اقتصادی، تمام نواحی زندگی بشر را انکار می‌کند و هیچگونه توجهی به غیر آن نمی‌کند و برای دین، اخلاق، روح، قلب و حتی عقل هیچ ارزش و بهایی قایل نیست و اعتراف نمی‌کند که هیچکدام از اینها عاملی از عوامل تاریخ اند و تمامی انقلاب‌ها و جنگ‌ها در تاریخ جز انتقامِ شکمی از شکمی دیگر و نیز جز جهاد و تلاش در راه تنظیم نظام اقتصادی جدید و راه‌های پیشرفت صنعت نبوده است. حتی جنگ‌های دینی نیز از نگاه مارکس چیزی جز جنگ‌های طبقاتی اقتصادی که یکی به مراکز ثروت و ابزارهای آن و راه‌های تولید دست یافته است و دیگری به رقابت به آن پرداخته و می‌خواهد به سهم خویش دست یابد و اصلاحاتی به وجود آورد و در نتیجه جنگ بروز می‌کند، چیزی دیگر نیست. بنابر نظریه‌ی مارکس جنگ‌های بدر، احد، احزاب، قادسیه، یرموک و وقایع و جنگ‌هایی که تاریخ آنها را حفظ کرده، باید مشمول همین انگیزه باشد. این بود تصوف مادی غرب چنانچه مشاهده نمودید و این است فلسفه‌ی وحدة الوجود مادی در نز آنها، یعنی وحدة الوجود اقتصاد. از آنجایی که روح دینی بر شرقیان غالب است، انسان‌های وارسته و مغلوب وجود هرچیزی جز الله را نفی کرده اند و در موقع سکر و بی‌خودی شعار می‌دادند که لا مجود إلا الله؛ «هیچ موجودی جز الله وجود ندارد». و هنگامی که متفکران اروپایی تفکر مادی برآنان غلبه یافت وجود هرچیزی را به جز ناحیه ی اقتصادی نفی کردند و شعار دادند: لا مجود إلا البطن والمعدة؛ «هیچ موجودی جز شکم و معده وجود ندارد». فلسفه‌ی صوفی‌گری شرق انسان را موجودی ملکوتی و آسمانی معرفی می‌کرد، در صورتی که مادی‌گرایانِ غرب هیچ توجهی به انسان نمی‌کردند، جز آن که او را موجودی حیوانی و شکم‌پرست می‌دانستند.

نظریه‌ای داروین و تأثیر آن بر افکار و تمدن
نظریه‌ای که در قرن نوزدهم در باره‌ی سیر تکامل انسان ظهور یافت و انسان را حیوانی تکامل یافته نسبت به حیوانات دیگر معرفی کرد، اروپاییان را در دیدگاه‌شان نسبت به مسایل انسان تقویت کرد و بر مشکل افزود. در این نظریه انسان مراحل مختلف حرکت نوعی خویش را پشت سر گذاشته است؛ از یک حیوان تک سلولی (Amoeba) به میمون و از میمون به ا نسان، تا این که به کمال نوعی خود رسیده است. پیشوا و قهرمانان این نظریه داروین( ) است؛ کسی که کتابش اصل انواع (Origin of Species) در سال 1895 م انتشار یافت و به زودی سخن روز مجالس و مجامع قرار گرفت. این نظریه توجه جدیدی بود که در مسایل بشری و زیرمجموعه‌ی آن سابقه نداشت؛ سیر تفکر را واژگون کرد و نظر و توجه انسان را در مورد خودش و سرگذشتش از انسانیت به سمت حیوانیت برگرداند. این نظریه انسان را وا می‌دارد که معتقد شود، در حرکت این هستی عنایت الهی وجود ندارد و در این آفرینش هیچ علتی جز قوانین طبیعی نیست و ارتقای موجودات از مراتب زندگی اولیه به مراتب عالیه، یک عمل فطری تدریجی و عاری از عقل و حکمت است. انسان و سایر حیوانات در اثر آفرینش ذاتی صانع و حکیم به وجود نیامده اند، بلکه نتیجه‌ی قانن طبیعی بوده است که در اثر تنازع بقا و قانون انتخاب اصلح که در آفرینش حاکم است، منجر به وجود انسان ناطق و دارای اراده شده است، ناگفته پیداست که تناقض این نظریه با عقل و دین در مبادی، غایات و نتایج فکری و اخلاقی و آثار عملی کاملاً روشن است و اساساً این فرضیه آیین جدید بود که آیین قدیم را از ریشه و اسا منهدم می‌کرد و جایگزین آن می‌گرداند. با پیدایش این افکار جدید اگر روحانیون آشفته شوند و باری نظریه‌ی داروین حسابی خاص بازکنند و از سرانجام دین در اوپا بیم‌ناک شوند، تعجبی ندارد.
استاد جود (Jood) در کتابش می‌نویسد:
«در حال حاضر بسیار برای ما سخت است که حیرت و تجب اجداد خویش را در موقع انتشار کتاب اصل انواع و نتایجی که دربر داشت، درک کنیم؛ هنگامی که داروین ثابت کرد یا این که گمان می‌کرد ثابت کرده است که عمل تکامل حیات بر روی این سیاره‌ی زمین همیشه و به طور مستمر و متوالی از زمان پیدایش آمیب (Amoeba) و ستاره‌ی دریایی (Jelly fish) از شکل‌های اولیه تا شکل‌های تکامل یافته که برترین و بالاترین اشکال زندگی هستند، این پیشرفت و تکامل از آمیب تاز مان ما انسان‌ها پیوسته و لاینقطع ادامه داشته است. برعکس، کسانی که در عصر ویکتوریا( ) زندگی می‌کردند، پذیرفته بودند که انسان نوع مستقلی است و معتقد بودند که انسان فرشته‌ای است از مقام خود فرود آمده است، ولی زمانی که در مقابل تفکر داروین قرار گرفتند که می‌گفت: انسان چیزی جز میمونی که ترقی کرده، نبوده است مردمان عصر ویکتوریا نتوانستند تحمل کنند که انسان به جای این که فرشته‌ی منزل باشد، این نظریه (نظریه‌ی داروین) برایشان خوشایند نبود، از این رو تلاش کردند انسان را از توهینی که براساس این عقیده به وی نموده بودند نجات دهند و به این منظور پیشنهاداتی مطرح کردند»( ).( ویکتوریا= ملکه‌ی معروف انگلستان، به سال 1819 م زاده شد. از سال 1837 تا هنگام مرگ ملکه‌ی انگلستان بود، وی با پسر عموی خود، پرنس آلبرت ازدواج کرد. وصلت او موجب اتحاد خاندان انگلیس با روسیه، آلمان، یونان، دانمارک و رومانی شد. وی از جنگ کریمه پشتیابین کرد و چون شوهرش مرد مدت سه سال در انزوا به سر برد و سپس از انزوا خارج شد، دوران سلطنت او یکی از طولانی‌ترین و بهترین ادوار حیات سیاسی و اجتماعی انگلستان به شمار می‌رود.)
روی‌آوردنِ توده‌ی مردم به نظریه‌ی تکامل
علی رغم ضعف‌ها و کاستی‌هایی که این نظریه از لحاظ علمی داشت، توده‌ی مردم – فهمیده یا نفهمیده – آن را پذیرفتند. گویی اذهان، آماده‌ی چنین نظریه بودند. انگار مردم چنین نظریه‌ای را رقیب دین و رجال دین یاقتند، برای رجال دین بسیار مشکل و سنگین بود که با این جریان خطرناک از افکار و سلیقه‌های مردم و یان سیل انبوه از کتاب‌ها، نشریه‌ها و بحث‌ها معارضه کننند. بنابراین، کلیسا در این جنگ وارد نشد؛ حتی موقعی که داروین در سال 1883 م مرد، کلیسای انگلیس بزرگترین افتخار را که به انسان می‌دهد، به وی داد؛ بدین معنا که اجازه داد وی در وست مینسترابی( ) محل دفن رهبران دینی دفن شود. نظریه‌ی داروین تأثیر ژرفی در اندیشه، فرهنگ، ادب، سیاست، اخلاق و آداب مردم و انگیزه‌های بازگشت به فطرت و دورانی که انسان آزاد و عریان زندگی کرده است، گذاشت و در تعیین 