ت، تاکنون نظیر آنها در مشرق زمین بوجود نیامده و نخواهد آمد.
بنابراين، این گروه در دعوت بر علیه دین هنوز از تدبیر زندگی آبرومندانه بی خبر و از ادارۀ شئون اجتماعی و سیاسی و اقتصادی عاجز اند، بلکه بوسیله این دعوت یک رشته افکار کشنده را در میان مسلمانان رواج میدهند، همان افکاریکه اروپائیان در محیط خود بکار می بستند، بدون مناسبت اینان در این محیط اجرا میکنند، در سرزمین اروپا علت پیدایش مبارزه در میان علم و دین این بود که کلیسا یک رشته افکار و نظریات به اصطلاح علمی را در آنجا پرورش داده و بنام قوانین مقدسه آسمانی بر جامعه اروپا تحمیل کرده بود و هنگامیکه علم و دانش فساد افکار کلیسا را روشن نمود، و بنظریات آن پیروز شد، چاره نماند جز اینکه مردم از کلیسا و دینش برگردند، و به علم و دانش ایمان بیاورند، و یگانه چیزیکه در این میان بیش از همه به آتش این مبارزه دامن زد و باعث شد که مردم یکباره از دین برگردند، این بود که کلیسا در حفظ مقام و آبروی خود پافشاری نمود و آئین خودرا آئین خدائی نمودار ساخت، و در اجرای آن با کمال قدرت و دیکتاتوری کوشید، مانند غول خون آشام به زندگی مردم سایه گسترده و شب و روز در خواب و بیداری، آرامش و آسایش آنها را سلب کرد، مالیاتهای سنگین تصویب نمود، و در مقابل رجال دین همه را وادار بکرنش ساخت، چنانکه بنام قانون خداوند یک سلسله اوهام و خرافات را بر جامعه تحمیل می نمود، یکی از کارهای ناجوانمردانة کلیسا این بود که علما و دانشمندان را شکنجه داد، و کسانی را بجرم اینکه بکرویت زمین قائل شده و حقیقتی را از راز هستی کشف کردند در کوره های مخصوص آدم سوزی سوزاند، این سخت گیری بحدی رسید که هر روشنفکری و صاحب هر ضمیر روشنی وظیفه خود دانست که در نابود ساختن این دیو ستمکار با یکدیگر همکاری کنند و برای سرکوبی آن نیروهای خود را بکار اندازند، بطوریکه دیگر نتواند بمردم تسلط پیدا کند، و سر انجام رسوا کردن دینی که از طرف کلیسا به رسمیت شناخته شده بود و مبارزه با فسادش بر همه دانشمندان و شیفتگان آزادی وظیفة لازم و آرمان مقدس شد.
اما ما مسلمانان در کشورهای اسلامی هنوز چنین حادثه غم انگیزی نداریم، پس چرا باید علم را از دین جدا بدانیم؟ چرا در میان این دو موجود پاک فتنه و آشوب بپا کنیم؟ آخر کدام حقیقت علمی دور از غرضهای شیطانی لطمه بر دین و عقیده زده؟ کی و کجا در سایه اسلام بر علما و دانشمندان آزاری رسیده؟، اینک این تاریخ است و بهترین گواه، که پزشکان مشهور و ستاره شناسان نامی و دانشمندان طبیعی و ریاضی و شیمیست های بزرگ در پرتو حمایت اسلام برخواستند، و وظایف خود را بنحو شایسته انجام دادند، و هرگز در افکارشان ستیزه و نزاعی در میان علم و دین پیدا نشد، و همچنین در میان دانشمندان و حکومتهای اسلامی چیزی باعث شکنجه و آزار و یا سوزاندن آنان نگردید، بلکه تا بودند همه غمخوار یکدیگر بودند و در حل مشکلات با هم همکاری میکردند.
هان، اکنون چه شد که روشنفکران حرفه ای امروز بنام اصلاح جامعه تحریک شدند، که علم را از دین جدا کنند، و میکوشند از جهانی که دانش در آن قدم نهاده دین را بیرون نمایند، کور کورانه و بدون اراده همه بدی ها را بآن منسوب سازند، این موجود پاک را در صف متهمین بنشانند، آری، ناله هائی است مانند ناله تب داران که از آنها سر میزند، زهر کشنده استعمار است، جرعه جرعه سر میکشند و از فرجامش بی خبرند.
اگرچه از اول این گروه روشنفکر از حساب من بیرون بود، اما به هرصورت این نامه را مینگارم و یقین دارم که آنان براه راست برنمیگردند، مگر آنکه رهبران غربی آنها برگردند.
پس از آنکه از تمدن مادی خود مأیوس بگردند و در کوی ندامت به بن بست پشیمانی برسند، آنگاه تشخیص بدهند که راه چاره جز آنست که آنان برگزیده اند، برگردند بسوی نظامی که هم مادی و هم روحانی است، همان نظامیکه شامل عقیده و آئین و زندگی است، بلکه روی سخنم با گروه دیگری از جوانان خوش باطن و نونهالان روشن ضمیر است، جوانانیکه همیشه با صداقت و درستی شیفتگان حقیقتند و در جستجویش قدم برمیدارند، اما این شبهه های ناپاک راه را برآنان دشوار میسازد. و چاره دفاع از حریم هدف بر آنها مجهول است!. زیرا که استعمار پرتزویر پیش چشمشان پرده کشیده و در تاریکیهای غم انگیز حیران و سرگردان گذاشته است؟. و از طرف دیگر سر سپردگان استعمار و شیطانهای کمونیست در گمراه ساختن آنها کوششهای فراوان بکار میبرند، و از آن میترسند که این گروه تازه نفس براه زندگی هدایت شده و با حقیقت آن آشنا گردند، راه آزادی پیش بگیرند، پیروزی و بهروزی بدست آورند و سعادتمندانه زندگی کنند:
پس بر این جوانان پاک روان و بر این روشنفکران خوش نهاد این کتاب را تقدیم داشته و چشم امید بسوی خدای بزرگ دارم که توفیقم بدهد تا بتوانم این خارهای مسموم را از سرراه آنان بردارم. 	
محمد قطب<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:51.txt">بخش اول</a><a class="text" href="w:text:52.txt">بخش دوم</a><a class="text" href="w:text:53.txt">بخش سوم</a><a class="text" href="w:text:54.txt">بخش چهارم</a><a class="text" href="w:text:55.txt">بخش پنجم</a><a class="text" href="w:text:56.txt">بخش ششم</a><a class="text" href="w:text:57.txt">بخش هفتم</a><a class="text" href="w:text:58.txt">بخش هشتم</a><a class="text" href="w:text:59.txt">بخش نهم</a></body></html>ثابت و متطور در هستی انسان
آیا شهادت تاریخ را بخوبی درک کردیم؟ آیا دلالت آن را بدقت بررسی نمودیم؟ حقاً دلالت آن در مرز این تشابه عجیب متوقف نیست، همان تشابهی که در میان این دو قطعه از تاریخ وجود دارد و با اینکه بیست قرن از عمرش میگذرد هنوز جوان است، واقعاً این دلالت تاریخ ما را بمعنائی بس باریکتر و دقیقتر از این راهنمائی میکند و با رموز و اسرار طبیعت آشنا میسازد، نهفته ترین اسرار جهان هستی را در اختیار ما قرار میدهد، خود انسان را خود این اعجوبه هستی را که از روز پیدایش مرتب در لابلای تاریخ غلطیده و در این مسیر گاهی مؤثر بوده و گاهی متأثر بما معرفی میکند، این انسان همان اعجوبه اسرارآمیز گنجینه هستی است که میخواهیم از خلال حادثه ها، علتها، رمزها، سرها او را جستجو کنیم، میخواهیم آن را در میان امواج طوفان تحولات دریابیم، میخواهیم از داخل وجودش هستی او را بررسی کنیم، میخواهیم هستی او را از نزدیک تحت نظر بگیریم، و خلاصه میخواهیم از نزدیک با این رازهستی آشنا شویم، میخواهیم از اشتباه خود در شناخت انسان پرده برداریم. جان، سخن این است که هرچه در این راه پیش برویم و هرچه بیشتر بررسی نمائیم، بازهم میبینیم یک رشته تاریکیها و یک سلسله اسرار کشف نشده، هنوز در دیدگاه ما پشت سر هم بصف شده اند، و تازه متوجه میشویم که در این قرن درخشان بیستم در این عصرعلم و دانش در این عصرکشف و عرفان بازهم انسان یک پدیده مجهول و اسرار وجودش یک ساحل دورپایان است، دکتر «آلکسیس کارل» که یک پزشک زیست شناس است، نه فیلسوف است و نه صاحب نظر، در کتابش «انسان موجود ناشناخته» میگوید:
«ما هنوز حقیقت انسان را درک ن