نه بيايد و زمام خلافت را به دست بگيرد. براستي  عمر و ابوبكر در آن روزها كجا بودند؟ در مدينه، در سنح، در سپاه اسامه، امام جماعت مسجد و... براستي به چه دليل، در مورد داستانهايي كه اينهمه درباره آنها شك و شبهه وجود دارد آخرت خودمان را به باد مي دهيم؟! 
-	روزي ابن عباس حضرت عمر را در بازار مدينه مي بيند كه لباسش را بالا مي زند و چند ضربه شلاق روي پاي خودش مي زند. حضرت عمر، متوجه ابن عباس مي‌شود و به او مي‌گويد: علت اينكار را مي داني؟ ابن عباس مي‌گويد: نه. حضرت عمر    مي‌گويد: (‌خودم را به خاطر آن حرفي كه گفتم پيامبر نمرده و... دارم تنبيه مي كنم ) يعني به خاطر يك برداشت اشتباه داشته خودش را تنبيه مي كرده آن وقت ممكن است در حضور پيامبر صلی الله علیه و سلم  چنين سخني را گفته باشد؟ (يعني: اين مرد دارد هذيان مي‌گويد. در حقيقت اين ماييم كه داريم هذيان مي گوييم!!!) 
-	اگر انتخاب حضرت علي(ع) در قرآن اشاره و در غدير تصريح شده ديگر چه نيازي به نوشتن آن بوده است ؟
-	چرا پيامبر صلی الله علیه و سلم  در غدير (يا حتي در مدينه يا مكه) اين نوشته را با اخذ تاييد ساير روساي قبايل كه حاضر بودند انجام ندادند؟ براستي چرا روضه خوانها اينقدر با آه و ناله روي اين قضيه پافشاري کرده و مي گويند:" نگذاشتند پيامبر آخرين وصيت خود را انجام داده و جانشين تعيين کند؟" چرا شما مردم را اينقدر احمق فرض کرده ايد؟ مگر شما معتقد نيستيد پيامبر اکرم صلی الله علیه و سلم  70 روز قبل در غدير جلوي 120 هزار نفر علي را به عنوان جانشين معرفي کرد؟
-	ما مي دانيم پيامبر اكرم صلی الله علیه و سلم  در طول عمر گهربار خود هر تصميم يا سخن را بر مبناي اشارات الهي انجام مي دادند و هيچگاه بنا به ميل خود چيزي نمي گفتند (5)  و دقيقاً به همين علت هيچگاه هيچ چيزي مانع ايشان در بيان حقيقت نشد. به عبارتي ديگر ايشان حتي اجازه نداشتند در گفتن حق ـ نعوذبالله ـ كوتاهي كنند. يا موضوعي را مسكوت بگذارند. اكنون چرا فقط در همين يك مورد (آن هم به اين مهمي) فقط به خاطر سخن يك نفر سكوت مي كنند؟ 
-	نويسنده و گوينده شيعه از هر طرف يک چيزي را مي چيند تا بر عليه حضرت عمر به کار ببرد! آنجا که در صحيح بخاري نام حضرت عمر آمده او گفته: درد بر او چيره شده و آنجا که نام شخص نيامده گوينده گفته: اين مرد هذيان مي‌گويد. حالا از کجا آن سخن را حضرت عمر گفته و اين سخن را يک نفر ديگر؟ تازه هجر به خودي خود معناي دور شده را مي دهد (هجران، مهاجرت) چرا نبايد هجر را دوري و فراغ ترجه کنيم به خصوص که  گوينده در ادامه گفته عزيمت بخوانيد؟ البته کار به همينجا ختم نمي‌شود برادران من در ادامه باز هم به صورت چينشي و نيمه جويده عمل مي کنند آنها در تحليل قضيه مي گويند: مگر مي‌شود پيامبر صلی الله علیه و سلم  هذيان بگويد؟ مگر قرآن درباره او نگفته: و ما ينطق عن الهوي او از روي هوي و هوس سخن نمي‌گويد. ولي برادران من ادامه آيه را هم بخوانيد: [وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الهَوَى[] إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى] {النَّجم:3/4}: او از روي هوي و از پيش خودش چيزي نمي‌گويد بلکه اين قرآن از جانب وحي الهي است. اين يعني آنکه وقتي پيامبر صلی الله علیه و سلم  در مقام ابلاغ آيات الهي است از خودش چيزي نمي‌گويد يا چيزي بر مطالب الهي کم و اضافه نمي کند. ولي در ساير موارد: انما انا بشر مثلکم است (بگو من نيز بشري مانند شما هستم) و داراي رغبات شخصي.آيات‌ بي شماري مانند:  آزادي اسراي بدر در مقابل فديه، عبئس شدن در برابر كور، و.. مويد سخن ماست که ايشان چه بسا سخناني مطابق طبيعت بشري خود مي گفته‌اند. شيعه در تحليل شان نزول آيه اکمال مي‌گويد طبق حديث ابن عباس تا 81 روز بعد که پيامبر صلی الله علیه و سلم  وفات کردند ديگر آيه اي نازل نشد. خوب  آيا در خواست پيامبر صلی الله علیه و سلم  جهت نوشتن وصيت به الزام وحي و دستوري از ناحيه خداوند بوده يا نه؟ اگر طبق وحي بوده چرا 81 روز اين امر به اين مهمي را به تعويق انداختند؟ و چرا ابلاغ نکردند؟ و آيا با عدم ابلاغ فرمان خداوند نعوذبالله مرتکب معصيتي نشدند؟  و اگر اين مورد از رغبات شخصي ايشان بوده که پيش از اين نيز اصحاب مي دانسته اند که مي‌شود با نظرات شخصي ايشان مخالفت کرد (اصل شوري که در قرآن آنهمه پيرامون آن آيه آمده يعني مخالفت. موافقت که نيازي به شوي ندارد) مانند خروج از مدينه براي نبرد احد که اکثريت جوانان انصار موافق خروج بوده و پيامبر صلی الله علیه و سلم  و ساير افراد مسن مخالف بودند ولي نظر اکثريت غلبه مي کند و مسلمانها شکست مي خورند و 70 نفر کشته مي‌شوند ولي کسي مورد لعن و نفرين واقع نمي‌شود. به هر حال شما مي گوييد پيامبر صلی الله علیه و سلم  دو مورد از اين سه مورد را به صورت شفاهي ايراد فرمودند ولي در مورد سوم سکوت کردند. چرا؟ آيا سکوت ايشان به اشاره وحي بوده يا تصميم شخصي ايشان بوده؟ اگر شما معتقديد آیه [وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الهَوَى] {النَّجم:3}: او از روي هوي سخن نمي‌گويد. مسلما سکوت او نيز از روي هوي نيست!!! و به اشاره وحي فقط دو مورد را بيان كرده اند.

-	آيا به عقيده شيعه داستانهايي مانند وجود سايه بان در جنگ احد يا بدر يا وجود اشخاصي در تاريخ مانند ابن سباء موهوم و افسانه نيست؟ در تاريخ هم آمده در كتب اهل سنت نيز موجود است؟ ولي آيا همه اينها دليل بر صحت است يا اينكه انسان بايد به عقل و شعورش رجوع كند؟ حتي اساتيدي مانند دكتر شهيدي داستانهايي مانند قطام (در تحريك ابن ملجم) را دروغ مي دانند. در صورتيكه اين داستان هيچ نفع و ضرري براي كسي نداشته ولي با اينحال قطعاً همانطور كه آقاي شهيدي فرموده اند دروغ محض است. چرا نبايد چنين داستانهايي دروغ باشد؟ 
-	نويسنده روماني کنستان ويرژيل گئورگيو كه   نمي توان او را به سني بودن متهم كرد در كتاب: محمد پيامبري كه از نو بايد شناخت (ترجمه ذبيح الله منصوري)در رابطه با اين افسانه مي‌گويد(6) : 
برخي از تذکره نويسان گفته اند که چند ساعت قبل از مرگ، محمد  صلی الله علیه و سلم  درخواست کرد که کاتبي بيايد تا اينکه آخرين وصاياي او را بنويسد و قصد داشته است که جانشين خود را تعيين کند. اما نتوانست! ولي اين روايت خيلي ضعيف است براي اينکه محمد صلی الله علیه و سلم  قوي تر و بااراده تر از آن بود که در مورد مساله اي مانند موضوع تعيين جانشين خود که براي دنياي اسلام اهميت حياتي داشته دچار ترديد شود و نتواند نظريه خود را بگويد با توجه به اينکه محمد  صلی الله علیه و سلم  طوري در اطرافيان نفوذ کلام داشت که هرچه مي گفت از طرف آنها پذيرفته مي شد. محمد صلی الله علیه و سلم  که در هشتاد جنگ کوچک و بزرگ شرکت کرد و فرماندهي آن جنگها را به عهده داشت دليرتر از آن بود که نتواند جانشين خود را تعيين نمايد و دچار رودربايستي شود و لذا اين روايت قابل قبول نيست.
-	بياييد با كمك قوة تخيل خود را به آن زمان ببريم و فرض كنيم چنين اتفاق افتاده است. اكنون نگاه كنيد چه كساني در كنار پيامبر صلی الل