اه باشم؟ خير چنين نخواهد بود. به خدا سوگند هرگز نميشود به درستي فرمان خدا را اجرا كرد، مگر در حال تواضع و چشم پوشي از زر و زيور دنيا.»مسعودي گويد: «آري، پادشاهان و زعماء قبايل كه نزد ابوبكر ميآمدند، با آنكه قبلاً متكبّر بودند، متواضع ميگشتند و پس از اينكه قبلاً خودخواه بودند، فروتن ميشدند.» اينجاست كه لسان الغيب ميفرمايد:

آنكـه پيشـش بنهــد تـاج تـكبّر خورشيـد   كبريائي است كه در حشمت درويشان 

استالكساندر مازاس دانشمند فرانسوي مينويسد: «ابوبكر در ميان مسلمين از اين جهت مورد تكريم و احترام بود كه زندگاني ساده داشت و مانند رهبانان مسيحي به قناعت ميگذرانيد. اين مرد با آنكه صاحب اختيار مطلق ملّتي بود كه قدرتش به اين سرعت بسط و گسترش مييافت، جز پولي كه كفاف نگهداري يك كارگزار و يك شتر او را ميداد، چيزي از خزانه نميگرفت. به طوري كه چون بدرود حيات گفت، جز سه درهم چيزي نداشت.» 
ويل دورانت در مورد او ميگويد: «در زندگي ساده و زاهد مآب بود. نرمخو و در عين حال مصمّم بود و به همه كارهاي اداره و قضا از كوچك و بزرگ شخصاً ميرسيد و تا كار به عدالت نميشد، خاطرش آرام نميگرفت.» 
كارل گريمبرگ مينويسد: «ابوبكر در زمان خلافت نيز سادگي معتاد خويش را حفظ كرد. او همواره از به كار بردن علائم ظاهري مقام عالي خويش خودداري ورزيد. ولي نشان داد كه سياستمداري شايسته و بزرگ است. بدون شك بدون پيشتكار استثنايي او، اسلام بعد از محمّد به سختي به ضعف ميگرائيد.» 
حضرت ابوبكر در ايّام حيات پيامبر صلی الله علیه و سلم  در محلّه «سُنح» در خارج از مدينه خانهاي محقّر داشت. وقتي هم كه خليفه شد، همچنان در آن خانه ميزيست. برنامه روزانه او چنين بود كه هر روز گاه سواره و گاه پياده به شهر ميآمد، مراسم نماز را به جا ميآورد، به كار مردم رسيدگي ميكرد، به بازار ميرفت و خريد و فروش ميكرد و شب هنگام به سنح بازميگشت. 
ابوبكر كه در اوج قدرت و فرمانرواي مملكت وسيع عربستان بود و با امپراطوريها و ابرقدرتهاي جهان پنجه ميانداخت، و از طرفي دوران جوانيش را در ناز و نعمت و ثروت بيكران به سر برده بود، در دوران خلافتش به چوپاني ميپرداخت و گوسفندان خود و مردم را به چرا ميبرد! در سُنح پيش از خلافت شتران و گوسفندان اهل محلّه را ميدوشيد. وقتي خليفه شد، از كوچه كه ميگذشت، كنيزكي گفت: «ابوبكر ديگر براي ما شير نخواهد دوشيد.» ابوبكر برگشت و گفت: «به جان خودم كه باز هم براي شما شير خواهم دوشيد و اميدوارم كه از اين پس مسئوليتي كه بر عهده گرفتهام، مرا از سيره و روشي كه قبلاً داشتم بازندارد.» 
هر گاه دختري را در كوچه ميديد كه گوسفنداني همراه دارد، به او ميگفت: «دخترك، ميخواهي كه گوسفندانت را بچرانم يا بدوشم؟» دختر گاه ميگفت: «بچران.» و گاه ميگفت: «بدوش.» و هر فرماني كه ميداد، خليفه جهان اسلام اطاعت ميكرد. و گاهي از زناني كه برايشان شير ميدوشيد، ميپرسيد: «خانم، آيا دوست داري كه براي تو سرشير هم بگيرم؟» گاهي زن سرشير ميخواست و گاهي نميخوست و ابوبكر به آنچه ميشنيد، عمل ميكرد. 
روزي در خانه يكي از همسايگان خود را زد. دختركي در را به روي او باز كرد و همين كه ابوبكر را ديد، فرياد زد: «مادر، مرد بزچران آمد!» آن زن در همين حال با خليفه مسلمين رو در رو شد و در حالي كه عرق شرم بر رويش نشسته بود، بر سر دخترك فرياد زد: «واي بر تو، اين خليفه پيغمبر است!» ابوبكر خنديد و گفت: «رهايش كن، او مرا به محبوبترين اعمالم نزد خدا توصيف كرد.» 
با اين همه ادامه اقامت در سنح با كثرت مشغلهاي كه برايش پيش آمد، ممكن نشد. مدّتي بعد هم سنح را رها كرد و هم از خريد و فروش دست كشيد. به شهر آمد و با مقرّري ساليانهاي كه از بيت المال ميگرفت، معيشت كرد و تا پايان عمر هم در مدينه ماند. در روايتي آمده است كه روزي ابوبكر پارچههايي را به دوش انداخته بود و براي خريد و فروش به بازار ميرفت. چند نفر از اصحاب او را ديدند و پرسيدند: «كجا ميروي؟» گفت: «براي خريد و فروش به بازار ميروم.» گفتند: «تو خليفه مسلميني!» گفت: «پس به خانواده‌ام چه بخورانم؟» آنگاه براي او حقوق و مستمرّي تعيين كردند. 
طبق روايت ديگر، روزي ابوبكر با خود گفت: «به خدا كار مردم را با خريد و فروش نميتوانم سامان دهم. بايد با فراغت به امور آنها بپردازم.» لذا خريد و فروش را رها كرد و منزلش را به مدينه انتقال داد و اصحاب براي او از بيت المال حقوقي وضع كردند.
در باب مقداري حقوقي كه ابوبكر ميگرفت، روايات اختلاف دارند. گفته‌اند كه براي وي چيزي در حدّ يكي از مهاجرين مقرّر شده بود، يعني نيمي يا پارهاي از يك گوسفند براي خوراك روزانه و جامه تابستاني و زمستاني. همچنين سخن از 2500 و 3000 و 6000 درهم در سال نيز به ميان آمده است. 
به هر صورت وي در هنگام وفات وصيّت كرد تا پاره‌اي زمين را كه از آن وي بود، بفروشند و به جاي آنچه در مدّت خلافت گرفته بود، به بيت المال پس دهند. گفته ميشود كه حتّي بستري را كه بر روي آن ميخوابيد و چادري را كه بر روي او ميانداختند به بيت المال دادند. 
در پايان حيات از مال دنيا تنها شتري داشت كه از شير آن استفاده ميكرد و قطيفهاي كه پنج درهم بيش نميارزيد. ابوبكر در بستر مرگ وصيّت كرد كه اينها را به خليفه بعد از خودش بدهند. وقتي اينها را نزد عمر بردند، گريست و گفت: «خدا ابوبكر را رحمت كند، كسي را كه بعد از وي آمد به سختي انداخت.» به گمان نگارنده اين وصيّت ابوبكر تذكاري بود براي خليفه بعد از خودش كه وي نيز بايد به روش و منش ابوبكر زندگي كند.
آري، به راستي كه او ابرمردي بود از تبار ابراهيم بت شكن... و شايد هزاران سال ديگر بگذرد و از مام تاريخ فرزندي مانند صدّيق اكبر پا به عرصه وجود نگذارد. (شارح بزرگ نهج البلاغه مطالب از كتاب: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد -  ج 5 ترجمه و تحشيه  دکتر محمود مهدوي دامغاني )
ايشان اموال حارث بن وهب، يكي از افراد خاندان ليث بكر بن كنانة، را هم مصادره كرد و به او گفت: شتران تنومند و بردگاني كه به صد دينار فروخته اي چيست؟ گفت: مالي برداشتم كه افزون از هزينه ام بود و بازرگاني كردم  عمر گفت: به خدا سوگند، ما تو را براي بازرگاني گسيل نداشتيم، آن را پرداخت كن  حارث گفت به خدا سوگند از اين پس براي تو هيچ كاري را عهده دار نخواهم شد. عمر گفت: به خدا سوگند من از اين پس براي تو هيچ كاري را عهده دار نخواهم شد. عمر گفت: به خدا سوگند من از اين پس تو را به كاري نخواهم گماشت. سپس به منبر رفت و گفت: اي گروه اميران! اگر از ما تصرف در اين اموال را براي خود حلال مي دانستيم آن را براي شما حلال مي كرديم ولي اكنون كه آن را براي خود حلال نمي دانيم و خويشتن را باز مي داريم شما هم خود را از آن بازداريد. به خدا سوگند، تنها مثلي كه براي شما يافتم شخص تشنه يي است كه وارد گرداب مي‌شود و به آبشخور و راه خروج آن نمي نگرد و همين كه سيراب شود غرق مي گردد.
زبير بن بكار در كتاب الموفقيات از قول عبدالله بن عباس نقل مي‌