ند كه مي گفته است: به قصد ديدن عمر بن خطاب از خانه بيرون آمدم، او را ديدم كه بر خري سوار است و قطعه ريسمان سياهي را لگام آن قرار داده بود، كفشهاي پينه زده بر پاي داشت و ازار و پيراهني كوچك بر تن داشت به گونه يي كه پاهايش تا زانوانش برهنه بود. من كنار او پياده راه افتادم و شروع به صاف كردن و كشيدن ازار كردم ولي هر قسمت را مي پوشاندم بخش ديگري آشكار مي شد؛ او مي خنديد و مي گفت: اين جامه از تو اطاعت نمي‌كند. آن گاه به منطقه بالاي مدينه رسيديم، نماز گزارديم يكي از اهالي براي ما خوراكي آورد كه نان و گوشت بود، معلوم شد عمر روزه است، او گوشتهاي خوب را به سوي من مي انداخت و مي‌گفت: براي من و خودت بخور.
سپس به نخلستاني رفتيم عمر ردايش را به من داد و گفت اين را بشوي و پيراهنش را خود مي‌شست من هم ردايش را شستم و هر دو را خشك كرديم و نماز عصر گزارديم. او سوار شد و من هم پياده كنارش راه افتادم، شخص سومي هم با ما نبود.
من گفتم: اي اميرالمومنين، من در حال خواستگاري زني هستم مرا راهنمايي كن. گفت: از چه كسي خواستگاري كرده اي؟ گفتم فلان دختر فلان كس. گفت: نسب آنان همان گونه است كه دوست مي داري و چنان است كه مي داني ولي در اخلاق خويشاوندانش نوعي پستي ديده مي‌شود و ممكن است آن را در فرزندانت بيايي.
گفتم: در اين صورت مرا به آن زن نيازي نيست و او را نمي خواهم گفت: چرا از دختران پسرعمويت يعني علي خواستگاري نمي كني؟ گفتم در اين مورد كه تو بر من پيشي گرفتي(يعني ام كلثوم دخت علی بن ابی طالب را به زنی گرفته اید) گفت: آن دختر ديگر. گفتم: او نامزد برادرزاده علي (ع) است. عمر سپس ‍ گفت: اي ابن عباس، اگر اين سالار شما علي (ع) عهده دار حكومت شود از شيفتگي او به خودش مي ترسم كه گرفتارش سازد و اي كاش مي‌توانستم پس از خودم شما را ببينم.
گفتم: اي اميرالمومنين! تا آنجا كه مي دانم سالار ما هيچ تبديل و دگرگوني پيدا نكرده و در تمام مدت مصاحبت با رسول خدا صلی الله علیه وسلم  آن حضرت را ناراحت و خشمگين نساخته است. عمر فوري سخن مرا قطع كرد و گفت: حتي در آن مورد كه مي خواست دختر ابوجهل را به همسري بگيرد و بر سر فاطمه بياورد!(1)  گفتم: خداوند متعال مي فرمايد و ما براي آدم عزم استواري نيافتيم(2)  سالار ما هم در اين مورد قصد خشمگين ساختن پيامبر را نداشت و اين گونه امور احساساتي است كه هيچ كس نمي‌تواند از خود بروز ندهد و گاهي ممكن است از كسي كه در دين خدا فقيه و به فرمان خدا دانا و عمل كننده هم هست بروز كند.
عمر گفت: اي ابن عباس، هركس گمان كند كه مي‌تواند در درياي شما پا نهد و همراه شما در آن فرو رود تا به ژرفاي آن برسد گماني ياوه دارد. براي خودم و تو از خداوند آمرزش مي خواهم، به سخن ديگري بپرداز. عمر آن گاه شروع به پرسيدن از مسائل و فتواهايي كرد و من پاسخ مي دادم و مي گفت: درست گفتي، خدايت پاداش نيك دهاد! به خدا سوگند، تو سزاوارتري كه از تو پيروي شود.
عبدالملك به ياران خود سركشيد و نگريست و آنان درباره روش عمر سخن مي گفتند. اين موضوع عبدالملك را خشمگين ساخت و گفت: خاموش باشيد درباره روش عمر سخن مگوييد كه مايه نقصان منزلت واليان و موجب تباهي رعيت است. 
عمر در گفتگویی با ابن عباس می گوید: اي ابن عباس، براي خلافت شايسته نيست جز مردي استوار عزم كه كم شيفته و مغرور شود و در راه خدا سرزنش، سرزنش كننده او را فرو نگيرد.
وانگهي بدون زورگويي محكم و استوار و در عين حال بدون سستي و ناتواني نرم و بدون اسراف بخشنده و بدون آنكه در حد عيب برسد ممسك باشد.
ابن عباس مي‌گويد: به خدا سوگند كه اين صفات خود عمر بود. او سپس ادامه مي‌دهد:
عمر پس از اندكي سكوت روي به من كرد و گفت: به خدا سوگند پرجراءت ترين اين گروه كه بتواند مردم را به احكام خدايشان و سنت پيامبرشان راه ببرد سالار توست. همانا اگر او عهده دار حكومت ايشان شود آنان را به راه راست و شاهراه روشن مي برد
شبي در حالي كه عمر شبگردي مي كرد از پشت بامي صداي زني را شنيد كه اين اشعار را مي خواند.
اين شب چه دراز و گسترده دامن است و دوستي كنار من نيست كه با او شوخي كنم به خدا سوگند اگر حرمت خداوند و بيم از عواقب نباشد اركان اين سرير لرزان مي‌شود آري بيم از خدا و آزرم مرا از ارتكاب گناه باز مي‌دارد...
عمر گفت: لا حول ولا قوة الا بالله، اي عمر نسبت به زنان مدينه چه كردي؟ هماندم بر در خانه حفصه آمد و در زد، حفصه گفت: چه چيزي تو را در اين ساعت بر در خانه‌ام آورده است؟ گفت: دخترم به من خبر بده زن چه مدتي مي‌تواند دوري شوهر غايب خود را تحمل كند؟ گفت: حداكثر چهار ماه است. عمر همين كه بامداد كرد براي همه فرماندهان نظامي نوشت سپاهيان را در جنگ بيش از چهار ماه نگه ندارند و هيچ كس از زن خويش بيش از آن مدت غايب نباشد.
اسم روايت مي‌كند و مي‌گويد: شبي همراه عمر بودم كه در مدينه شبگردي مي كرد ناگاه شنيد زني به دخترش مي‌گويد دخترم برخيز و پس از طلوع آفتاب اندكي آب با اين شير بياميز. دختر گفت: مگر نمي داني اميرالمومنين عمر ديروز چه تصميمي گرفته است؟ مادر پرسيد: چه تصميم و دستوري است؟ دختر گفت: عمر ديروز به منادي خود فرمان داد ندا دهد كه شير را با آب   نياميزند. گفت: تو جايي هستي كه نه اميرالمومنين تو را مي بيند و نه منادي او. گفت: به خدا سوگند، من چنان نيستم كه از خليفه در ظاهر اطاعت و در باطن سرپيچي كنم. عمر اين سخنان را مي شنيد، به من گفت اي اسلم اين در و خانه را درست شناسايي كن و به شبگردي خود ادامه داد و چون شب را به صبح آورد و به من گفت برو و ببين آن دو زن كه گفتگو مي كردند كيستند و آيا شوهر دارند. اسلم مي‌گويد: آنجا رفتم معلوم شد زن بيوه يي همراه دخترش هستند و آن كس كه سخن مي گفته دختر او بوده است و مردي در آن خانه ندارند.
گويد: من پيش عمر آمدم و به او خبر دادم. عمر پسران خود را جمع كرد و گفت آيا كسي از ميان شما مي‌خواهد زن بگيرد كه دوشيزه يي نيكوكار را به ازدواج او درآورد و بدانيد اگر پدرتان را علاقه و كششي براي زن گرفتن بود كسي در اين مورد بر او پيشي نمي گرفت. عاصم پسر عمر گفت: من آماده ام. عمر فرستاد و آن دختر را به ازدواج پسرش عاصم درآوردند و آن زن براي عاصم دختري مي زاييد كه كنيه اش ام عاصم و مادر عمر بن عبدالعزيز مروان است.
عمر حج گزارد و چون به ضجنان رسيد، گفت: پروردگاري جز خداي بلندمرتبه بزرگ نيست و هركس هر چه بخواهد عنايت مي‌كند، به يادم مي آورم كه من با عبايي مويين در اين وادي شتران پدرم خطاب را مي چراندم او تندخو بود، هرگاه كار مي‌كردم مرا به زحمت مي‌انداخت و اگر كوتاهي مي كردم مرا مي زد و حال آنكه امروز در حالي به شام مي رسانم كه ميان من و خدا كسي نيست و سپس به اين ابيات تمثل جست.
هيچ چيز از چيزهايي كه ديده مي‌شود بشاش باقي نمي ماند، فقط خداوند جاودانه و باقي است و مال و فرزند هلاك مي‌شود، گنجينه هاي هرمز و باغهاي جاويدان قوم عاد كه فراهم آورده بودند براي ايشان كاري نساخت و جاودانه نماندند...
عبدالله بن ب