عنوان اين گرو          اما بدان كه آيت شيطان خوارجند
 در دستهـايشان علم حـب اهـل بيـت	          امـا خلاف مكتب ايشـان خوارجند
از كينـه و تعصـب ايـن قـوم نـابـكار	         ايران شدست كلبة ويران خوارجند
چون فكر مي كنند كه حقند و با خدا		آدم كشند راحت و آسان خوارجند
يك ذره احتمال خطا هم نمي دهند		فريسيـان دشمن انسـان خـوارجند
الله پرده ها زده بر گوش و چشمشان		پس غافلند از ره ايمان خـوارجند 
اينهـا خلاف خنـده و آزادي و رفـاه		   از آفتاب و نور گريزان خوارجند 
در هر لباس و ملت و ديني كه بوده اند  	  مثل مصيبتند كه اينان خوارجند
احمق خوارجند خرابي خوارجند            خواري خوارجند و شيطان خوارجند

و تمام است مرا با تو سخن		         خبري نيست به جز مرگ و كفن
خبري نيست به جز ناله و آه		         اثــري نيـست ز آرامش و مـن
خستـه از اينهمه نـامـرديها		        مـردم حيله گـر عهــد شكـن
غصة ما همه اش در تاريخ 		       وطن مـا همـه اش بيت حزن
خنده ممنوع و عزاداري رسم		      دين نمايش شده و حرف زدن
در عمل دوزخ رنج است و ستم	              در سخنـرانـي جنـات عــدن
همه اش وعده و اميد و فريب		      همه اش صحبت پيروز شدن
گوسفنديم در ايـن راه سراب		       سـر مـا مـي رود آخر از تن
عمر تو مثل حبابي است بر آب	               و تمـام است مـرا با تو سخن

    روز جزا كه شافع شيعه عمل بود		چون بي عمل بود همه چيزش بدل بود
  در پيشگاه حق چو همه جمع مي شوند	او بدترين خلق ز كل ملل بود
      با فكرهاي تلخ تر از زهر شوكران		پنداشته كه ما حصل او عسل بود؟!!
      اينها خوارجند كه از دين جلو زدند		افسوس زان نگاه كه در جهل حل بود
     گمراه مي دود پي ارشاد ديگران		مانند آن طبيب كه يك عمر كل بود
شرك است راه مردم نادان و كم خرد		جاي عمل تمام وجودش امل بود
اينجا هزار فرقه و صدها گروه شرك 		اينجا هزار قدرت و چندين دول بوداين هم شعري در مدح حضرت علي (ع) تا خوارج حزب اللهي  چماق وهابي گري بلند نكنند
  شكوه علــي از مدعيان حب او
چيزيست در دلم كه نه تغيير مي كند 	   من را به سوي مرگ، سرازير مي كند 
فرياد مي شود كه بجوشد ز دل ولي	   چون عقده در فضاي گلو گير مي كند
تنهاييم بـزرگتـريـن، پــادشاهيست	   دل را بـراي حـادثـه هـا شيـر مي كند
من را هزار جهل، گريبان گرفته اند	   مـن را هـزار فـاجعه تقـديـر مـي كند
چيزيست در نهاد من اي كوه سربلند	   چون غده تير مي كشد و پير مي كند
توحيد ناب مي شوم و آب مي شوم 	   انگـار، زهـر دارد تـاثيـر مـي كنـد
انگار، عشق دارد تفسيـر مـي شود	   هـر چنـد ديـو دارد تزويـر مي کند
افسوس از حماقت آنكس كه بعد من	   راه مـرا تعصـب و تعبيـر مـي کنـد
     فكريست در سرم كه نمي آيدم به لب	
  		     چيزيست در دلـم كه نه تغيير مي كند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:150.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:151.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:152.txt">قسمت سوم</a><a class="text" href="w:text:153.txt">قسمت چهارم</a><a class="text" href="w:text:154.txt">قسمت پنجم</a><a class="text" href="w:text:155.txt">قسمت ششم</a><a class="text" href="w:text:156.txt">قسمت هفتم</a></body></html>•	نمی دانم ما ایرانی ها، چرا وقتی با كسی بد می شویم چشم را بر همة نقاط مثبت و كارهایی كه او كرده می بندیم و می خواهیم او را به لجن بكشیم و تصویری از او ارائه كنیم، یكپارچه سیاه و بد. عزیزانم، بد مطلق و یا خوب مطلق، وجود ندارد. این چیزها مربوط به شخصیت داستانهای قدیمی و قصه های شاه پریان و فیلمهای هالیوودی است. همانطور كه تمام پدیده های جهان (دولتها، مكاتب  ایدئولوژی ها، فرهنگها و...) هم نقاط مثبت دارند و هم نقاط ضعف. انسانها نیز اینگونه‌اند. مطمئن باش هیچكس نمی خواهد در تاریخ، نام بدی از خود به یادگار بگذارد. این فقط چشم احساس است كه از نگاه خود، همه چیز را قشنگ یا همه چیز را زشت می‌بیند 
•	دنیایی به رنگ خاكستری: نظریه مجموعه های فازی، نظریه ای است برای اقدام در شرایط عدم اطمینان. این نظریه قادر است بسیاری از مفاهیم متغیرها و سیستمهایی را كه نا دقیق و مبهم هستند (كه در عالم واقعی در غالب موارد چنین است) صورت بندی ریاضی كند. و زمینه را برای استدلال، ‌استنتاج، كنترل و تصمیم گیری در شرایط عدم اطمینان فراهم آورد در واقع، مجموعه های فازی تعمیمی از مجموعه های كلاسیك و یا معمولی هستند. چرا كه در ریاضیات كلاسیك فرض بر این است كه مرزها و محدوده ها به طور دقیق تعریف شده اند بطوریكه هر پدیده ای یا درست است یا نادرست یا سیاه است و یا سفید  ((آدم به یاد حرف جرج بوش می افتد كه گفت: هر كس با ما نیست با تروریستهاست یا كارمندان مذهب كه اگر نكته مثبتی از عمر گفتی تو را سنی و دشمن علی می‌دانند... نهایت آی كیو)) در حالی كه پدیده های دنیای واقعی تنها سیاه و سفید نیستند بلكه خاكستری و همواره فازی هستند و سیاه و سفید بودن، تنها دو حالت خاص مرزی از پدیده‌هاست(1)  (كه فقط قابل درك توسط آی كیوهای بالاست!!!)  در رابطه با بحث ما: بد مطلق و خوب مطلق، فقط مال قصه ها و فیلمهای است. 
•	یكی از دلایل رواج خرافات و اینكه مردم به سختی زیر بار حقایق نمی روند این است كه: صنعت چاپ در حدود نیم قرن است كه در ایران فراگیر شده و چاپ كتب تاریخی از این هم كمتر و چاپ كتب تخصصی كمتر و مطالعه مردم از همه این موارد كمتر! خوب، نتیجه معلوم است 1400 سال است كه علم در انحصار افرادی خاص بوده كه فراغت و توانایی مالی به آنها اجازه خرید و یا مطالعه كتب خطی را می داده و این افراد نیز مطابق سلایق، عقاید و تعصبات خود آنرا خورد مردم می داده اند ولی اكنون نوبت آن است كه ما خودمان بفهمیم نه اینكه دیگران به جای ما بفهمند. و یا اینكه مانند میت، مطالبی را به ما تلقین كنند.
•	هنگام گفتن عقایدم، نكته ای را در خوارج حزب اللهی دیدم كه واقعاً نمی دانم بگویم خنده‌دار بود. تاسف آور بود. مسخره بود. زشت بود. واقعاً از یافتن كلمه عاجز شده ام و آن نكته این بود كه هر گاه در برابر دلایل و سخنان من هیچ راه فرار و توجیه و تاویل و تفسیری نداشتند حالتی شبیه عصبانیت به خود گرفته و به افكار خود برای یافتن پاسخ فشار آورده سپس چشم عقلشان را بسته و هنگامیكه هیچ راهی برای فرار از افكار منحط خود پیدا نمی‌كردند مانند كبك سرشان را به زیر برف فرو كرده و یا قهر می كردند و می رفتند و یا در دلشان به منی كه تنها نیتم، نجات آنان از جهل و خرافه بود ناسزا می‌گفتند یا به خود افتخار می‌كردند كه: عجب ثبات عقیده ای داریم. هر چند همین ثبات عقیده ها بود كه پدر ابوجهل و ابن ملجم را در آورد. مثلاً من از یكی از این افراد پرسیدم: مگر سلمان فارسی و عمار یاسر در زمان عمر، حاكم كوفه و مدائن نبوده اند. گفت: بله، من گفتم چطور سلمان و عمار یاسر حاضر شده اند عملة ظلم شوند‌؟ و آنگاه آن دوست عزیز همین حالاتی كه گفتم را به خودش گرفت. عرق كرد. به فكر فرو رفت. حالت تدافعی گرفت خشمگین شد و در نهایت قهر كرد و رفت.(2)  (و پس از چند روز به من تلفن زد و گفت: آنها با اجازه حضرت علی این سمتها را قبول كردند!!!)
•	یك زمان است كه آدم نمی دا