 اللّهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بِيْنِکُمْ) الأنفال: ١« پس از خدا بترسيد و (اختلاف را كنار بگذاريد و) در ميان خود صلح و صفا به راه اندازيد ». همچنین می‏فرماید:(وَلاَ تَکُونُواْ کَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْبَيِّنَاتُ ) آل عمران: ١٠٥« و مانند كساني نشويد كه (با ترك امر به معروف و نهي از منكر) پراكنده شدند و اختلاف ورزيدند (آن هم) پس از آن كه نشانه‌هاي روشن (پروردگارشان) به آنان رسيد».
در حدیث آمده است: «لا تحاسدوا و لا تدابروا و لا تباغضوا، و کونوا عبادالله إخواناً»(5) : «به همدیگر حسادت نورزید، به همدیگر پشت نکنید، نسبت به همدیگر کینه و دشمنی در دل نداشته باشید و برادرانه بندگان خدا باشید».
پیامبر(ص) به اصلاح روابط افراد و جامعه امر کرده و اظهار داشته که فساد روابط افراد، علت کشنده ای است که دین را از بین می برد.(6) 
پس وقتی بنا به اقتضای عادت شناساندن و معین کردن بدعت گذاران، دشمنی و کینه توزی و جدایی را میان شان ایجاد می کند، از آن لازم می آید که شناساندن و معین کردن آنان، مورد نهی قرار بگیرد مگر اینکه بدعت خیلی زشت باشد، مثل بدعت خوارج که در این صورت آشکار کردن آن و معین کردن و شناساندن صاحبانش، جایز و بی اشکال است. اما این کار باید مثل کار رسول خدا(ص) باشد که خوارج را معرفی کردند و علامت و نشانه شان را ذکر کردند تا کاملاً برای همگان قابل  شناخت و مشخص باشند. فرقه هایی که در شناعت و زشتی بدعت شان به تناسب نظر مجتهد مثل خوارج  یا نزدیک به آنان است، به آن ملحق می شود. اما به هر حال سکوت کردن بهتر از معرفی آنان است.
ابوداود از عمرو بن ابی قرّة روایت کرده که گوید: حذیفه در مدائن بود. او چیزهایی می گفت که رسول خدا (ص) در حالت خشم به یارانش گفته بود. کسانی که این سخنان را از حذیفه شنیدند، روانه می شوند و پیش سلیمان می آیند و سخنان حذیفه را بیان می کنند. سلمان می گوید: حذیفه به آنچه می گوید، داناتر است. این افراد به طرف حذیفه باز می گردند و به او می گویند: سخنان تو را برای سلمان بیان کردیم. نه تو را تصدیق کرد و نه تو را تکذیب کرد. حذیفه پیش سلمان آمد و او در زمین سبزه وار بود، گفت: ای سلمان! چه چیز مانع شد که سخنان مرا که از رسول خدا(ص) شنیدم، تصدیق نکنی؟ سلمان گفت: رسول خدا(ص) خشمگین می شد و در حالت خشم سخنانی به یارانش می گفت و راضی می شد و در حال رضایت سخنانی به یارانش می گفت. آیا دست از این کارت بر نمی داری تا جایی که محبت افرادی را در دل افرادی ایجاد کردی  و کینه‏ی افرادی  را در دل افرادی ایجاد کردی و تا جایی که اختلاف و جدایی را میان افراد به وجود آورده ای؟ و تو می دانی که رسول خدا(ص) هنگام خطبه به مردم فرمود: «أیما رجل من أمتی سببته سبة أو لعنته لعنة فی غضبی؛ فإنّما أنا من ولد آدم، أغضب کما یغضبون و إنما بعثنی الله رحمة للعالمین، فأجعلها علیهم صلاة یوم القیامة»: «هر فردی از امت من که در حالت خشم ناسزایی به او گفتم یا او را نفرین کردم، [بداند] که من فرزند آدم هستم و همچون آدمیان خشمگین می شوم. خداوند مرا به عنوان رحمت برای جهانیان فرستاده است، پس این ناسزا و این نفرین را به عنوان درود و رحمتی بر وی در روز قیامت قرار می دهم». به خدا قسم، یا دست از این کار می کشی یا گزارش کارت را به عمر می نویسم(7). 
دقت کنید این درک سلمان (رض) چه قدر زیباست! و مربوط به مسأله‏ی ماست.
از اینجا معلوم می شود که برای کسی که در دانش ریشه دارد، شایسته نیست که بگوید: این فرقه ها فلانی و فلانی است، هر چند با توجه به علامات و نشانه هایشان به تناسب اجتهادش آنان را بشناسد. مگر در دو جا: 
اوّل- از جهتی که خود شریعت تعیین و معرفی آنان را گوشزد کرده است. مثل خوارج، چون از طریق استقراء روشن شده که خوارج زیر حدیث فرقه ها جای می گیرند. کسانی که راه خوارج را می پیمایند، همچون آنان هستند؛ چون نزدیک ترین افراد به خوارج، پیروان مهدی مغربی هستند؛ زیرا در پیروان مهدی مغربی دو خصلت ظاهر شده که پیامبر(ص) آن دو خصلت را در خوارج معرفی کرده است. این دو خصلت عبارتند از: آنان قرآن می خوانند و از حنجره هایشان فراتر نمی رود و آنان اهل اسلام را می کشند و اهل بت ها را رها می کنند؛چون آنان خودشان به قرائت قرآن مشغول کرده اند تا اینکه در آن بدعت ایجاد کردند و سپس در آن فهم و درک پیدا نکردند و به مقاصد آن پی نبردند. به همین خاطر کتاب های علماء را دور انداختند و آن را کتاب های رأی نامیدند و آنها را سوزاندند و پوست آنها را پاره پاره کردند با وجودی که این فقهاء بودند که در کتاب هایشان معانی قرآن و سنت را آن طور که شاید و باید است، تبیین کردند. و اینان (خوارج) با تأویلی باطل شروع به جنگ با اهل اسلام کردند و گمان کردند که آنان اهل تجسیم (جسم قائل شدن برای خدا) و غیر موحد هستند، و جنگ با اهل کفر از مسیحیان مجاورشان و دیگران را رها کردند.
در اخبار و روایات مشهور شده که آنان علیه علی بن ابی طالب (رض) و علیه بزرگواران پس از او همچون عمر بن عبدالعزیز و دیگران شورش کردند.
حتی در حدیثی که بغوی  در معجم خود از حمید بن هلال روایت کرده، آمده است که عباده بن قرط دفعه ای به جنگ رفت. در غزوه اش مدتی ماند. سپس بازگشت تا اینکه وقتی نزدیک اهواز رسید، صدای اذان را شنید و گفت: به خدا قسم ! همراه با جماعت مسلمانان مدت هاست که نماز نخوانده ام. پس به طرف اذان به قصد نماز خواندن رهسپار شد. به ناگاه با ازارقه- دسته ای از خوارج- برخورد کرد. وقتی او را دیدند، به او گفتند: ای دشمن خدا! چرا اینجا آمده ای؟ گفت: ای برادرانم! شما کی هستید؟ گفتند: تو برادر شیطان هستی، قطعاً تو را می کشیم. عباده بن قرط گفت: آیا از من خشنود نمی شوید به چیزی که رسول خدا(ص) با آن از من خشنود شد؟ گفتند: پیامبر(ص) به وسیله‏ی چه چیزی از تو خشنود شد؟ گفت: پیش او رفتم در حالی که کافر بودم. پیش او گواهی دادم که هیچ معبود برحقی جز الله نیست و او فرستاده‏ی خداست. پس راه را برای من باز کرد. راوی گوید: آنگاه ازارقه او را گرفتند و او را به قتل رساندند.
راجع به عدم فهم آنان نسبت  به قرآن، قبلاً بحث شد.
درباره‏ی قدریه، حدیثی آمده که ابوداود از ابن عمر آن را روایت کرده که رسول خدا (ص) فرمودند: «القدریة مجوس هذه الأمة، إن مرضوا؛ فلا تعودوهم، و إن ماتوا؛ فلا تشهدوهم»(8) : «قدریه مجوس این امت اند. اگر بیمار شدند، به عیادت شان نروید و اگر مردند، به تشیع جنازه شان نروید».
از حذیفه روایت است که پیامبر(ص) فرمودند: «لکل أمة مجوس و مجوس هذه الأمة الذین یقولون: لا قدر، من مات منهم، فلا تشهدوا جنازته، و من مرض منهم؛ فلا تعودوه، و هم شیعة الدجال، و حقَّ علی الله أن یلحقهم بالدّجال»(9) : «هر امتی مجوسی دارد و مجوس این امت، کسانی اند که می گویند: قدر نیست. هر کس از آنان بمیرد،  به تشیع جنازه اش نروید و هر کس از آنان بیمار شد، به عیادتش نروید. آنان پیروان دجال اند، و حق است که خداوند آنان را به دجال 