 وسلم رسیدم و اظهار داشتم: «دست خویش را دراز کنید تا من بر دست شما بیعت کنم.» آن حضرت صلى الله علیه وسلم دست راست خویش را دراز فرمود. من دست خود را عقب کشیدم.
ایشان فرمودند: «عمرو! تو را چه شده است؟»
من اظهار داشتم: «شرطی دارم!»
آن حضرت صلى الله علیه وسلم فرمودند: «چه شرطی داری؟»
عرض کردم: «این‌که گناهان من آمرزیده شوند.»
آن حضرت صلى الله علیه وسلم فرمودند: «ای عمرو! مگر تو را معلوم نیست که پذیرش اسلام تمام گناهان گذشته را محو و نابود می‌کند و هجرت نیز گناهان گذشته را محو می‌سازد و حجّ نیز گناهان گذشته را از بین می‌برد.»[۵]
زمان اسلام آوردن ایشان را قبل از «فتح مکّه» در سال هشتم و برخی نیز بین «حدیبیّه» و «فتح خیبر» نقل کرده‌اند.[۶]

نقش وی در زمان پیامبر صلى الله علیه وسلم:
رسول خدا صلى الله علیه وسلم او را به فرماندهی جنگ «ذات‌السلاسل» گماشت و در فتح مکّه او را به بت‌خانه‌ی «سُواع» که بت قبیله‌ی «هذیل» بود، روانه کرد و عمرو رضی الله عنه آن را ویران کرد. سپس او را پیش «جیفر» و «عبد» پسران «جلندی» که سران قبیله‌ی «ازد» عمّان بودند، روانه فرمود تا ایشان را به مسلمانی فرا خواند و تا زمان رحلت رسول خدا صلى الله علیه وسلم در عمّان و از آن‌جا به مدینه آمد.[۷]

سفیر پیامبـر صلى الله علیه وسلم در عمّان:
بسم الله الرحمن الرحیم
مِنْ مُحَمَّد بْن عَبْداللهِ وَ رَسُولِهِ إلَی جَیْفِرٍ وَ عَبْدٍ إبْنِیْ جُلَنْدِی، سَلَامٌ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ‌الْهُدی
أمَّا بَعدُ:«فَإنِّیْ أدْعُوْکُمَا بِدِعَایَةِ‌ الْإسْلَامِ أسْلِمَا تَسْلَمَا فَإنِّیْ رَسُوْلُ‌اللهِ إلَی‌النَّاسِ کَافَّةً لِاُنْذِرَ مَنْ کَانَ حَیّاً وَ یَحِقَّ‌الْقَوْلَ عَلَی‌الْکَافِرِینَ وَ إنَّکُمَا إنْ أقّرَرْتُمَا بِالْإسْلَامِ وَلّیْتُکمَا وَ إنْ أبَیْتُمَا إنْ تَقَرّا بِالْإسْلَامِ فَإنَّ مُلْکَکُمَا زَائِلٌ عَنْکُمَا وَ خَیْلِی تحلْ بِسَا حَتکُمَا وَ تَظْهَرُ نُبُوَّتِیْ عَلَی مُلْکَکُمَا.»
به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان:
این نامه‌ای است از «محمّد» فرزند «عبدالله» به «جیفر» و «عبد» پسران «جلندی».
درود بر کسی که از هدایت پیروی کند؛ اما بعد؛
شما هر دو را به اسلام دعوت می‌دهم. دعوت اسلام را لبّیک گویید، سالم می‌مانید؛ زیرا من رسول خداوند متعال هستم برای تمام مردم؛ تا بترسانم از عذاب خدا کسی را که زنده است و ثابت شود حجّت خدا بر کافران. همانا اگر به اسلام اعتراف کردید شما را بر اقتدارتان برقرار خواهم گذاشت ورنه این را بدانید که به زودی سلطنت شما از بین خواهد رفت و اسب‌سواران من در حیاط منزلتان داخل خواهند شد و نبوّت و رسالت من بر تمام ادیان مملک شما غالب خواهد آمد.
آن حضرت صلى الله علیه وسلم ماه ذیقعده‌ی سال هشتم هجری این نامه را به حضرت عمرو بن عاص رضی الله عنه سپرد و به سوی پسران جلندی عبد و جیفر روانه ساخت.
حضرت عمرو رضی الله عنه می‌فرماید: نامه‌ی آن حضرت صلى الله علیه وسلم را برداشته و راهی «عمّان» شدم؛ چون آن‌‌جا رسیدم، نخست «عبد» را ملاقات کردم. وی شخصی بی‌نهایت حلیم، بردبار و نیک‌سرشت بود. گفتم: «من سفیر رسول‌الله صلى الله علیه وسلم هستم.» وی مرا به همراه نامه‌ای پیش تو و برادرت فرستاده است.
عبد: پادشاه، برادر بزرگ‌تر من «جیفر» است، او را به تو نشان می‌دهم، نامه را به‌دست او بده، سپس گفت: «شما ما را به چه چیزی دعوت می‌دهید؟»
عمرو بن عاص: «به این‌که خدای یگانه را عبادت کنید، بت‌پرستی را ترک گویید و به این گواهی دهید که محمّد بنده‌‌ی خدا و رسول اوست.»
عبد: «ای عمرو! تو پسر سردار قومت هستی. حالا بگو پدرت در این مورد چه تصمیمی گرفته تا ما هم از او پیروی کنیم؟»
عمرو: «پدرم درگذشته و به او ایمان نیاورده است؛ البته من بسیار آرزو داشتم که ای کاش! ایمان می‌آورد و او را تصدیق می‌نمود. تا زمانی من هم با او هم‌عقیده بودم، امّا بعداً خداوند مرا به اسلام هدایت داد.»
عبد: «کی مسلمان شدی؟»
عمرو: «چند روزی می‌شود.»
عبد: «کجا مسلمان شدی؟»
عمرو: «پیش نجّاشی پادشاه حبشه و نجّاشی هم اسلام را پذیرفته است.»
عبد: «بعد از اسلام آوردن نجّاشی ملّتش با او چگونه رفتار نمودند؟»
عمرو: «او را چون گذشته بر پادشاهی برقرار گذاشتند و از او پیروی کردند.»
عبد: «پیشوایان مذهبی و رهبانان چه کردند؟»
عمرو: «همه از او پیروی کردند.»
عبد: «ای عمرو! خوب فکر کن چه می‌گویی، دروغ بدترین خصلت است، رسواکننده‌ترین عمل در دنیاست.»
عمرو: «حاشا و کلّا! از این‌که دروغ بگویم؛ زیرا در دین ما جایز نیست.»
عبد: «هرقل (قیصر روم) از اسلام نجّاشی اطّلاع دارد یا خیر؟»
عمرو: «کاملاً اطّلاع دارد.»
عبد: «تو از کجا می‌دانی؟»
عمرو: «از این‌که نجّاشی قبلاً به قیصر روم خراج می‌پرداخت و بعد از اسلام آوردنش از پرداخت آن انکار کرد و گفت: از این به قیصر روم حتّى اگر یک درهم هم طلب کند، به خدا سوگند که نپردازم.»
وقتی قیصر روم از این سخن نجّاشی اطّلاع یافت، ساکت شد و هیچ سخنی بر زبان نراند؛ چون «نیاق» برادر قیصر روم، سکوت او را دید، خشمگین شد و گفت: «آیا این غلام خود یعنی نجّاشی را به همین حال می‌گذاری، اگر چه خراج هم نپردازد و دین تو را ترک کند و دین دیگری اختیار کند؟»
قیصر در پاسخ گفت: «نجّاشی اختیار دارد، هر دینی را که می‌خواهد اختیار بکند. من هم اگر فکر سلطنت را به سر نداشتم، به خدا سوگند از دینش پیروی می‌کردم.»
عبد: «ای عمرو چه می‌گویی؟»
عمرو: «به خدا سوگند! راست می‌گویم.»
عبد: «بسیار خوب! اکنون بگو پیامبرتان به چه چیزی امر می‌کند و از چه چیزی باز می‌دارد؟»
عمرو: «به اطاعت خداوند متعال امر می‌کند و از معصیت و نافرمانیش باز می‌دارد، به نیکی و صله‌رحمی دستور می‌دهد و از ظلم و تعدّی، زنا، شراب‌خواری، بت‌پرستی و صلیب‌پرستی منع می‌کند.»
عبد: «چه دعوت بسیار خوبی! ای کاش برادرم به این امر موافقت می‌کرد که ما هر دو خدمت وی حاضر شده و او را تصدیق می‌کردیم!»
عمرو: «اگر دعوت اسلام را لبّیک گوید، آن حضرت صلى الله علیه وسلم او را بر مقامش برقرار گذاشته و چنین دستور می‌دهد که صدقات امرا و اغنیای قومش را گرفته و بین مستمندان تقسیم کند.»
عبد: «این‌که کار بسیار خوبی است. حالا بگو صدقات چه انداره و از چه می‌گیرند؟»
عمرو می‌گوید: «این مسئله را کاملاً برایش توضیح دادم که از طلا و نقره این قدر و از شتر و گوسفند این قدر گرفته می‌شود.»
سپس عبد مرا پیش برادرش جیفر برد. من نامه‌ی آن حضرت صلى الله علیه وسلم را به او سپردم. وی نامه را باز کرده، خواند و به من دستور نشستن داد و در این مورد از قریش تحقیقاتی به عمل آورد.
بعد از دو روز جیفر هم برای مسلمان شدن آماده شد و هر دو برادر در یک روز اسلام خویش را ابراز داشتند. بسیاری از مردم هم، هم‌زمان با آنان مسلمان شدند. سپس بر اشخاصی که مسلمان نشدند، جزیه نهاده شد[۸].
عمرو می‌گوید: به آنان گفتم من فردا به مدینه برخواهم گشت. چون یقین پیدا کرد که برمی‌گردم، صبح کسی را پیش من فرستاد و فرا خواند. چون پیش او رفتم، خود و برادرش و همگی مسلمان شدند و پیامبر صلى الله علیه وسلم را تصدیق کردند و اجازه دادند تا زکات را جمع کنم و میان ایشان حکم نمایم و هر دو در مقابل مخالفان مرا یاری دادند و من صدقات و زکات را از توان‌گران می‌گرفتم و میان بینوایان تقسیم می‌کردم و همان‌جا بودم تا هنگامی که خبر وفات پیامبر صلى الله علیه وسلم به ما رسید.[۹]

ادامه دارد …

نویسنده: محمدعظیم حسین بر

پاورقی:
۱ــ عظماءالاسلام، ص۸۵٫
۲ــ تفسیر تبیین‌الفرقان، ج۲، ص۱۸۰٫
۳ــ المغازی واقدی، صص۵۶۶ و ۵۶۷ با تصرف و تلخیص.
۴ــ سیرت‌النبی، ج۲، صص ۷۶۹ تا ۷۷۲ با تصرف و تلخیص.
۵ــ معارف‌الحدیث، ج۱، صص ۱۱۲ و ۱۱۳ ؛ مسلم/۳۳۶٫
۶ــ الإصابه، ج۳، ص۲٫
۷ــ طبقات ابن سعد، ج۷، ص۵۰۱٫
۸ــ سیرت مصطفى، ج۳، صص۲۵۲ تا ۲۵۵٫
۹ــ طبقات ابن سعد، ج۱، ص۲۴۸٫
پیمان‌نامه حضرت عمر با مردم بیت‌المقدس

ازدی نقل می‌کند که چون حضرت عمر، رضی‌الله‌عنه، پیش مسلمانان که در بیت‌المقدس بودند آمد، حضرت ابوعبیده، رضی‌الله‌عنه، به مردم شهر پیام فرستاد که پیش امیرمؤمنان بیایید و بر جان خود امان بگیرید. ابن‌الجعد و به روایتی ابن‌الجعید همراه گروهی از بزرگان پیش حضرت عمر آمد و حضرت عمر برای ایشان امان‌نامه و پیمان صلح را نوشت و حضرت ابوعبیده، عمروبن‌عاص، رضی‌الله‌عنه، را به حکومت فلسطین گماشت. ازدی متن امان‌نامۀ حضرت عمر را نیاورده است ولی طبری آن‌را به‌شرح زیر نقل کرده است.
حضرت عمر، رضی‌الله‌عنه، با مردم ایلیا یعنی بیت‌المقدس در جابیه [دهکده‌ای نزدیک جولان در جنوب‌شرقی دمشق] صلح کرد و همانجا برای ایشان صلح‌نامه نوشت برای همه بخش‌ها به یک صورت مگر برای مردم بیت‌المقدس، ظاهراً نامه‌های دیگر هم بر همین منوال بوده است.

«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، این امان‌نامه‌ای است که بندۀ خدا عمر امیرمؤمنان به مردم بیت‌المقدس داده است. به آنان از لحاظ جان و مال، و کلیساها و صلیب‌هایشان، و سالم و دردمندشان امان می‌دهد و برای دیگر مردمی که در آنند. کسی در کلیسای آنان سکونت نخواهد کرد و آن‌را ویران نخواهد ساخت و چیزی از آن و حدود آن و صلیب‌ها و اموال ایشان کاسته نخواهد شد. آنان را مجبور به ترک دین و آیین نمی‌کنند و به هیچ کس از ایشان زیانی نخواهد رسید و در بیت‌المقدس هیچ یهودی همراه ایشان اسکان داده نخواهد شد.
و بر مردم ایلیاست که همچنان جزیه بپردازند که اهل دیگر شهرها می‌پردازند، و بر عهدۀ ایشان است که رومیان و دزدان را از آن شهر بیرون کنند، هرکس از آنان که از بیت‌المقدس بیرون آید تا هنگامی که به جایگاه امنی برسد بر جان و مال خویش در امان خواهد بود و هر کس از ایشان که در شهر بماند هم در امان است و بر اوست که همان جزیۀ مردم بیت‌المقدس را بپردازد، هر کس از مردم ایلیا هم که بخواهد با رومیان برود مشروط بر این‌که پرستش‌گاه و صومعه خود را خالی کند، آنان هم بر جان و صلیب خود در امانند تا به جایگاه امنی برسند، زمین‌دارانی که پیش از کشته شدن فلان کس؟ در بیت‌المقدس بوده‌اند اگرچه بخواهند همانجا بمانند بر عهدۀ ایشان است که جزیه‌ای همچون جزیۀ مردم بیت‌المقدس بپردازند و هر کس بخواهد می‌تواند با رومیان برود و تا هنگام درو و برداشت محصول از آنان چیزی گرفته نمی‌شود.
بر آنچه در این نامه نوشته شده عهد و ذمۀ خدا و رسولش می‌باشد و ذمۀ خلفا و مؤمنان، به شرط آن‌که ایشان جزیه‌ایی را که برعهده‌شان مقرر شده است بپردازند.
بر این کار خالدبن‌ولید و عمروبن‌عاص و عبدالرحمن‌بن‌عوف و معاویه‌بن‌ابی‌سفیان گواهند و عهدنامه به سال پانزدهم آماده و نوشته شد. »

منبع:
وثائق؛ نامه‌های حضرت ختمی‌مرتبت و خلفای راشدین ـ تألیف: دکتر حمیدالله حیدرآبادی.
برگرفته شده از: فصلنامه ندای اسلام
اسماء، الگویی والا

پیامبر خدا (ص) به أسماء دختر ابوبکر رضی الله عنهما فرمود: «لَقَد أبدلک الله بنطاقِکِ هذا نطاقین فی الجنة» (رواه الزبیر بن بکار)

«خداوند در عوض این کمربند، در بهشت به تو دو کمربند عنایت فرمود.» اسم او اسماء، دختر ابوبکر صدیق و از بانوان صحابی مشهور است. ایشان بیست و هفت سال قبل از هجرت به دنیا آمد. این بانوی بزرگوار از چند جهت صاحب کرامت و شرافت است، چرا که تمام اعضای خانواده اش صحابی بودند، پدرش ابوبکر، خواهرش عایشه، همسرش زبیر و فرزندش عبدالله بن زبیر. و از جانب رسول خدا به تحفه‌ای ارزشمند دست یافت که همان لقب ایشان یعنی «ذات النطاقین» بود. از آن روز به بعد، اسماء با ذات النطاقین مشهور و شناخته شده است. اسماء در حالی که چهارده سال داشت، هفدهمین نفر بود که به دین اسلام مشرف گردید و جزء سابقین اولین به شمار می آید. ایشان با رضایت خاطر و با آگاهی خاص و با جان و دل، آیین مبارک اسلام را پذیرفت. اسماء با آراسته شدن به نور ایمان عمرش را سپری کرد و در منزل پدرش که پناهگاه و مأمن همیشگی پیامبر خدا بود، پندها و درس های فراوانی آموخت، و مبادی و اصول اسلام را از سرچشمه‌ی پاک خود یعنی، زبان و کلام مبارک آن حضرت دریافت کرد و آیین اسلام با خون و گوشت و استخوانش عجین گردید. مادر او و برادرش عبدالله «قتیله بنت عبدالعزی» از قبیله بنی عامر بن لوی بود که از ابوبکر جدا شد و بچه هایش را ترک گفت، بعد از او ابوبکر (رض) با «ام رمان» ازدواج کرد و از او صاحب دو ف