ح مي‌خواست حکومت به عيسي بن موسي عموزاده سفاح برسد ولي ابوجعفر منصور به وصيت سفاح حاکم شد غلام ابومسلم بنام حسن بن قحطبه پنهاني به منصور نامه نوشته مي‌گويد که ابومسلم قصد خلافت دارد (1). 
ابن المقفع پسر دادويه و اسمش روزبه است. پدرش بخاطر حيف و ميل اموال حکومتي در دوران کارمندي خود در عصر حجاج يا خالد قسري شکنجه مي‌شود و دستش شل مي‌شود بهمين سبب وي را مقفع مي‌خواندند. پسرش روزبه که ظاهراً مسلمان شده و عبدالله ناميده مي‌شد را عبدالله بن المقفع مي‌خواندند. بيروني دانشمند مشهور ايران در دوران غزنويان در کتابش بنام التحقيق مال فی الهند مي‌نويسد که ابن مقفع ماني مذهب بود و علتش آن است که او باب برزويه طبيب را بر کتاب پنج تنتره (کليله و دمنه) افزوده است تا در عقايد کساني که اعتقاد ديني‌شان ضعيف است تشکيک کند. روزبه کتا‌ب‌هاي ديگري نيز دارد از جمله: خوداي نانگ (تاريخ رسمي ساسانيان)، آئين مزدک، کتاب ادب کبير، صغير، رساله في صحابه و... وي به دستور منصور کشته شد. بعد از مرگ منصور در سال 158 مهدي پسر منصور به خلافت نشست. در زمان وي شخصي بنام مقنّع معروف به صاحب ماه نَخَشب در ماوراء‌النهر ادعاي پيغمبري کرد و در سال 163 بقتل رسيد. بعد از مهدي پسرش هادي سپس هارون‌الرشيد پسر دومش بخلافت رسيد. وي از 170 تا 193 حکومت کرد، در دوران وي برامکه وزارت را در اختيار داشتند. قدرت آنها تا حدي بود که غالباً رفت و آمد و مراجعات مردم به خانه‌هاي برامکه بيشتر بود تا به قصر خليفه. اين خاندان رياست مذهبي يکي از بتکده‌هاي بودائي شهر بلخ بنام نوبهار (بتخانه جديد) را داشتند. از اين طايفه خالد در ايام دعوت ابومسلم خراساني قبول اسلام کرد پسرش يحيي در رساندن هارون‌ به خلافت نهايت فداکاري و سعي به خرج داد. 
يحيي پسراني بنام‌هاي فضل و جعفر و محمد و موسي داشت که پس از رسيدن پدر به وزارت همگي در راه بردن کارهاي خلافت معين و ياور او بودند. علت براندازي برمکيان بقول عبدالقاهر بغدادي در الفرق بين الفرق آن است که برامکه چون مي‌خواستند دين اسلام را براندازند و بجاي آن آئين آتش‌پرستي را جايگزين کنند مورد نفرت هارون‌الرشيد قرار گرفتند. آنان از روي نيرنگ به هارون‌الرشيد گفتند که مسلمان‌ها را شايسته کاري آن است که در مسجدها آتش افروزند و در هر مسجدي آتشداني باشد که بر آن عود سوزند و نيز در درون کعبه آتشداني نهند و همواره عود در آن سوزانند تا بوي خوش دهد. رشيد دريافت که قصد ايشان پرستش آتش در کعبه است. اين امر باعث شد که وي جعفر برمکي را به بهانه‌ هم خوابي با زوجه‌اش بکشد. قرار بر اين بود که جعفر و خواهر هارون‌الرشيد ازدواج‌شان تنها منحصر به نگه ‌کردن همديگر باشد. ولي آندو اين قرار را برهم زده بودند. علت اصلي مخالفت خلفاي عباسي با خاندان برمکي و بعضي ديگر از ايراني‌ها همين سوء استفاده آنها از خلفاي عباسي بود منصور دوانيقي به پسرش مهدي هنگام مرگ سفارش ايراني‌ها را کرد و گفت: نسبت به موالي ايراني خودت مهربان باش و به آنها نيکوي کن، زيرا اينان در هنگام سختي پشت و پناه تو هستند. با مردم خراسان بيش از اندازه نيکويي کن، زيرا آنان در راه برقراري دولت عباسي جان و مال دادند، به پاداش اين فداکاري‌ها با آنان مهربان باش و از بدي‌هاي آنان درگذر و هر کدامشان که مردند کار او را به فرزندان و کسانش بسپار (2). 
لذا بايد حق داد که در اين جور وقايع مقصران اصلي جريانات کفرآميزي هستند که با ظاهري اسلامي قصد براندازي اسلام را داشتند. ايرانيان به طور کل در برخورد با عباسيان دو دسته بودند. دسته اول آنهايي بودند که در اصل کافر بودند ولي ادعاي مسلماني مي‌کردند. 
دسته دوم کساني بودند که واقعاً مسلمان بودند و به نوعي زندگي مسالمت‌آميز با عباسيان داشتند که هم مي‌توانستند بيشترين خدمت را به ايرانيان بکنند و هم اينکه حکومت عباسي را در رويارويي با ملحدان کمک کنند. بعد از هارون‌الرشيد امين از 193 تا 198 ه‍. ق خلافت مي‌کند و در اثر اختلافاتي که بين او و برادرش مأمون بوجود مي‌آيد بالاخره امين در سال 198 بدست طاهر اسير مي‌شود سپس طاهر او را کشته و سرش را روانه خدمت مأمون مي‌کند. مأمون در همين سال (198) در مرو رسماً به خلافت برگزيده شد و اول کاري که کرد وزارت را به فضل بن سهل سپرد و حکومت عراق و جبال و فارس و خوزستان و يمن را به برادرش حسن بن سهل داد. خراسان را نيز به طاهر سپرد. سال 218 ه‍. ق مأمون درگذشت. بجايش ابواسحاق محمد معروف به معتصم خليفه شد. 
در دوران مأمون و معتصم والواثق معتزله قدرت زيادي داشتند، به علت اينکه خلفاي نامبرده خود نيز معتزله بودند. در اين دوران معتزله به مخالفت با مخالفين خود برخاستند، بخصوص با آن دسته از کساني که موضوع خلق قرآن را قبول نداشتند. آنها اين موضوع را امتحان مردم قرار داده بودند و به آزار و اذيت مخالفين خود مي‌پرداختند. چنانچه آزار و اذيت امام احمد بن حنبل بدست آنها مشهور است. 
.......................................
(1) همان، ص 294، (تاريخ گزيده، ص 294). 
(2) گنجينه تاريخ ايران، جلد نهم، ص 546-547. يکي از شخصيت‌هايي که به مبارزات مسلمان ترقي‌خواه جهت داد سيد جمال‌الدين افغاني بود. وي يک نويسندة سياسي و يک اصلاح‌گر مذهبي بشمار مي‌رفت که از نفوذ کلام بسيار قوي و وفاداري به اصول عقيدتي خويش برخوردار بود. سيد در اوايل به متصوفه پيوست وقتي متوجه شد که تصوف هيچ دردي را دوا نمي‌کند آنرا ترک کرد. بي‌باک و نترس بود و خود را ايثار هدفش مي‌ساخت توانايي عمده سيد در برانگيختن و تحريک ديگران بود و هدف اصلي او عبارت بود از اينکه اسلام را نجات دهد و اين دين را با شرايط جديد جهان سازگار سازد، بطوري که اسلام بتواند در برابر سيل انديشه‌هاي نو، بيرون آمده و بصورت داور بلامنازع زندگي مسلمانان در سراسر مناطق جهان درآيد. سيد که در سال 1839 ميلادي (شعبان 1254 ه‍. ق) متولد شده بود، پس از فراگرفتن مقدمات علوم نزد پدرش، به بيدار کردن مردم افغانستان از خواب غفلت مبادرت کرد. به وزارت محمد اعظم خان امير کابل رسيد و کتاب معروف تاريخ افغانستان به زبان عربي بنام تاريخ الافغان را نوشت. سيد در سال 1285 ه‍. ق بدنبال تصرف کابل بدست شيرعلي خان به بهانه رفتن حج از افغانستان خارج شد و از راه هند به زيارت خانه خدا رفت. چهل روز در مصر ماند سپس عازم اسلامبول شد. در عثماني مسئله يمن را براحتي حل کرد. از آنجا عازم هند شد و سپس راهي مصر گرديد. در سال 1296 ه‍. ق بخاطر تأسيس انجمني بنام محفل وطني در قاهره که محمد عبده و اعرابي پاشا (بعداً عليه حکومت محمد علي پاشا طغيان کرد) در شمار شاگردان او بودند، از مصر اخراج گرديد در سال 1301 ه‍. ق با همکاري شيخ محمد عبده در پاريس روزنامة عروه‌الوثقي را منتشر کرد. اين روزنامه مقالات خود را بر مبناي سه اصل اتحاد مسلمانان، مخالفت با انگليس و اصلاح وضع داخلي ممالک اسلامي قرار داد. اين روزنامه که به زبان عربي منتشر م