‌باشد. اين انگليسي‌ در کتاب تاريخ ايران با طرح اين افسانه به مخدوش کردن اذهان جوانان مسلمان ايراني پرداخت. 
دکتر بهرام فره‌وشي در کتاب ايرانويج مي‌نويسد: محل کتابخانه‌ا‌ي اصلي ايران در ساختمان سارويه در شهر جي بوده است. سارويه يکي از بناهاي محکم ايراني است همانند اهرام ثلاثه مصر. چنين پيداست که زرتشتيان در اواخر سلطه ساساني که شايع شده بود هزاره‌اي آنها نزديک است، صاحب برخي از کتابخانه که در انتظار نابساماني‌ها و قتل و غارت‌هاي آخر زمان بودند کتاب‌هاي خود را پنهان کردند تا به آنها آسيبي نرسد. 
اين استاد دانشگاه تهران سپس به نقل ازمحمدبن اسحاق مي‌نويسد: يکي از اشخاص مؤثق به من خبر داد که در سال 350 هجري و قمري سقفي فروريخت و از آن کتاب‌هاي بسيار به دست آمد که هيچ کس قدرت خواندن آنها را نداشت مي‌گويد: من به چشم خودم ديدم ابوالفضل بن‌ عميد آن کتاب‌ها را فرستاده بود، کتاب‌هاي پاره پاره‌اي بود که در باروي شهر اصفهان ميان صندوق‌هايي بدست آمده بود به زبان يوناني(1) .
همچنان که مي‌دانيم کتاب‌هاي زيادي نيز در دوران اوليه‌اي اسلامي از طرف ابن مقفع به عربي ترجمه شده است. بنابراين افسانه کتابسوزي ايران محلي از اعراب ندارد. بقول مرحوم مرتضي مطهري در کتاب آتش سوزي کتاخانه ايران و مصر اگر چنين کاري صورت گرفته بود قطعاً سياه‌جامگان و سرخ‌جامگان از آن سخن به ميان مي‌آوردند. 
اما افسانه‌اي کتابسوزي اسکندريه از کتابسوزي در ايران نيز مسخره‌تر است. اينکه کتابخانه‌ايي در اسکندريه آن هم با هفتصد هزار جلد کتاب وجود داشته است از دروغ‌هاي بزرگ غربي‌ها است. هيچ منبع تاريخي معتبري اين خبر را درج نکرده است. تاريخ‌نويسان بزرگ غربي مانند کارل گريمبرگ در تاريخ بزرگ جهان و ويل دورانت در تاريخ تمدن و گوستاولوبون در تاريخ تمدن اسلام و عرب همگي افسانه‌اي کتابسوزي را رد کرده‌اند. 
کارل گريمبرگ مي‌نويسد: در حمله‌اي سزار قيصر به مصر در تعقيب پمپه در سال 48 ق – م در جنگ بين آندو در شهر اسکندريه ساختمان‌هاي گوناگون اسکله و بويژه کتابخانه مشهور اسکندريه در آتش سوخت(2).
آنچه که ظاهراً باقي مانده بود در سال 389 ميلادي توسط تئوفيلوس پطرس اسکندريه سوزانده شد. بدستور ژوستي نين اول (519-565 م) امپراطور متعصب روم شرقي کليه مدارس غيرمذهبي در سراسر روم بسته شد و بسياري از پزشکان و عالمان به ايران تحت حاکميت انوشيروان گريختند. و اين سر آغاز قرون وسطا در اروپا بود که طي آن ميليون‌ها انسان بي‌گناه کشته، سوزانده و شکنجه شدند. بالاخره سعيد بن البطريق اسقف اسکندريه و تاريخ‌نويس مسيحي در 933 ميلادي در کتاب تاريخش اگر چنان که اين افسانه رايج بود قطعاً آنرا مي‌نوشت. 
اگر افسانه‌اي کتابسوزي درست مي‌بود بطور يقين کليه‌اي کتب مربوط به دوران باستان از صفحه تاريخ حذف مي‌شدند. اما امروزه همه‌اي آن کتاب‌ها در دسترس ماست و مي‌دانيم که همة آنها در چند قرن اول هجري قمري به عربي ترجمه شده‌اند. افسانه‌اي کتابسوزي اسکندريه با يک محاسبه‌ي ساده رياضي نيز کاملاً باطل‌شدني است. طبق اين افسانه‌ در شهر اسکندريه هشتاد گرمابه‌ي عمومي وجود داشته است که بصورت شبانه روز در عرض شش ماه هيزم آنها کتاب‌هاي کتابخانه‌ا‌ي اسکندريه بوده است. اگر براي هر گرمابه تنها روزانه هزار جلد کتاب را منظور بداريم رقمي که بدست مي‌آيد چهارده ميليون و چهارصد هزار جلد کتاب مي‌شود. براي صاحبان بصيرت قضاوت کنيد. 
..........................................
(1) ايرانويج، ـــــــــ، بهرام فره‌وشي، ص 105. 
(2) تاريخ بزرگ جهان سوم، ص 108. يکي از راههاي اغفال ايرانيان و کشاندن آنها به سوي مذهب صفويه شيعه معرفي کردن بزرگان و دانشمندان ايراني اهل سنت بوده و هست. بنيان‌گذار اين اغفال‌گري قاضي نورالله شوشتري که در سال 1556 ميلادي در لاهور به فتواي علماي اسلام به قتل رسيد. دشمنان اهل سنت براي بدبين کردن نسل جوان ما حتي آثار بزرگان را نيز دستکاري کرده تا بتوانند به قول خودشان ثابت کنند که آنها شيعه بوده‌اند. چرا که هر چه توانستند کردند تا آنها از ذهن ايرانيان بيرون کنند وقتي موفق نشدند دست به اين حيله‌کاري‌ها زدند به عقيدة مجلسي و هوادارانش در نهاد هر سني مذهبي دشمني با علي نهفته است و گاه بي‌اختيار از زبان و قلم آنها بيرون مي‌جهد(1) .
به همين خاطر براي اينکه گول خوردگان به خود نيايند و نپرسند پس چرا بزرگان اهل سنت در دوستي با حضرت علي و فرزندانش داد سخن داده‌اند آنها اين بزرگان را رافضي معرفي مي‌کنند. 
1- فردوسي: به عقيدة فردوسي بعد از رسولان بهترين خلايق حضرت ابوبکر صديق -رضی الله عنه- مي‌باشد. 
چه گفت آن خداوند تنزيل وحي
		خداوند امر و خداوند نهي

که خورشيد بعد از رسولان مه
		نتابيد بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار
		بيا راست گيتي چو باغ بهار

پس از هر دو آن عثمان گزين
		خداوند شرم و خداوند دين

چهارم علي بود جفت بتول
		که او را بخوبي ستايد رسول

که من شهر علمم عليم درست
		درست اين سخن قول پيغمبر است

گواهي دهم کين سخن را ز اوست
		تو گويي دو گوشم بر آواز اوست

علي را چنين دان و ديگر همين
		کزيشان قوي شد به هر گونه دين

نبي آفتاب و صحابان چو ماه
		بهم بستني يکديگر راست راه (2)

در يوسف و زليخاي فردوسي شعر زير آمده است که بعد از انقلاب در اکثر چا‌پ‌هاي شاهنامه نه تنها اين شعر بلکه حتي حکايت يوسف و زليخا نيز حذف شده است. 
صحابان او جمله اخير بودند
		همه هر يکي همچو اختر بودند

وليکن از ايشان چهار آمدند
		که در دين حق پايدار آمدند

ابوبکر صديق شيخ عتيق
		که بد روز و شب مصطفي را رفيق

پس از وي عمر بد که قيصر به روم
		ز سهمش نيارست خفتن به روم

سيم، ميرعثمان دين‌دار بود
		که شرم و حيا زو پديدار بود

چهارم علي ابن عم رسول
		سر شيرمردان و جفت بتول

از آزار اين چار، دل را بتاب
		که آزارشان دوزخ آرد به تاب

علي را چنين دان و ديگر همين
		کزيشان قوي شد به هر گونه دين

دکتر اته و نولد که و ادوارد براون مثنوي يوسف و زليخا را همچون اکثر محققان ايراني از فردوسي مي‌دانند با اين حال دکتر صفا آنرا از فردوسي نمي‌داند. 
2- سنايي غزنوي(3) : در حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة اشعار بلندي در ستايش خلفاي راشدين و چهار امام اهل سنت دارد. سنايي چهار خليفة راشده را چهار پاية شرع اسلام مي‌‌داند: 
جز به دستور (قال‌الله) يا (قال‌الرسول)
		ره‌مرو فرمان‌مده، حاجت‌مگو، حجت‌ميار

چارگوهر، چارپاية عرش ‌وشرع‌مصطفي است
		صدق‌و‌علم‌و‌شرم مردي کار اين‌هر‌چاريار 

چاريار مصطفي را مقتدا دارو و بدان
		ملک او را هست نوبت‌پنج، نوبت‌زن چار

قصائد 191 
خلق پيغمبر کجا تا از بزرگان عرب
		جور و رنج ناسزايان از پي يزدان‌کشد

صادقي‌بايدکه‌چون بوبکردر‌صدق وصواب
		زخم مار و بيم دشمن از بن دندان کشد

يا نه چون عمرکه‌در اسلام بعد از مصطفي
		ازعرب‌لشکر‌زجيحون سوي‌ترکستان‌کشد

پارسايي