ص) روايت شود. اجماع، از خبر مفرد، مهم‌تر است؛ حديث، بر ظاهرش معنا مي‌شود و چنان‌چه چندين معني از آن قابل برداشت باشد، معنايي كه به ظاهر حديث نزديك‌تر باشد، در اولويت قرار مي‌گيرد. اگر چند حديث هم‌سان وجود داشت، حديثي كه سندش صحيح‌تر است، در اولويت مي‌باشد. حديث منقطع جز آن‌چه از طريق ابن‌مسيب روايت شده، بي‌اعتبار است؛ هيچ اصلي بر اصل ديگر، قياس نمي‌شود و چون و چراي اصل مطرح نمي‌گردد؛ تنها چراهاي فروع بررسي مي‌شود. اگر قياس فرع بر اصل، درست آمد، درست است و مي‌توان آن را دليل دانست. (پايان)
ويژگي دوم): مجتهد مستقل، از اين ويژگي برخوردار است كه احاديث و آثار را فراهم مي‌آورد، احكامش را روشن مي‌كند و به استنباط فقه از احاديث و آثار مي‌پردازد. هم‌چنين پس از جمع‌بندي احاديث مختلف، برخي را بر بعضي ديگر ترجيح مي‌دهد و برخي از برداشت‌ها را برمي‌گزيند. بنا بر آن‌چه ما سراغ داريم، اين كار، تقريباً دوسوم دانش (و فعاليت اجتهادي) شافعي را شامل مي‌شود. (والله اعلم).
ويژگي سوم): مجتهد مستقل، موضوعات و فروع را از آن‌چه از پيش و در بهترين دوران‌ها، پاسخ داده نشده، درآورده و در صدد پاسخ‌گويي آن برمي‌آيد.
خلاصه اين‌كه مجتهد مستقل، در موارد و ويژگي‌هاي مذكور، دست مي‌اندازد و فراتر و پيش‌تر از هم‌رديفانش قرار مي‌گيرد و در ميدان اجتهاد، سرآمدتر است.
ويژگي چهارمي نيز وجود دارد و آن، اين‌كه از آسمان، مقبوليتش، فرو مي‌آيد و با اقبال علما، مفسران، محدثان و اصولي‌ها مواجه مي‌شود و نسل‌ها و قرن‌هاي متمادي، به همين منوال مي‌گذرد و بدين‌سان پيروي از مجتهد مستقل، در دل‌ها، جا مي‌گيرد.
مجتهد مطلق منتسب، مجتهدي است كه ويژگي نخست (يعني اصول و قواعد طرح‌شده توسط مجتهدان مستقل) را پذيرفته و در پهنه‌ي ويژگي دوم يعني جمع‌بندي احاديث و آثار، وارد مي‌شود.
مجتهد در مذهب، مجتهدي است كه ويژگي نخست و دوم را از مجتهد مستقل گرفته و در پهنه‌ي خصلت سوم، يعني پاسخ‌گويي به موضوعات فرعي، راه خود را مي‌رود.
به مثالي در اين‌باره توجه كنيد: كساني را كه در گذشته به طبابت پرداخته‌اند، يا از اطباي يوناني و يا از پزشكان قديمي هند، پيروي كرده‌اند، مجتهد مستقل فرض كنيد. حال اگر كسي كه به طبابت پرداخته، خواص داروها و هم‌چنين انواع بيماري‌ها را شناخته و با دانش خود، بدون تقليد از ديگران به چگونگي ساختن شربت‌ها و معجون‌ها پي برده و در مورد درستي اصول طبابتشان، به يقين رسيده و خود نيز توانايي آن را يافته كه همانند پزشكان يونان باستان يا هند، عمل كند و ويژگي‌هاي گياهان دارويي را كه از پيش درباره‌اش چيزي گفته نشده، بداند و به شناسايي آن دسته از عوامل بيماري‌زا، علايم بيماري‌ها و راه‌هاي درمان بپردازد كه قبلاً شناسايي نشده است و در پاره‌اي از موارد –كم يا زياد- با اطباي گذشته اختلاف نظر داشته باشد، او را به منزله‌ي مجتهد مطلق منتسب فرض مي‌كنيم.
اگر طبيبي، بي‌آن‌كه تمام نسخه‌هاي دارويي اطباي گذشته را به‌طور حتمي درست بداند و بر اساس داده‌ها و اصول پزشكان قديمي، شربت‌ها و معجون‌هاي بيش‌تري توليد كند، او را به منزله‌ي مجتهد در مذهب فرض مي‌كنيم؛ چنان‌چه بيش‌تر پزشكان دوران‌هاي اخير [و به عبارتي فقهاي متأخرين] به همين منوال عمل كرده‌اند.
همين‌طور شاعران اين دوران، يا در شعرسرايي، سبك شعراي عرب و اوزان و قافيه‌ها (و اصول شعري) آنان را به‌كار مي‌برند و يا در سبك شعري خود، از سبك شعراي غيرعرب، بهره مي‌برند؛ اين‌ها را به عنوان مجتهدان مستقل قلمداد مي‌كنيم.
حال اگر شاعري، گونه‌هاي مختلفي از شعر همانند غزل را پياده كند و اشعار عاشقانه بسرايد و در اشعارش به مدح و هجو بپردازد و گونه‌هاي مختلف صنايع لفظي و معنوي را طوري در اشعارش به‌كار گيرد كه پيش از او سابقه نداشته و يا اوزان و بحرهايي از قبيل مثنوي و رباعي بيافريند و رديف و قافيه‌ي هر شعري را رعايت كند، او را به منزله‌ي مجتهد مطلق مي‌پنداريم.
اگر شاعري، سبك جديدي ايجاد نكند و تنها دنباله‌روي شاعران پيشين باشد، او را به منزله‌ي مجتهد در مذهب تلقي مي‌كنيم.
اين مثال‌ها را مي‌توان درباره‌ي علومي از قبيل تفسير و تصوف و… مطرح كرد.
شايد اين پرسش به‌وجود بيايد كه چرا پيشنيان، پيرامون اصول فقه، زياد بحث نكردند و شافعي رحمه‌الله كه پديدار شد، درباره‌ي اصول فقه، به تفصيل سخن راند و بسيار بحث كرد؟
در پاسخ بايد گفت: علتش، اين بود كه فقهاي پيش از شافعي، تنها به احاديث و آثاري جمع‌آوري‌شده در ديار خود دسترسي داشتند (و از احاديث ساير بلاد، بي‌خبر بودند.) شافعي رحمه‌الله بدين منوال عمل مي‌كرد كه هرگاه دلايل موجود در احاديث ديارش، با هم در تعارض قرار مي‌گرفت، در مورد تعارض و رويارويي ادله، بنا بر فراست خود حكم مي‌كرد. در دوران شافعي، احاديث تمام شهرها، گردآوري شد و بدين ترتيب ميان احاديث و اقوال فقهاي هر دياري، از دو جنبه تعارض، به وجود آمد: اين تعارض، گاهي ميان احاديث هر منطقه با منطقه‌ي ديگر بود و گاهي ميان احاديث (و اقوال) هر منطقه. از اين‌رو هر شخصي، در بسنده كردن به اقوال استادش، حالتي انفعالي داشت و اين‌چنين روزنه‌ي سرگشتگي و به دنبال آن آشوب و بلوا، گسترش يافت و از هر سو اختلافات بي‌حساب بر مردم، هجوم آورد و آنان را مات و مبهوت نمود تا اين‌كه در دل شافعي افتاد تا اين اختلافات را اصولي نمايد و اين باب سرشار از رشد و كمال را براي آيندگان خود، بگشايد.
البته پس از سده‌ي سوم مجتهد مطلق منتسب در مذهب امام ابوحنيفه، محو شد؛ دليلش، اين بود كه مجتهد مطلق منتسب، تنها كسي مي‌تواند باشد كه محدث نكته‌سنجي نيز باشد. اما هواداران امام ابوحنيفه، در گذشته و حال خيلي كم به علم حديث، پرداخته‌اند. در مذهب حنفي، مجتهد در مذهب بوده است؛ اين گفته كه كم‌ترين شرط اجتهاد، حفظ كتاب المبسوط [سرخسي] است، به همين نوع اجتهاد يعني اجتهاد در مذهب، اشاره دارد.
در مذهب مالك رحمه‌الله نيز مجتهد منتسب، كم بوده است. آراي فردي هر يك از مالكي‌هايي كه مانند ابوعمر معروف به ابن عبدالبر و هم‌چنين قاضي ابوبكر بن عربي(12)  كه در اين جايگاه بوده‌اند، در شمار ديدگاه‌ها و آراي مذهب مالكي نمي‌گنجد.
مذهب امام احمد حنبل رحمه‌الله هواداران كمي داشته است؛ در مذهب ايشان، طبقات مختلفي از مجتهدان، پشت سر هم آمده و رفته‌اند تا اين‌كه در سده‌ي نهم هجري اين مذهب، در بيش‌تر مناطق محو شد و تنها در مصر و بغداد، هواداراني داشت. موقعيت مذهب امام احمد حنبل نسبت به مذهب شافعي، همانند موقعيت مذهب ابويوسف و محمد نسبت به مذهب امام ابوحنيفه مي‌باشد؛ البته با اين تفاوت كه مذهب احمد حنبل با مذهب شافعي، بر خلاف مذهب ابويوسف و محمد كه با مذهب ابوحنيفه يك‌جا تدوين گرديد [و به نام يك مذهب يعني مذهب حنفي، ناميده شد]، يك‌جا مدون 